شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۳

شرح حال مختصري از علي اكبر عبدالرشيدي

علي اکبر عبدالرشيدي در سال 1328 در کرمان متولد شد
وي خبرنگار، نويسنده و مترجمي است که فعاليت هاي فرهنگي خود را از سال 1344 آغاز کرده است.
کار خود را با نوشتن و اجراي يک برنامه راديوئي در راديو کرمان آغاز کرد. دو سال بعد کار خود را به عنوان پژوهشگر فرهنگ مردم در راديوي سراسري درتهران ادامه داد
با ادغام راديو و تلويزيون و تشکيل واحد مرکزي خبر عبدالرشيدي از سال 1351 به عنوان مترجم خبر به واحد مرکزي خبر صدا و سيما منتقل شد و تا سال1360 در اين سمت مشغول به کار بود
وي کار خبرنگاري بين المللي خود را از سال 1360 شروع کرد و ماموريت هاي خبري بسياري را در قاره هاي امريكا، اروپا، آسيا و افريقا انجام داده است. جمعا به 38 كشور جهان سفر داشته است. پوشش خبري سازمان هاي بين المللي و مصاحبه با تعدادي از شخصيت هاي برجسته از جمله فيدل کاسترو، راجيو گاندي، اينديرا گاندي، خاوير پرز ده کوئه يار، دانيل اورتگا و ضياء الحق در کارنامه خبري او است. وي مولف و مترجم 14 کتاب است و صدها مقاله و تفسير انتشار داده است. معروف ترين کتاب هاي او تاريخ جنبش عدم تعهد (1368-تحقيق و تاليف)، گفتني ها (1386 تاليف: تاريخ، سفرنامه ها، مصاحبه ها)، ظهور و سقوط فاشيسم (1387-ترجمه)، ايرانشناسان (تاليف 1387)، در چشم توفان (ترجمه 1387)، ايران در آستانه مشروطيت (1387 ترجمه)، ماموريت در تهران (ترجمه 1365)، شرح حال فيدل كاسترو (1989)، پرسه در دهكده شعر جهاني (1389) و ايران: انسان، طبيعت، زندگي (1381-نويسنده متن) است
-------------------------------------
عباس عبدالرشيدی

پدرم عباس عبدالرشيدي (1290 - 1384) نام داشت. او از بازاريان خوشنام و صحيح العمل بازار کرمان بود که در جواني با فعاليت در نهضت ملي شدن نفت در شهر کرمان هويتي سياسي پيدا کرد. پدرم در جريان کودتاي 28 مرداد سال 1332 از لحاظ مادي و معنوي به شدت آسيب ديدف مدت ها در خفا بود و پس از رفع خطر جانی بقيه عمر خود را در انزوا و تنهائي و تحت مراقبت های امنيتی گذراند. پدرم مردي با سواد، آزادمنش، مهربان و اهل مطالعه بود و همه عمر خود را در راه عشق ورزيدن به ايران سپري کرد. روحش شاد باد.

-------------------
ميرزا جلال خان زند

پدر بزرگ مادري من ميرزا جلال خان زند (1310- 1280) نام داشته است. من او را نديدم. مي گويند خوش مشرب و مهربان بوده است. دوستان فراوان داشته است. ميرزا جلال خان کارمند اداره مستشاری دارائی و مامور بازرسی وصول ماليات منطقه کرمان بوده است. با قدی بلند، اندامی درشت و جهره ای گيرا اهل شکار بوده است. مادر بزرگم نقل می کرد که در جواني روزي برای انجام ماموريت ادرای با اسب راهي بافت مي شود. پس از سفر به بافت در بازگشت به کرمان دچار برف گرفتگي و بوران مي شود و چون به کرمان مي رسد در اثر ذات الريه جان مي سپارد. روحش شاد باد.

----------

ميرزا حسين خان رشيدی
جد من ميرزا حسين خان رشيدي نام داشته است. او مردي مقتدر و مدير بوده است. در حدود 100 سال پيش مسوول امور مستشاري مالي دولت ايران در منطقه کرمان و مکران بوده و در شهر کرمان و منطقه صاحب نفوذ و اقتدار فراوان بوده است. روحش شاد.
----------------------

يک لحظه عمر
( با ياد دوران کودکی پر خاطره ای که در کرمان داشتم)

آن يک لحظة بی وفای عمر را،

با دريغ، در شبی عاجز،
در هالة ماه می جويم.

آن لحظة هميشة بر باد رفته.
داغیِ خشکيدة نفس بُر کوير،
تف کرده، از پا افتاده،
آيا نسيمی از شمال؟

درخت سوختةً تَنگاب،
در ظهر تشنة تند و تيز.
آيا نَمی، بی رمق؟
هُرم
سرابِ فريبای دشت،
تا چشم کار می کند.

لبِ سوختةً دَقّ «کبوتر خان».
آب! آب!
«هودی کلاه
»، گمگشته،
در يکسانی تَرَک خوردة نمکزار،
شايد پناهی.

«شانه به سر»،
خسته از آرزوی خوشبختی،
که به طمع مراد، بکشند،
بر سر دالان بياويزندش
.
نجاتی؟ خوشبختی؟

افسردگیِ جغد خيره،
نمک سود در فراموشی،
مانده در بدنامیِ شومی.
آيا نامی؟ شايد آبروئی.

«ساباتِ
» خنکِ خاک آلود،
فرو رفته در زمين خميدة تاريخ.
مباد قتل عامی!

کوچه ای دراز، تنها، پيچيده،
با لبی پُر، اما خاموش،
بين دو لِنگه
، تا وسط تِکيه،
در شب «چل منبر
» شام غريبان.
دخيلم!

من همه اين لحظة برباد رفته عمرم را،
در خنکای نقره فام ماه،
در آسمان مخملين کويری می جويم.
منم!
شايد يادی.

-----------------------------------------------
1- تنگاب: ( لهجه کرمانی) از نظر آب در تنگنا.
2- هرم: لهيب – موج گرما.
3- دق: ( لهجه کرمانی) به معنای دشت لم يزرع و بدون پستی و بلندی. دق کبوترخان منطقه واقع بين کرمان و رفسنجان .
4- هودي كلاه: پرنده ای است کوچک، خاکی رنگ با کاکلی کوچک بر سر و سرگردان در کوير.
5 - در کرمان فرض است که شانه به سر يا هد هد خوش يمن است. او را می کشند و لاشه اش بر سر در خانه آويزان می کنند که خوشبختی برای صاحب خانه به ارمغان آورد.
6- سابات: نام کوچه های مسقفی است که در گذشته به علت سقف کوتاهش برای سواران مهاجم مغول، افغان و سربازان آقامحمد خان قاجار مشکل آفرين بوده است.
7 – لنگه: (در لهجه کرمانی) پلی است رو گذر که در کوچه بين دو ديوار بنا می کنند. از فروريختن ديوار ها جلوگيری و حرکت سوار بر مرکب را کند می کند
8 –چل منبر: مردم کرمان در شب شام غريبان به چهل مجلس عزا سر می زنند و در هر مجلس شمعی ميفروزند. اين ضرورت اعتقادی را چل منبر می گويند.
-----------------------