Monday، December 21، 2009

خلاصه اي از چند مصاحبه و مقاله

خلاصه اي از چند مصاحبه و مقاله تقديم مي شود.

راديو چگونه راديو شد
4 ارديبهشت 1389

هفتاد سال پيش در چهارم ارديبهشت سال 1319 راديو پا به جامعه ما گذاشت. در آن روزها راديو يك رسانه كاملا ناشناخته و غريب بود. با ورود راديو به جامعه ما گوش ها تيز و حسگرهاي زيادي فعال گرديد. عده اي سوال مي كردند كه در صدائي كه از اين سوي جهان به آن سو ارسال مي شود چه مخاطراتي نهفته است؟
كساني هم بودند كه به فوائد و امتيازات راديو مي انديشيدند. اما در ميان استقبالي كه اين افراد از راديو به عمل مي آوردند سوء ظن ها، مخالفت ها و مقاومت هاي فراواني هم در برابر اين وسيله شگفت انگيز به وجود آمد.
شايد ندانيم كه راديو در آغاز در كشور ما به عنوان "راديو كنسرت" معرفي مي شد. شايد كساني كه اين نام را براي راديو انتخاب كرده بودند فقط به يك كاركرد راديو واقف شده، تنها صداي موسيقي پخش شده از آن را مي شنيدند و نسبت به آن حساسيت نشان مي دادند كه چنين نامي را براي آن انتخاب كردند.
با ورود راديو به ايران مقامات امنيتي وقت هم دست به كار شدند و براي داشتن و استفاده از دستگاه گيرنده راديو مقرراتي وضع كردند. بر اساس قوانين آن روز هركس راديوئي مي خريد موظف بود مراتب را به اداره سياسي اداره كل شهرباني كه زير نظر وزارت كشور اداره مي شد اطلاع دهد. كارت هائي چاپ شده بود كه با نام و عنوان وزارت كشور و اداره كل شهرباني به دارنده راديو مجوز استفاده و حمل راديو را مي داد.
در يكي از اين مجوزها كه امروز در دسترس است و در تاريخ 27/9/1319 به شماره 3957 با الصاق عكس دارنده راديو از سوي اداره سياسي اداره كل شهرباني و به امضاي كفيل اين اداره صادر شده است علاوه بر ذكر شماره سريال ساخت آن راديو ( 511026 ) كه ظاهرا از نوع لينكلن ساخت امريكا بوده اشاره شده است كه دارنده راديو اجازه دارد اين راديو را در خانه خود "نصب" كند. البته آن راديو به اندازه يك كمد چوبي متوسط جا مي گرفته و شايد به كار بردن لغت "نصب" براي آن قابل درك باشد.
گرفتن صداي راديو در آن روز ها به آنتن هاي بلند با سيم هاي كشيده از اين سو تا آن سوي بام خانه نياز داشت. ساختمان بلند و برجي هم در كار نبود كه بتوان آنتن را پشت آن پنهان كرد و طبعا كسي كه مجوز نداشت خيلي زود شناخته و تحت پي گرد شهرباني قرار مي گرفت.
اما صدور مجوز "نصب" راديو در خانه مشروط به اين بوده است كه دارنده راديو:
· اگر راديو را به كس ديگري داد مراتب را همراه با پروانه صادره به شهرباني ارائه دهد؛
· اگر راديو خراب شد و از كار افتاد مراتب را به شهرباني خبر دهد؛
· اگر راديوي جديدي خريد براي تجديد پروانه به شهرباني مراجعه نمايد؛
· و اگر محل اقامت خود را از شهري به شهر ديگر انتقال داد نسبت به اصلاح پروانه و درج نشاني جديد روي آن به شهرباني مراجعه نمايد.
فراموش نكنيم كه در آن روزها فقط معدودي از ايرانيان توان مالي براي خريد راديو داشتند. هر كسي راديو نداشت. راديوهاي بزرگي كه امروز در موزه ها مي بينيم و شايد گاهي در مجموعه هاي تلويزيوني تاريخي از آن ها به عنوان وسائل صحنه استفاده مي شود در همان زمان هم با توجه به متوسط حقوق، دستمزد و درآمد ايرانيان بسيار گران بود. اين راديوها از اروپا و امريكا وارد ايران مي شد - راديو آندريا، راديو لينكلن و راديو لورنز.
در آن روز ها يك نفر كه تمكن مالي داشت راديوئي مي خريد. بعد مردم محله او و گاه كساني از محلات دور گروه گروه به خانه او مي رفتند و به صداي خوش راديو گوش مي دادند. آن روزها پذيرائي از اين ميهمانان هم جزو ضرورت هاي پذيرفته شده داشتن راديو و تفاخر به داشتن آن بود.
راديو آن روزها تنها سرگرمي و شايد بهترين سرگرمي و جذاب ترين وسيله ارتباطي جامعه ما بود. جاذبه راديو در دهه 1320 و 1330 با هيچ جاذبه ديگري قابل مقايسه نبود. جاذبه راديو در جامعه آن روز كه اكثريت مردمش بي سواد بودند به مراتب بيشتر از روزنامه و رسانه هاي مكتوب بود. البته سينما جذاب بود اما مثل راديو هميشه در دسترس نبود.
راديو خيلي زود جاي خود را در جامعه باز كرد. كار به جائي رسيد كه رفته رفته تعداد زيادي از مردم راديو دار شدند. بعد ها با پيشرفت و ساده شدن فناوري راديو، "راديو گوشي" هاي ارزان به بازار آمد كه مردم آن را به ناودان خانه وصل مي كردند و ساعت ها محو شگفتي آن مي شدند.
اما بدانيم كه راديو خود به خود و به كمك ابزار فني چنين موقعيت ممتازي را پيدا نكرد. راديو مثل هر رسانه ديگر به انسان هائي نياز داشت كه با استفاده از خلاقيت هاي ذهني و داشته هاي فرهنگي خود بتوانند با استفاده از مولفه صدا و البته تجربه جوامع ديگر راديو را تعريف كنند. در حقيقت راديو را مردان و زناني "راديو" كردند كه اولين گام را به درون ساختمان راديو گذاشتند و اولين بار در ميكروفون هاي راديو دميدند.
خط ‌مشي‌ و سياست‌ اوليه راديو را شوراي‌ عالي‌ انتشارات‌ تعيين كرد كه مركب از افرادي چون علامه‌ محمد قزويني‌، دكتر قائم‌ غني‌، دكتر علي‌اكبر سياسي‌، دكتر رضا زاده‌شفق‌، دكتر محمود افشار و استاد علينقي‌ وزيري مي شد.
تهيه‌ و پخش‌ اخبار راديو ابتدا بر عهده خبرگزاري ‌پارس‌ گذاشته شد. اخبار خارجي‌ از طريق‌ تله‌‌تايپ‌ دريافت‌، ترجمه‌ ‌تحويل‌ سردبير اخبار مي‌شد.
فرهنگيان‌ و هنرمندان‌ شايسته‌ و باذوقي كه از ساير وزارتخانه‌ها به‌ اداره‌ كل ‌انتشارات‌ و تبليغات‌ منتقل‌ شدند شامل محمد حجازي‌ (نويسنده‌ و داستان‌نويس‌)، عبدالرحمن‌ فرامرزي ‌(نويسنده‌ و مدير روزنامه‌ كيهان‌)، حسينقلي‌ مستعان‌ (داستان‌نويس‌)، ابوالقاسم‌ پاينده‌ (نويسنده‌)، ابوالقاسم‌ اعتصام‌زاده‌ و مشفق‌ همداني‌ (مترجم‌) بودند.
متاسفانه خيلي از آن مردان و زنان كه راه راديو را باز كردند ديگر در ميان ما نيستند. طبيعي است كه نباشند. هفتاد سال از آن روز گذشته است. اما تلخي ماجرا اين است كه نقش آن مردان و زنان در پاگيري راديو از ياد ما هم رفته اند. شايد خود راديو هم نسبت به اين بنيانگذاران و پيشكسوت ها بي اعتنا مانده است. نمي دانم
· اگر كسي مثل داوود پيرنيا امر موسيقي را در راديو برعهده نگرفته بود آيا امروز اثري از موسيقي فاخر سنتي و كلاسيك ايراني وجود داشت يا نه ؟
· اگر روح الله خالقي وزارت را به عشق كار در راديو رها نكرده بود آيا موسيقي طلائي كلاسيك ايران در قالب " گل هاي رنگارنگ" هرگز نواخته شده بود و اين همه نغمه هاي با ارزش با آن همه صداهاي مخملين و فراموش نشدني براي ما به جاي مانده بود؟
· اگر افرادي چون صادق بهرامي، پرويز بهرام، حيدر صارمي، نصرت الله محتشم و امثال آن ها صنه تاتر را رها نكرده و به راديم نيامده بودند ادبيات د استاني و بر نامه هائي مثل "داستان شب"، تاتر هاي راديوئي و برنامهاي نمايشي جدي و طنز راديوئي هرگز شكل مي گرفت
· اگر فضل الله مهتدي (صبحي) به راديو نيامده بود آيا آن همه قصه ظهر جمعه براي بچه ها جمع آوري و گفته مي شد
· اگر پاي استاد سيد محمد محيط طباطبائي به راديو باز نشده بود آيا كسي با استفاده از راديو "مرزهاي دانش" را براي شنوندگان راديو ترسيم مي كرد؟
· اگر دكتر سعيد نفيسي وقت آزاد خود را صرف كار در راديو نكرده بود آيا پاي آموزش زبان و ادبايت فارسي و ضرورت درست گفتن، درست نوشتن و پاسداري از زبان فارسي به راديو كشيده شده بود؟
· اگر دكتر خسرو بسيطي در برنامه هاي كارگر، كودك، خانواده و دهقان حاضر نشده بود آيا كسي خبردار مي شد كه راديو هم مي تواند آموزش بهداشتي بدهد؟
· اگر دكتر ناصرالدين صاحب الزماني ضرورت هشدار هاي روانپزشكي از طريق راديو را درك نكرده بود آيا كسي پاي راديو مي نشست تا از روانشناسي و "كتاب روح بشر" مطلع مي گرديد؟
اما رسم خوب و پسنديده حفظ ياد ها و خاطره ها حكم مي كند كه ما در عالم رسانه از آن پيشكسوت هاي فراموش شده هم يادي بكنيم و تلاش آن ها را پاس بداريم.
-----------------
روزنامه قدس:

ردپای بی طرف ها در سندیکای قهوه فروشان !
بود یا نبود بی طرفی رسانه ای در گفت و گو با علی اکبر عبدالرشیدی
جواد صبوحی

علی‌اکبر عبدالرشیدی را خیلی ها می شناسند؛ روزنامه نگار، مترجم، نویسنده و خبرنگار 60 ساله کرمانی که در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ میلادی خبرنگار حوزه اروپا، سازمان ملل متحد، جنبش عدم تعهد، اوپک و اتحاد اروپایی بود. و امروز مجری برنامه‌ های زنده تلویزیونی در ایران است و در کنار آن به نوشتن مقاله و سرمقاله برای روزنامه‌ها ، نوشتن و ترجمه کتاب نیز اشتغال دارد. وی مصاحبه با شخصیت هایی چون فیدل کاسترو رهبر کوبا، راجیو گاندی و ایندیرا گاندی رهبران فقید هند، خاویر پرز ده کوئه یار دبیر کل اسبق سازمان ملل متحد، دانیل اورتگا رهبر نیکاراگوئه و ضیاء الحق رهبر اسبق پاکستان را تجربه کرده است.نگاه عبدالرشیدی به رسانه ها و جانبداری آنها از این منظر که او خود یک رسانه ای فعال است می تواند جالب توجه باشد.گفت و گو با عبدالرشیدی شاید بتواند به انتقال بخشی از تجربیات او در این زمینه کمک کند.

عده ای همچون طرفداران مکتب گلاسکو معتقدند که اصلا چیزی با عنوان عینی گرایی در رسانه نداریم .شما چطور آیا مقوله ای به نام بی طرفی در رسانه را قبول دارید یا نه ؟
اجازه بدهید این بحث را با بیان نتایج آزمونی که روزی یکی از استادان ارتباطات در کلاس درس خود انجام داد شروع کنم ؛ او در یک صحنه سازی با حضور دانشجویانش صحنه یک قتل را اینگونه طراحی کرد که فردی هراسان وارد کلاس می شد و فرد دیگری به دنبال او می آید و با یک گلوله وی را به قتل می رساند و از پنجره فرار می کند.پس از آن استاد از دانشجویان می خواهد مشاهداتشان را قبل از رسیدن پلیس به صحنه قتل بنویسند تا بتوانند اطلاعات دقیقی به پلیس ارایه کنند. نتیجه 30 گزارش ارایه شده نشان داد که هر یک از دانشجویان برداشت های متفاوت از آن حادثه داشتند. وی نتیجه می گیرد که هر خبرنگار از هر حادثه ای برداشت خاص خود دارد و آن را منعکس می کند و هرگزدو نفررا نمی توان یافت که برداشتی عیناً مشابه از یک حادثه داشته باشند .
رسانه با تمامی مولفه های مشخصی که از آن می شناسیم در هیچ جامعه ای نمی تواند در خلا کار کند وبه مولفه هایی از قبیل فرهنگ ، سنت ، تاریخ ، سیاست ، اقتصاد و حتی پیش زمینه های اطلاعاتی فکری افراد و گروه بندی های جامعه پیوند دارد و در آن چارچوب ها شکل می گیرد

و عمل می کند.هویت رسانه را نوع مدیریت و نوع وابستگی اش و نیز ژورنالیست های آن رسانه تعیین می کنند. هیچ رسانه ای نمی تواند بدون داشتن پشتوانه مالی حتی یک شماره روزنامه و یا یک دقیقه برنامه رادیو و تلویزیونی منتشر و یا پخش کند.بخشی از این وابستگی ها که در سراسر دنیا وجود دارد؛ سیاسی است یعنی رسانه ها با حمایت نهادهای سیاسی حمایت می شوند ، بخشی از آنها اقتصادی است یعنی نهادهای تجاری ، بازرگانی و صنعتی آنها را اداره می کنند و بخشی از آنها فرهنگی است و افراد متفکر آن را اداره می کنند .این رسانه ها هم نیاز به تامین درآمد دارند که در این صورت یا به سوی آگهی جلب می شوند و یا اینکه درآمد آن از فروش روزنامه تامین می شود.طبعا در زمان فروش و جلب آگهی که آن هم به تیراژ و فروش روزنامه و یا مخاطبان رادیو و تلویزیون بستگی دارد موفقیت رسانه به این مساله بستگی دارد که صاحب کالا آگهی خود را به کدام رسانه بدهد . مثلا در مکتب اتحاد جماهیر شوروی رسانه ها کاملا وابستگی دولتی داشتند و دولت و دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی هزینه های آنها را تقبل می کرد بنابر این در آنجا نه آگهی مطرح بود و نه میزان فروش و استقبال مردم بلکه هدف ، تامین اهداف تبلیغاتی مدیریت سیاسی آن کشور بود.در نوع دوم ، نهادهای اقتصادی ، صنعتی و تجاری برای آنکه بتوانند کالای خود را در جامعه به فروش برسانند تامین کننده منابع درآمدی آن روزنامه و یا رسانه اند ؛ یعنی رسانه از سوی یک کمپانی بزرگ چند ملیتی و یا حتی کمپانی های کوچکتر اداره می شود. در شکل سوم این مردم هستند که موفقیت رسانه را از لحاظ تیراژ و مخاطب تامین می کنند که در پی آن هم فروش و هم آگهی حاصل می شود. روزنامه ایوینینگ استاندارد در انگلستان سه بار در روز تنها در لندن منتشر می شود و شش میلیون تیراژ دارد.روزنامه ای با این تیراژ که حدود 3 میلیون پوند در روز صرفنظر از آگهی های خود درآمد دارد تنها زمانی می تواند موفق باشد که خبررا مطابق با نیاز و ذایقه مخاطب خود منتشر کند.بنابر این در اینجا بحث استقلال رسانه و بی طرفی آن مخدوش می شود .
تعدد رسانه ها می تواند به بی طرفی آن کمک کند؟
ببینید ، اگر قرار بود رسانه ای بی طرف ، منصفانه ، عادلانه و با محور قرار دادن حقیقت مطلبی را منتشر کند طبعا به هیچ رسانه دیگری در دنیا نیاز نبود و یک رسانه تمام این وظیفه را بر عهده می گرفت و همه از آن استفاده می کردند . در حالی که با همین تنوع و تعدد زوایای دید رسانه می تواند متعدد باشد ، امروز تعداد این رسانه ها ازحد شمارش خارج شده و آن قدر خرد می شود که به وب سایتها و بلاگ های شخصی می رسد. امروزه در مکاتب ارتباطات گفته می شود: no single media tells the truth هیچ رسانه ای به تنهایی نمی تواند تمام حقیقت را بگوید .بنابر این تمام حقیقت در یک حادثه بیان نمی شود و هر چه تعداد رسانه ها و تعدد دید و نگاه بیشتر باشد طبعا پازل حقیقی آن حادثه و یا واقعیت تکمیل تر می شود.
رسانه ها عمدتا سه کارکرد بزرگ دارند؛ کارکردها سیاسی که احزاب و سیاستمداران از رسانه ها برای تشریح برنامه های خود و یا ایجاد رغبت در مردم جامعه استفاده می کنند. کارکرد تجاری که طی آن تجار و یا بازرگانان تلاش می کنند نگاه مردم را به کالاهای مختلف ترغیب
کنند. هدف سوم ، رسانه ای است که جنبه مالی دارد و حتی اگر مدیران آن روشنفکران ، خیرخواهان و متفکران باشند باز هم باید منبع اقتصادی داشته باشند. آنچه که گاه در دنیا رخ می دهد حساسیت هایی است که در عرصه رقابت معطوف به رقابتهای سیاسی می شود. یعنی در رسانه ها رقابتهای سیاسی ملاک قرار می گیرد در حالی که کمتر دیده ایم گرایشهای اقتصادی مورد توجه قرار بگیرد مثلا وقتی قرار است بودجه ای برای ساخت یک پروژه فولاد در کشوری اختصاص یابد رسانه های وابسته به آن صنعت ، نیاز به فولاد ، اهمیت آن و .... را در میان مطالب ارایه شده رسانه تبلیغ می کنند .
این مساله با موضوع آزادی رسانه ای در کشورهای صنعتی ارتباط دارد؟
این مساله تعریف بسیار پیچیده ، مبهم و برخاسته از اختلاف نظری است که بین آکادمیسینها یعنی دست اندکاران دانشگاهی رسانه و ژورنالیستها و کسانی که در رسانه کار می کنند وجود دارد. استادان رسانه دانشکده ها تعاریف مبهمی را ارایه می کنند که این تعاریف خود موجب دردسرهایی می شود مثلاً تعاریفی در مورد آزادی بیان و عقیده ، و یا تعاریفی از قبیل سانسور،در برابر آزادی هایی که از انتشار اطلاعات جلوگیری می کند و یا اینکه خبرنگار باید فعال مایشاء و خود مختار کامل باشد و هر چه خواست بگوید. این موضوع در مکتب دانشگاهی و در حوزه پژوهشی قابل آموزش دادن است اما فراموش می کنیم ژورنالیستی که از چنین خاستگاهی بر می خیزد چه سابقه رسانه ای در کشور ، جامعه و خانواده اش وجود داشته و چگونه این آموزش را دیده است ؛ آموزشی که باید به حیطه عمل وارد شود. ما بر اساس این تجربه می توانیم تصمیم بگیریم که چگونه ژورنالیستی باشیم. در رسانه های آمریکایی و اروپایی در دهه 90 کمترین توجه به خبرهای مربوط به نسل کشی های روآندا شده است. در حالی که میزان توجه آنها به اخبار القاعده بسیار بیشتر بوده است.استادان دانشگاه چگونه می توانند پاسخ ما را بدهند که اگر قرار است رسانه ها در آن کشور تصمیم بگیرند چرا نسبت به نسل کشی های روآندا بی اعتنا بوده و یا بحران بالکان در دهه 90 را در کمترین حد خود مورد توجه قرار داده اند ؛ در حالی که در مورد برخی از حوادث خاورمیانه بیشترین انعکاس را می دهند .بنابر این رسانه ها در هر منطقه و حتی در هر حوزه کوچکی تحت تاثیر مولفه های مختلفی هستند.امروزه در محافل ارتباطات و مراکز پژوهشی می گویند : هیچ استاندارد مشخصی برای یک رسانه وجود ندارد که بگوییم اگر رسانه آن را انجام داد آن رسانه رسانه خوبی است .هر رسانه استاندارد خاص خود را دارد و در همین تفاوت هاست که اهمیت و معنا پیدا می کند و ما می توانیم با خواندن رسانه های مختلف پازل حقیقی رویدادها و تفاسیر جهانی را در کنار هم قرار بدهیم. در دنیای ارتباطات منابع اطلاعاتی روز به روز ارزش و اعتبار گذشته خود را از دست می دهند ؛ بگونه ای که یکی از بیماری های رسانه های دنیا فقدان منابع موثق ، دقیق و معتبر است بنابر این اطلاعاتی که از شبکه های اجتماعی همچون فیس بوک ، تویتر و ..دریافت می کنند بلافاصله در سطح دنیا انعکاس می یابد. چگونه می توان به این شبکه ها اعتماد کرد.در اینجا باید به یک شعور و درک عمومی رسانه ای قایل بود؛ یعنی مصرف کنندگان نهایی یک رسانه ها باید درک درستی از مولفه های ذکر شده داشته باشند تا در سایه آن مطلب را
بشنوند در حالی که در برخی از جوامع چنین درکی وجود ندارد و یا تحت تاثیر تندبادهای تاریخی است که در فضای رسانه ای آن جوامع رخ داده است. برخی گمان می کنند آنچه در یک رسانه می شنوند باید آن را باور کنند و به خود اجازه نمی دهند این اطلاعات را به چالش برسانند.اگر مخدوش بودن ، ناقص بودن و یا غیر موثق بودن اطلاعات را باور کنیم آن وقت تعدد رسانه های مختلف را برای نتیجه گیری روشن و دقیق از یک واقعه می پذیریم.استادان دانشگاه در رسانه کمتر کار اجرایی و عملی رسانه ای انجام می دهند و بیشتر نگاهشان به آموزش کلاسیک است .
شما رسانه ها را به سه گروه حزبی ، تجاری و مستقل تقسیم کردید. با وجود محدودیتهایی که تمامی آنها در ارایه اخبار دارند می توان اینگونه نتیجه گرفت که همگی به نوعی نقش احزاب را بازی می کنند؟
این سوال شما برخاسته از ذهنیت سیاسی تان است .می خواهم بگویم همه چیز را در قالب حزب دیدن همان سنت سیاسی ماست.
پس اجازه بدهید بگوییم حتی نوع سوم را هم نمی توان چندان مستقل تصور کرد.
من هم می خواهم همین نکته را بگویم.مثلا در کشور ما تضارب آرای سیاسی در روزنامه ها خیلی زود شناخته می شود و حساسیت بر روی آنها خیلی بالا می رود .آیا کسی در روزنامه ها و رسانه های ما از خود پرسیده است چرا اینهمه راجع به آنفولانزای خوکی بحث شد ، نگرانی ایجاد شد و وقتی داروها وارد شد موضوع تمام شد. آیا نمی توانیم فکر کنیم که اهداف و اغراض اقتصادی و تجاری در ایجاد و توسعه این خبر نقش داشته است . و یا چرا در مقطعی برنجی آلوده است و در مقطعی دیگر آلوده نیست .در واقع رقابتهای تجاری از یک سوی و رقابتهای سیاسی از سوی دیگر و تمنیات مخاطبان از سوی دیگر در این فضا وجود دارد و برآیند آن است که یک خبر بزرگ و یا کوچک می شود. شش میلیارد انسان در روی زمین می تواند تولید کننده شش میلیارد خبر متفاوت باشد و چگونه است که تنها یک بخش از خبر منتشر می شود. در اینجا همان بحث دروازه بانی خبر مطرح می شود . دروازه بانی خبر است که به ژورنالیست اجازه می دهد خبر را انتخاب کند و همین انتخاب یعنی عینکی که تحت تاثیر افکار ، گرایش ها ، امیال سیاسی و از سویی تحت تاثیر منبع تامین کننده اقتصادی رسانه ها ، بر چشم زده می شود .
پس همین دروازه بانی خبر هم می تواند بهانه ای برای جانبداری افراطی رسانه باشد.حدود این دروازه بانی را چه کسی تعیین می کند؟ آیا اصلا استانداردهای خاصی برای آن تعریف شده است؟
هر رسانه می تواند استاندارد خاص خود را داشته باشد و اصلا هیچ استاندارد جهانی برای اینکه رسانه ای چگونه عمل کند وجود ندارد. هر رسانه می تواند هر کاری انجام دهد ، مثلا شاید عده ای تصور کنند در انگلستان اصلا سانسور وجود ندارد.در حالی که سازو کار آن وجود دارد.مثلا وقتی قرار بود فیلم دستفروش در جشنواره لندن نمایش یابد اداره نظارت بر فیلمهای سینمایی انگلستان که خود ، اداره سانسور است بعد از حذف هشت قسمت از این فیلم اجازه پخش آن را دادند.اما این مساله در هیچ جا انعکاس پیدا نکرد چون ذهنیتی از سوی استادان ارتباطات ایجاد

شده که مثلا انگلستان کشوری آزاد است که در آن هر کاری می توان انجام داد. اگر چنین اتفاقی مثلا در بنگلادش رخ می داد وضع بگونه ای دیگر بود. در آن جوامع هر ژورنالیست به دلیل سابقه فرهنگی و سنتی میزان مانور خود را شناخته و خطوط قرمزهای خویش را نیز می داند و در چارچوبی کار می کند که هیچگاه کارش به اداره نظارت نیفتد.در مراکز آموزشی و آکادمیک ما مسایلی به اسم آموزش گفته می شود که جامعه را دچار تناقض می کند و وقتی خبرنگار از دانشکده به روزنامه می آید به درستی نمی داند خط قرمزها کجاست و اصلا چه چیزی را باید بنویسد و چه چیزی را ننویسد. آن وقت رسانه ای محکوم می شود که تند حرکت می کند. وقتی صحبت از آزادی بیان می کنیم نمی دانیم مقصودمان درست کردن اطلاعات دروغین است و یا آزادی اظهار نظر شخصی. اگر شما در جوامع باصطلاح آزاد از خطوط قرمز عدول کنید سر و کارتان با دادگاه است. چندی پیش سه روزنامه بطور همزمان در سه کشور اسپانیا ، ایتالیا و انگلستان یک روحانی ایرانی را هماهنگ کننده عملیات تروریستی معرفی کرده بود. ایشان به دادگاه شکایت کرد و با همکاری یک وکیل هرسه روزنامه را محکوم کرد و از هر سه روزنامه خسارت گرفت. بنابر این در آنجا نمی توان دروغ ساخت چون خطوط قرمز را تعریف می کنند.
گفتید به تعداد روزنامه نگاران اخبار متفاوت زاییده می شود.با این تعبیر نقش مدیریت رسانه کمرنگ نمی شود؟
بحث مدیریت رسانه در اینجا به سه بخش تقسیم می شود ؛ مدیریت کلان سیاسی ، اقتصادی و یا اجتماعی ، این مدیران تنها نوع گرایش را مشخص می کنند. مثلا وقتی روزنامه دیلی تلگراف در انگلستان منتشر می شود همه می دانند که این روزنامه متعلق به حزب محافظه کار انگلستان است اما معنایش این نیست که در مورد سیاست دولت محافظه کار انتقاد نکند و یا اینکه حزب کارگر می تواند جهت دهی های اصلی روزنامه دیلی میرو متعلق به خود را تعیین کند . می گویند پپسی کولا از کریستین ساینس مانیتور و یا کوکا کولا از واشنگتن پست حمایت می کند اگر این فرض درست باشد این سرمایه گذاران گرایش اصلی را تعیین می کنند. اما مدیریت اجرایی از سردبیر به پایین همگی ژورنالیست هستند و مدیریتی وجود ندارد که بگوید این مطلب چاپ شود و یا نشود.گرایش روزنامه در ذهنیت مجموعه نقش بسته است مثلا افرادی که در دیلی تلگراف کار می کنند همسو و سازوکار با سردبیر این روزنامه اند و طبعا خبرنگاری که گرایش کمونیستی دارد نمی تواند در این روزنامه کار کند و ترجیح می دهد به روزنامه مورنینگ استار برود .شورای تیتر یک روزنامه هم گرایش اخبار و مطالب روزنامه را تعیین می کند اما در فکت ها دخالت نمی کند مثلا اینگونه نیست که یک روزنامه بگوید چون گرایش من این است پس در مورد برنج های وارداتی نمی نویسم و تنها در مورد چای وارداتی می نویسم.آنجا اتفاق دیگری می افتد مثلا سندیکای قهوه فروشان با پول خود کرسی دکترای تخصصی در دانشگاهها تاسیس می کند و راجع به فواید قهوه و ضررهای چای تحقیق می کند و نتایج تحقیقات خود را به رسانه ها می دهد.ما هم بدون توجه به چگونگی تهیه این اخبار آنها را منتشر می کنیم و آنها جنگ قهوه و چای شان و جنگ کوکاکولا و پپسی کولایشان ادامه می دهند .
حال که رسانه خود را ملزم به بیان تمام حقیقت نمی داند و از سویی نیاز به جلب اعتماد مخاطب خود دارد چگونه می تواند این اعتماد را کسب کند ضمن اینکه با پیش فرض های مخاطب خود چه خواهد کرد؟
بعضی از رسانه ها مارک دارند و تکلیفشان با مخاطب مشخص است.مثلا وقتی مارک پراودا را می بینید می دانید که ارگان رسمی حزب کمونیست اتحادجماهیر شوروی است اما در فضای متنوع رسانه امروز اتفاق دیگری رخ داده است.روزی از یکی از تهیه کنندگان قدیمی و ارشد شبکه ای بی سی آمریکا پرسیدم شما برای آنکه مخاطبتان را جلب کرده و او را نگاه دارید چه می کنید. او گفت در ابتدای راه اندازی برنامه تلویزیونی از افکار عمومی نظرخواهی می کنیم و سپس برنامه ها را مطابق با خواست افکار عمومی شروع می کنیم.بنابر این یک آمریکایی خود را در آیینه آن برنامه می بیند.اینگونه نیست که من روزنامه مخالف نظرات خود را تهیه کنم و از آن لذت ببرم.اگر روزنامه ای را تهیه می کنم برای آن است که اثبات کنم نظرات من درست است یعنی پیشداوری دارم .این تهیه کننده می گفت ما ساختار برنامه ها را بگونه ای تغییر می دهیم که مخاطب تصور کند ذایقه او در حال تغییر است و متوجه تغییر رسانه نشود.این ارتباط دو سویه در یک فاصله زمانی طولانی رخ می دهد مثلا او می گفت من 50 سال تهیه کننده یک برنامه بوده ام.کار در رسانه بحث فکر و منطق انسانهاست بنابر این نمی توان در یک شب به او گفت من راست می گویم و تو اشتباه می کنی.پس از 50 سال مخاطب گمان می کند حرف رسانه حرف اوست . رسانه حرف خود را نه بصورت آشکار و عریان که به شکل غیر مستقیم بر کرسی می نشاند.
وقتی شبکه بی بی سی در جریان جنگ غزه آگهی کمک به فلسطینی ها را پخش نکرد بسیاری از سیاستمداران انگلیسی آن را متهم به جانبداری از یک طرف ماجرا کردند و جالب اینکه بی بی سی خبرهای این اعتراض ها را پخش کرد تا بیطرفی خود را ذهن مخاطب دوباره به دست آورد.چه اتفاقی در دنیای رسانه افتاده است که برغم چنین اتفاقی باز هم برخی بی بی سی را معتبرتر از سایر رسانه ها می دانند؟
بی بی سی منادی لیبرالیسم و کاپیتالیسم است و هیچ خبری که به تفکر لیبرالیسم و کاپیتالیسم لطمه وارد کند در بی بی سی پخش نمی شود .اما بی بی سی برای محق جلوه دادن خود در اذهان عمومی شگرد خاصی دارد.وقتی ارتش انگلستان در سال 1981 در جنگ مالویناس به جزیره فاکلند حمله کرد تا آن را از تصرف آرژانتین آزاد کند همه انگلیسی ها می خواستند نتیجه جنگ را از رسانه ها بشنوند.بی بی سی نمی توانست خبری را که به نفع انگلستان بود پخش کند چون متهم به جانبداری می شد.این شبکه طی چند آگهی اعلام کرد که از این پس اخبار ویژه مربوط به فانکلند از بی بی سی پخش می شود و ما روی هر ناو یک خبرنگار و یگ گروه فیلمبرداری داریم.هنگام پخش اخبار بی بی سی اعلام کرد که ارتش انگلیس مانع از پخش اخبار ما شده است و بنابر این به دادگاه شکایت خواهد کرد. در طی تمام دو هفته جنگ ف خبر اول بی بی سی خبر دادگاه خود بود در حالی که همه شبکه های دنیا اخبار جنگ فانکلند را پخش می کردند.بعد از دو هفته دادگاه رای خود را به نفع بی بی سی اعلام کرد و از آن پس این شبکه شروع به پخش تمام گزارش های ضبط شده اش در این مدت کرد.شما فکر می کنید افکار عمومی در طی جنگ باید با کدام
گروه مبارزه می کرد ؛ با بی بی سی که چرا اخبار را پخش نمی کند ، با دادگاه که چرا زودتر به این مساله رسیدگی نمی کند و یا با ارتش که مانع پخش اخبار شده است؟ ببینید چه بازی زیبایی است! نتیچه کار اینکه بی بی سی خود را عنصر مستقل جلوه داد و دادگاه هم اقتدار خود را نشان داد و ارتش هم ادعا نمود در همه جای دنیا هنگام جنگ ها رسانه ها اجازه انتشار هر مطلبی را ندارند.
در عین حال این رویه بهتر از جانبداری عریان از یک گروه درگیر است؟
بله دقیقاً.اینها تکنیک دارد و تمام رسانه ها این تکنیکها را دارند.شما باور می کنید که سی ان ان در حالی که " تد ترنر" ماهیانه یک ناهار با رئیس جمهور آمریکا صرف می کند خلاف منافع آمریکا عمل کند..ترنر قهرمان مسابقات اتومبیلرانی بوده است ، چه اتفاقی رخ می دهد که چنین فردی فکر سیاسی اش را اعمال می کند.وقتی ارتش آمریکا در سومالی با ژنرال محمد فرح عیدید می جنگد و مردم سومالی جنازه خلبان آمریکایی را از هلیکوپتر بیرون می کشند خبرنگار سی ان ان در اتاق فرح عیدید نشسته است و مصاحبه زنده با او را پخش می کند.یعنی این مساله به تکنیک هایی نیاز دارد که در اختیار یک یا دو رسانه نیست بلکه باید افکار عمومی ، نهادهای اقتصادی و سیاسی در یک تفاهم تاریخی و بر اساس تجربه ، دانش و فکر و سیاست به این نتیجه برسند که کاری را انجام دهند.وقتی این توافق در بعد اقتصاد شکل می گیرد بخوبی انجام می گیرد؛ مثلا فردی می گوید مصرف سرکه و یا مواد ترش در ظروف پلاستیکی سرطان زاست و همه رسانه ها این خبر را پخش می کنند و همین شگرد ، سازندگان ظروف پلاستیکی را ورشکسته می کند. چند روز بعد اعلام می شود اینگونه نیست و مصرف آن اشکالی ندارد. در چند سال گذشته اخبار سارس ، تب برفکی ، تب کنگویی ، آنفولانزای خوکی ، بزی ، اسبی ، پرندگان نگرانی ایجاد کرده است و وقت جامعه و دولت و نهادهای بهداشتی را گرفته تا دارویی وارد شود و بعد همه چیز تمام شود. آیا فکر نمی کنیم پشت این مساله شبکه توزیع دارو دخیل باشد همانطور که گفته شد یکی از اهداف سارس ورشکست کردن اقتصاد چین بود، چون در تابستان 1380 که این بیماری در چین شایع شد تنها 60 میلیارد دلار به سرمایه گذاری چین خسارت وارد شد.ما در این مسایل حساسیت نداریم ولی در مسایل سیاسی این حساسیت وجود دارد. در ماجرای حکم امام در مورد سلمان رشدی حتی یک رسانه در انگلستان حاضر نشد اعلام کند که بر اساس آزادی بیان اجازه بدهید یک شخصیت مذهبی حرف خود را بزند . 25 هزار خبرنگاری که در رسانه های انگلستان کار می کردند مخاطب خود را همسو کردند.زمانی در انگلستان شایع شد که تمام تخم مرغهای تولید شده بیماری سالمولینا دارند . تمام خبرنگاران رسانه ها جمع شدند تاچر به میان آنها آمد ماهیتابه ای را روی چراغی گذاشت دو تخم مرغ را در آن سرخ کرد و مقابل چشمان همه آن را خورد .چون در آنجا صحبت از منافع 50 میلیون تخم مرغی بود که در آن روز باید نابود می شد و شبکه های بزرگ تولید کننده تخم مرغ نمی خواستند این کار انجام شود.بعدها معلوم شد بخشی از این تخم مرغها به ارمنستان ، پاکستان ارسال شد .بنابر این کار خبری تکنیک های خاص خود را دارد و مجموعه آنها باید در کنار هم قرار گیرد تا فضای
رسانه ای بتواند جامعه را در شرایط بحرانها همسو نگاه دارد دیگر اینکه در نقد و بررسی تضارب آرایی ایجاد کند و بالاخره آنکه اطلاعات صحیح را از راه خود به مخاطبانی ارایه کند که آن را باور دارند.
============
روزنامه اطلاعات

نقد مجموعه تلويزيوني «سال‌هاي مشروطه»
تاريخ يا سرگرمي؟
علي اكبر عبدالرشيدي
مجموعه «سال‌هاي مشروطه» اثر كارگردان جوان و خوش ذوق محمدرضا ورزي را مدت‌ها پيش ديدم، با دقت و با ضبط همه نكات و ظرائفي كه يك بيننده علاقه مند به آثار تاريخي و البته آشنا به عملكرد رسانه ملي مي‌بيند. بسيار تلاش كردم از ذكر نقد اين مجموعه دست بردارم اما به دلائلي ضروري ديدم كه چند نكته زير را از سر ارادتي كه به تاريخ و سازندگان آثار هنري در حوزه تاريخ دارم عرض كنم:
1- مجموعه «سال‌هاي مشروطه» مجموعه اي بود عمدتا در شرح بخشي از زندگي دو مرد‏ بزرگ تاريخ اخير ايران، ميرزا تقي خان اميركبير و آيت‌الله شيخ فضل‌الله نوري. اگر نويسنده و كارگردان محترم اين مجموعه را به دو بخش تقسيم مي‌كردند شايد دو نام «مختصري از زندگي اميركبير» و «خلاصه‌اي از انديشه‌هاي سياسي و اجتماعي شيخ فضل‌الله نوري» براي آن دو مجموعه شايسته‌تر بود.
2- در بررسي تاريخ و سال‌هاي مشروطه بسيار كسان هستند كه صاحب مقام و مرتبت مؤثر در پا گيري نهضت مشروطه و شكل دهي آن بوده اند. بسيار كسان ديگر هم در جهت دهي خلاف نظر شيخ فضل‌الله نوري سهيم بوده‌اند و كسان ديگري هم كه گرايش‌هاي غرب گرايانه را به اين نهضت تحميل كردند و قص علي هذا.
‏3- طبعا كسي كه نام «سال‌هاي مشروطه» را براي مجموعه خود انتخاب مي‌كند بايد به همه اين افراد به اندازه و قدر لازم بپردازد و الا هرگز نبايد از نام پر دامنه «سال‌هاي مشروطه» كه انتظار مخاطب را بسيار گسترده مشخص و ترسيم مي‌كند استفاده كند.. شايد ديدن بخشي از تاريخ و نديدن بخش‌هاي ديگر تاريخ جفايي است به تاريخ.
‏4- در كجاي روايت «سال‌هاي مشروطه» مي‌توان قبول كرد كه مثلا باقرخان به عنوان سالار ملي فقط در يكي دو «پلان» ظاهر شود و جمعا مثلا چند جمله كم خاصيت هم بيان كند. يا كجا مي‌توان باور كرد كه اشخاصي چون آيت‌الله بهبهاني يا آيت‌الله طباطبايي اين گونه منفعل و بي‌عمل ظاهرشوند و در برابر برخي رخداد‌ها تا اين حد ساكت و بي‌هيچ موضع گيري موافق يا مخالف باقي بمانند.
‏5- اگر نويسنده، تهيه‌كننده يا كارگردان اين مجموعه ادعا كنند كه اثر آن‌ها‏ برداشتي آزاد از بخشي از رويدادهاي تاريخ مشروطه بوده و استناد‌هاي تاريخي آن قابل چالش است بحث صحت تاريخي اثر بسته خواهد بود. اما اگر آن گونه كه گاه گفته شده است كه آن اثر بر اساس مطالعات دقيق تاريخي نوشته و تهيه شده است بايد جاي جاي آن را مورد چالش قرار داد و براي هر كلمه و جمله اي كه از زبان شخصيت‌هاي اثر ارائه شده مطالبه مستند كرد.
‏6- اين كه كسي بگويد اين اثر مبتني بر تحقيق تاريخي است كفايت نمي‌كند. بايد گفته شود كدام اثر تاريخي و كدام مورخ يا شخصيت تائيد‌كننده اين همه جمله و بيانيه مهم و جنجالي و برخي رويداد‌هاي ذكر شده در اين اثر بوده‌اند كه بخش مهمي از آن‌ها تا به حال كم‌تر به گوش بينندگان خورده است.
‏7- سازندگان آثار تاريخي علي الاصول سعي بر آن دارند كه اثرشان در مقايسه با آثار مشابه قبلي چيزي اضافه داشته و در نهايت بهتر باشد.براي ما كه در همين تلويزيون خودمان شاهد پحش آثاري چون سلطان صاحبقران، كمال‌الملك، اميركبير، هزاردستان و بسياري ديگر از اين آثار بوده و نويسندگان، كارگردانان و تهيه كنندگان آن‌ها را ستوده‌ايم چگونه قابل قبول است كه در «سال‌هاي مشروطه» شاهد حضور اميركبير، ناصرالدين شاه، كمال‌الملك، مظفرالدين شاه، كريم دواتگر و ده‌ها شخصيتي باشيم كه در آثار قبل با بازي هنرمندان برجسته در قالبي بهتر، روان‌تر و مؤثر‌تر ظاهر شده اند. اگر مي‌گوئيم برخي از اين شخصيت‌ها همان قبلي‌ها هستند بيننده باور ندارد كه اين هنرمندان نقش خوب اجرا شده قبلي خود را در اين اثر هم تكرار كرده باشند.
‏8- در عين حال نقطه قوت اثر وجود همين هنرمندان با تجربه‌اي است كه يك بار شخصيت مفروض اين مجموعه را ارائه داده بودند و بيننده احساس مي‌كرد كه رواني بازي آن‌ها باعث تجديد خاطره بازي قبلي بوده و اگر موفقيتي در اثر وجود دارد مديون همين تجربه و بازي است.
‏‏9- نكته بسيار مهم ديگر اين كه باور كنيم بخش مهمي از تاريخ قاجار را روشنفكران عصر پهلوي براي توجيه «ضرورت» انقراض قاجار و روي كار آمدن پهلوي نوشته‌اند. بسياري نسبت‌ها به مردان و زنان آن روزگار و عملكرد آنان، چه درست و چه غلط، ناشي از همين تاريخ نويسي هدف دار است. ممكن است شاهان قاجار بي‌سواد، بي‌فرهنگ، بي‌خرد، وابسته و مانند آن بوده اند.اما فراموش نكنيم كه حساب شش يا هفت شاه بي‌سواد و گروهي «بادمجان دور قاب چين» آن‌ها را نبايد به پاي هزاران انسان فهيم و دلسوزي نوشت كه در آن سال ها كار و تلاش كرده اند. در ضمن فراموش نكنيم كه مثلا همين مظفرالدين شاه كه در اين مجموعه به صورتي مضحك ظاهر شد يكي از معدود ديكتاتور‌هاي تاريخ است كه اولين سند استقرار دموكراسي در ايران را با ذكر نام «مجلس شورا»به دست خود امضا كرد، آن هم چند روز قبل از مرگ يا بهتر بگويم در بستر مرگ. پرداختن به تاريخ مشروطه يا تاريخ ايران در دوران قاجار به مطالعه‌اي جديد، دقيق، مستند و فارغ از ملاحظات مورد نظر روشنفكران عصر پهلوي يا تاريخ نويسان انگليسي و روسي كه بخش قابل ملاحظه‌اي از منابع دوران قاجار را نوشته‌اند نياز دارد.
‏‏10- ساختن فيلم و مجموعه تلويزيوني در باب تاريخ همچون نوشتن در مورد تاريخ كار بسيار سخت و پرمسئوليتي است كه صرف طراحي دكورهاي گران و شايد زيبا يا برخي از مولفه‌هاي تصويري ديگر براي صحت، سلامت و ماندگاري اثر كافي نيست. اگر آثار علي حاتمي يا داوود ميرباقري ماندگار تعريف مي‌شوند به دلائل ديگري است كه بايد مورد مطالعه قرار گيرند.
‏11- من «سال‌هاي مشروطه» را يك اثر بد نمي‌دانم. اما يك اثر خوب هم نمي‌شناسم. زحمت و حسن نيت محمدرضا ورزي را هم درك كرده، دست كم نمي‌گيرم. اما تكليفم با اين اثر روشن نيست.هنوز نمي‌دانم آيا اين مجموعه يك اثر تاريخي بوده است و تاريخ را روايت مي‌كرده است؟ آيا اين اثر قصد القائات غير مستقيم تاريخ مورد نظر كارگردان را داشته و از اين شگرد استفاده كرده است؟ آيا اين يك اثر هنري بوده است؟‌ آيا اين يك اثر سرگرم‌كننده بوده است؟ نمي‌دانم. اما يك چيز را مي‌دانم و آن اين كه «سال‌هاي مشروطه» هر چه بوده يا نبوده كمي از هر كدام از اين مختصات را داشته و كمي ديگر را نداشته است. شايد اين اولين بار است كه ما در مجموعه‌هاي تلويزيوني به چنين اثري برخورد كرده‌ايم كه در به سختي در يك «ژانر» قرار مي‌گيرد.‏
===========
روزنامه جام جم
مروري بر خاطرات حرفه خبرنگاري با علي‌اكبر عبدالرشيدي
خبرنگاري ‌جاي ‌«بيخبران» ‌نيست

در شكل‌گيري آنچه امروز به عنوان خاطرات سال‌هاي گذشته ناميده شود، گروه موثري به نام «خبرنگاران» حضور داشتند. خبرنگاري در روزنامه‌هاي كشور ما سابقه‌اي طولاني دارد كه احتمالا بارها و بارها در خاطرات روزنامه‌نگاران ايراني به شكل متمركز و پراكنده بيان شده است؛ اما اين‌كه چنين حرفه‌اي در تلويزيون ما چه سابقه‌اي داشته، چگونه شكل گرفته است، خبرنگاران اوليه تلويزيون در ايران چه كساني بوده‌اند و اين حرفه پيش و پس از انقلاب و در زمان جنگ چه وضعيتي داشته، موضوعي است كه در گفتگو با علي اكبر عبدالرشيدي، قديمي‌ترين خبرنگار تلويزيوني بررسي شده است. عبدالرشيدي كه اين روزها با اجراهاي مختلف در شبكه‌هاي تلويزيوني حضور دارد، در سال‌هاي اخير ترجمه كتاب‌هاي سياسي را جايگزين كار خبرنگاري كرده است. آنچه مي‌خوانيد، گفتگويي با اين پيشكسوت رسانه‌اي درباره تاريخچه اين حرفه در تلويزيون است.
خبرنگاري در تلويزيون از كجا آغاز شد و اين حرفه چه سابقه‌اي در اين رسانه دارد؟
سابقه فعاليت‌هاي خبري در صدا و سيما از راديو آغاز شد. پيش از تاسيس تلويزيون، راديو بخش‌هاي خبري داشت كه اخبار مورد نياز از خبرگزاري دولتي پارس دريافت مي‌شد و خبرهاي تهيه شده توسط آن خبرگزاري عينا در راديو خوانده مي‌شد. هسته اين خبرگزاري هم بيشتر همان نيروهاي راديو بود و خبرنگاران معروف در آن دوره بيشتر در روزنامه‌ها فعاليت داشتند. بعدها با تشكيل تلويزيون كم‌كم فعاليت‌هاي خبري اين رسانه نيز مستقل شد. تشكيل تلويزيون در ايران از تلويزيون نفت آبادان آغاز شد. بعد از آن بود كه تلويزيون ملي ايران شكل گرفت. تا آن سال اگر تلويزيون مي‌خواست از خبري استفاده كند، همان خبرهاي خبرگزاري پارس را استفاده مي‌كرد و تصويري ديده نمي‌شد. تلويزيون هم اگر مي‌خواست از تصويري استفاده كند، به سراغ واحد سمعي بصري كه در وزارت اطلاعات آن زمان وجود داشت مي‌رفت. كار اين اداره تهيه فيلم و عمدتا فيلم‌هاي مستند بود. كم كم در كنار فعاليت‌هاي اين اداره، تهيه فيلم از رويدادهاي مهم آن زمان همچون سفرهاي مقامات حكومتي به داخل و خارج از كشور هم در دستور كار قرار گرفت.
در اين دوره منابع خارجي نيز مورد استفاده تلويزيون قرار مي‌گرفت؟
بله. چند خبرگزاري خارجي بود كه خبرهاي آنها توسط مترجمان قوي و توانا ترجمه و عمدتا بدون تغيير پخش مي‌شد. در آن مقطع تفاوت ارزشي بين منافع راديو و تلويزيون و مطبوعات ايران و خبرگزاري‌هاي خارجي مثل رويترز وجود نداشت و همه يك خبر را پخش مي‌كردند. تا اين‌كه در سال 1346 تلويزيون ملي تشكيل شد. در اين مقطع كمبود در زمينه خبري كاملا حس شد و از آنجا كه تلويزيون تصميم داشت صدايي متفاوت با راديو كه هنوز خارج از سازمان راديو و تلويزيون اداره مي‌شد داشته باشد، در اواخر سال‌هاي 48 و اوايل 49 واحد مركزي خبر تاسيس شد. از اين پس تلويزيون صاحب خبرنگاران مستقلي شد كه به طور مستقل براي اين رسانه خبر تهيه مي‌كردند. ضمن آن‌كه بخشي از نيروهاي راديو و مطبوعات به عنوان هسته اوليه واحد مركزي خبر در اين عرصه حضور يافتند. اولين رئيس واحد مركزي خبر نيز غلامحسين صالحيار رئيس موسسه اطلاعات بود.
سانسور در اين دوره چه تاثيري در فعاليت خبرنگاران داشت؟
از اواسط دهه 40 موج سانسور شديد بر رسانه‌ها حاكم شده بود كه دامنه آن در تلويزيون هم احساس مي‌شد. در اين مقطع 14 روزنامه توقيف شد و تا زمان انقلاب اين روزنامه‌ها در توقيف ماند. بسياري از خبرنگاران اين روزنامه‌هاي توقيف‌شده هم يا تن به شرايط روز دادند يا كار خود را عوض كردند و روزنامه‌ها بيشتر به مقاله‌نويسي روي آوردند، چون ديگر چيز عمده‌اي براي خبر دادن نبود. اخبار مهم هم محدود به دادگاه‌هايي بود كه در آن چند نفر به اصصلاح خرابكار در آن محاكمه مي‌شدند كه هيچ چيز آن دادگاه نيز قابل گزارش نبود. از طرف ديگر خبرهاي مهم از سوي ساواك در اختيار مطبوعات قرار مي‌گرفت و گاهي حروفچين‌ها در تايپ گزارش ارسالي از سوي ساواك، نام نويسنده گزارش و اين‌كه كجا سياه شود و كجا نازك بماند را هم در متن قيد مي‌كردند.
خبرگزاري پارس نسبت به تاسيس واحد مركزي خبر واكنشي نشان نداد؟
در آن دوره اختلاف شديدي بين واحد مركزي خبر و خبرگزاري پارس بروز كرد. بخشي از اين اختلافات به سياست‌هاي تبليغاتي اعمال شده از سوي دولت مربوط بود كه خبرگزاري زير نظر آن اداره مي‌شد و در چارچوب سانسور حاكم بود و بخشي به دليل رقابت‌هاي حرفه‌اي بين سازماني. اين مساله به سبب تفاوت نگاه ميان اين دو خبرگزاري به قدري جدي شد كه براي حل اين معضل معاون سياسي صدا و سيما مسووليت رياست خبرگزاري پارس را هم به عهده گرفت. او صبح از خبرگزاري براي واحد مركزي خبر نامه اعتراض‌آميز مي‌نوشت و شب از تلويزيون به نامه اعتراض‌آميز صبح خودش جواب مي‌داد!
از ابتداي تشكيل واحد مركزي خبر تاسيس دفاتر خارج از كشور در دستور كار بود؟
بله. الگوي راديو و تلويزيون ما كاملا غربي بود و مشاوران خارجي از جمله مشاوران آمريكايي در شكل‌گيري آن نقش داشتند و به همين سبب براي اين تشكيلات وجود خبرنگاران خارجي و دفاتر را پيش‌بيني كردند. دفاتر صدا و سيما در دهه 50 شكل گرفتند و تنها حضور آنها بود كه حياتشان را ادامه مي‌داد والا در زمينه محتوا، اغلب آنها شناختي از حوزه خود نداشتند و به شكل تخصصي عمل نمي‌كردند. در داخل كشور هم كه خبرنگارها حوزه خود را مي‌شناختند، ابتكار عمل نداشتند و به سبب اين محدوديت‌ها خبر تلويزيون رفته رفته به مشابه خبر راديو تبديل شد. خبرنگاران مامور به خارج از كشور هميشه امكان فعاليت بيشتري نسبت به خبرنگاران داخلي داشتند، چون در آن حوزه نفوذ و مخالفت براي پخش خبر كمتر بروز مي‌يافت. در ابتداي كار واحد مركزي خبر سه دفتر عمده در اروپا وجود داشت كه در شهرهاي بن، پاريس و لندن مستقر بود كه بعدها دفاتر ديگري هم در واشنگتن، بيروت، صنعا پايتخت يمن شمالي، كابل، دهلي‌نو (حذف هند) و اسلام‌آباد (حذف پاكستان) به اين مجموعه اضافه شد. اين الگو تقريبا در بعد از انقلاب و تا سال‌هاي بعد به همين شكل باقي ماند. در ميان اين دفاتر، دفتر بيروت به سبب حساسيت موضوع، خوش درخشيد و به سبب حضور افراد موثري همچون محمدعلي مهتدي فعاليت خوبي داشت. در ميان دفاتر اروپا و آمريكا خبرنگار موفقي حضور نداشت، چون عمدتا اين دفاتر تابع سفارشات سفارت بودند. مثلا خبرنگار واشنگتن (كامران مشايخي) اخبار مربوط به تمام ميهماني‌هاي اردشير زاهدي سفير وقت شاه در آمريكا را مخابره مي‌كرد و پوشش خبر مسافرت شاه به آمريكا بيشترين ميزان خبرهاي ارسالي از سوي او بود. محمد پورداد پيش از اعزام به لندن اصولا خبرنگار مطبوعاتي بود و شناختي از كار تلويزيوني نداشت. اسماعيل پوروالي حتي در زمان حضور در دفتر پاريس سردبير مجله بامشاد بود و او نيز تلويزيون را نمي‌شناخت. در پاريس بيشتر براي مجله خودش مطلب جمع‌آوري مي‌كرد. برخي از خبرنگاران هم كه نمي‌خواهم اسمشان را ببرم، بيشتر روي فعاليت مخالفان رژيم شاه در خارج از كشور كار مي‌كردند.
سرنوشت دفاتر خارج از كشور بعد از انقلاب چه شد؟
از ميان خبرنگاران خارج از كشور تنها خبرنگار بيروت ماند و به كار خود ادامه داد كه اين مساله نشان‌دهنده اين نكته است كه وي خبرنگاري واقعي بود. بقيه افراد اين حوزه را ترك كردند يا به كار قبلي برگشتند. برخي نيز دارايي و اموال سازمان را بردند و بعضي‌ها از حساب لاهه به نفع خود برداشت كردند كه اين مسائل نشان مي‌دهد آنها خبرنگار نبودند، چون چنين رفتاري دون شان خبرنگار است. تنها خبرنگاري كه با پاي خودش آمد و كليه اموال سازمان را تحويل داد و رفت، محمد پورداد در دفتر لندن بود كه اين رفتار او نيز ثمره ريشه‌اي بود كه وي در كار خبرنگاري در مطبوعات داشت. پس از انقلاب اين دفاتر بلافاصله صاحب مديراني از ميان دانشجويان يا افراد انقلابي در خارج از كشور شد. من هم بعد از انقلاب اولين خبرنگاري بودم كه به دليل آشنايي با زبان انگليسي و سابقه 6 سال كار در بخش خبر‌هاي خارجي واحد مركزي خبر به دفتر لندن اعزام شدم. اما در برخي دفاتر افرادي كه رفتند يا منطقه را نمي‌شناختند، يا زبان محلي را نمي‌دانستند يا اين‌كه تلويزيوني نبودند. تعداد زيادي از اين خبرنگاران اصلا كار خبري در صدا و سيما نكرده و طبعا نمي‌توانستند كار خبري بكنند. خيلي از آنها بعد از بازگشت از اين دفاتر به صدا و سيما هم نيامدند. يكي به وزارت علوم رفت، ديگري در وزارت خارجه مشغول به كار شد، نفر سوم وارد كار پژوهش علمي ‌شد و حتي چهره ماندگار شد و خلاصه آبي براي سازمان گرم نكردند. تا مدت‌ها برخي از اين دفاتر بدون خبرنگار بود. در همين دوره دفتر لندن مسووليت پوشش خبري حوزه سازمان ملل و آمريكا، تمام اروپا تا روسيه و بخش‌هايي از آفريقا را به عهده داشت و برخي دفاتر اصلا خبرنگار نداشتند. در آن دوره در شهر بن آلمان خبرنگار داشتيم، اما اخبار اوپك در وين را نمي‌داد. متاسفانه امروز هم صرف‌نظر از اشكالات و موانعي كه رفع و آموزش‌هايي كه داده شده است، برخي از خبرنگاران اعزامي‌ به برخي مناطق يا آشنايي فرهنگي و زباني با حوزه ندارند، يا از نظر موضوعي با منطقه آشنا نيستند. در حال حاضر هم خبرنگاران محلي در آمريكاي لاتين و رم بعضا بهتر از خبرنگاران دفاتر ديگر هستند. متاسفانه برخي از خبرنگاران بعد از اعزام به حوزه محل ماموريت ثبت‌نام در كلاس زبان جزو اولين كارهايشان است. به همين سبب به كارمند محلي و مترجم متكي مي‌شوند. براي مثال امروزه در يكي از دفاتر خارج از كشور خبرنگاري داريم كه دست‌كم پنج نيروي تمام‌وقت به عنوان مترجم و راهنما در اختيارش قرار داده شده، اما باز هم بازده محتوايي كارش چندان چشمگير نيست. نقص اين كار اين است كه خبرنگار نمي‌تواند راسا در جريان امور خبري حوزه خود قرار گيرد و به همين سبب در فعاليت‌هاي برخي از آنها ابتكار عمل نمي‌بينيم.
در دوران پيش از انقلاب خبرنگاران معروف چه كساني بودند؟
در آن دوره اغلب خبرنگارهاي ما حوزه‌هاي كاري خود را نمي‌شناختند و تخصصي عمل نمي‌كردند و كار راديو تلويزيوني را در اين محيط ياد نگرفته بودند. مثلا خانم سيما دبيرآشتياني كه اصولا خبرنگار امور زنان در يك مجله معروف آن زمان بود به سبب اين كه همسرش سردبير اخبار خارجي واحد مركزي خبر بود در تلويزيون هم خبرنگار خارجي شد. وي نه تنها هيچ زبان خارجي نمي‌دانست كه هيچ شناختي هم از مسائل خارجي نداشت. به ياد دارم روزي كه انورسادات رئيس‌جمهور وقت مصر از طريق رياض وارد ايران شد، همين خانم خبرنگار در فرودگاه از سادات پرسيد ?What did you do with Khaled معني اين جمله اين بود كه «شما با خالد چه كرديد؟» البته منظورش اين بود كه شما در رياض با ملك خالد در چه زمينه‌اي صحبت كرديد يا چه توافقي صورت گرفت؟ اما سوال را به اين شكل خام و سخيف مطرح كرد كه سادات در جواب به خنده جواب داد (I did not do anything with King Khaled) يعني «من با ملك خالد هيچ كاري نكردم.» اين خبرنگار حتي به خود زحمت نداده بود اخبار سفر سادات به رياض را مطالعه كند و سوال قابل اعتنايي بپرسد.
يكي از بهترين نمونه‌هاي پوشش خبري تاريخ رسانه‌اي ايران به وسيله خبرنگاران صدا و سيما در دوره جنگ اتفاق افتاد
در سال‌هاي 56 كه موج انقلاب آغاز شد، خبرنگاران داخلي كه توانسته بودند قابليت‌هايي را در خود ايجاد كنند، با ضعيف شدن فشارها ناگهان توانستند دست به كارهاي عجيب و غريب بزنند. در ماجراي «حذف نيمه دوم سال» قتل عام شهريور 57 ميدان ژاله توسط يكي از تصويربرداران با نام باربد طاهري ثبت شد و 45 ثانيه فيلمي ‌كه از اين واقعه وجود دارد، گويا تنها اثر تصويري موجود است.
پخش گزارش معروف دانشگاه تهران در 15 آبان كه در آن تيراندازي گارد نشان داده مي‌شود فعاليت ارزشمند ديگر خبرنگاري به نام مرحوم مهدي صابر بود.
او با حضور در ميان دانشجويان شليك مستقيم گارد به سمت دانشجويان را ثبت كرد. در روز انقلاب تصاويري كه شب 22 بهمن از مصاحبه تيمسار رحيمي، تيمسار نصيري و... ضبط شد، هيمنه حكومت پهلوي را در چشم مردم شكست و اين تصاوير نيز كار مرحوم صابر بود كه البته هيچ وقت از او تشكر نشد. او در آن مقطع شهامت زيادي به خرج داد، چون واقعا در آن دوره معلوم نبود كه تكليف انقلاب چه خواهد شد و امكان داشت با حضور مجدد عوامل رژيم پهلوي اين خبرنگار با خطر مرگ روبه‌رو شود. اين انرژي آزاد شده در خبرنگاران بعدها در عرصه جنگ و تحركات سياسي ضد آمريكايي و در برابر جاسوس‌خانه آمريكا خود را نشان داد و به نتيجه خوبي رسيد.
پس از انقلاب چه تغييري در تركيب خبرنگاران واحد مركزي خبر رخ داد؟
در آن مقطع پيش از انقلاب نيروهاي خبري راديو تلويزيون ملي ايران شامل 3 دسته بودند. بخش اول افراد خاصي بودند كه از ساواك و مراكز ديگري كه هرگز براي ما شناخته نشد عمدتا براي مسووليت‌هاي مديريتي و تفسيري تعيين شده بودند. گروهي از آنها بعد از پيروزي انقلاب سر از راديو‌هاي بيگانه درآوردند و برخي از آنها هنوز هم در اين راديوها فعالند. بخش دوم نيروهايي بودند كه به سبب توانايي‌هاي خاص شغلي براي موارد خاصي به كار گرفته شده بودند.گروه سوم نيروهاي جوان و فعالي بودند كه در چارچوب تخصص، توان و رشته‌هاي تحصيلي در مسابقه‌هاي استخدامي ‌سازمان بالاترين امتيازها را كسب كرده و وارد سازمان شده بودند و جزو بدنه سازمان محسوب مي‌شدند كه در سال‌هاي پس از انقلاب هم به كار خود ادامه دادند.
از نظر شما بهترين دوره فعاليت خبرنگاران ايراني در 3 دهه گذشته چه زماني است؟
يكي از بهترين نمونه‌هاي پوشش خبري تاريخ رسانه‌اي ايران به وسيله خبرنگاران صدا و سيما در دوره جنگ اتفاق افتاد. حضور حدود 40 شهيد در ميان خبرنگاران نشان‌دهنده جسارت خبري بالاي اين گروه در طول جنگ بود. سبب اصلي موفقيت اين افراد هم اين بود كه حوزه كاري خود را مي‌شناختند. از نمونه‌هاي مثال‌زدني در اين زمينه مي‌توان به گزارش شهيد رهبر از روي تانك و در خط اول مقدم اشاره كرد. اين خبرنگار سال‌هاست جزو مفقودالاثرهاي جنگ است. بعدها فعاليت‌هاي ديگري از سوي شهيد سيدمرتضي آويني و گروه چهل شاهد در اين عرصه انجام شد كه هرچند در صدا و سيما صورت نگرفت، اما فعاليتي ارزشمند از جنس خبري بود كه به سبب آگاهي، اعتقاد، ايمان و شناخت آنها اين فعاليت‌ها با موفقيت روبه‌رو شد.
چه عاملي در انعكاس موثر و خوب خبرهاي مربوط به جنگ تاثير داشت؟
در فضاي رسانه‌اي آن دوره هيچ ترديدي درخصوص حقانيت دفاع مقدس وجود نداشت. اين مساله با روح انقلابي و باور ملي هم آميخته شده بود. از طرفي يكي از ويژگي‌هاي ديگر اين دوران وجود ستاد تبليغات جنگ بود كه نمايندگان خبري صدا و سيما در آن ستاد عضو بودند و با شناخت كامل موضوعات سياستگذاري مي‌كردند. اين نقصي بود كه بعدها در بخش‌هاي زيادي با آن مواجه بوديم. به طور مثال در همين اواخر رسانه ما نمي‌دانست درباره افزايش قيمت نفت چه موضعي بايد داشته باشد و به همين سبب در2 بخش خبري در كنار هم دو نوع نگاه نسبت به اين موضوع حس مي‌شد. اما در زمينه دفاع مقدس اصلا اين بلاتكليفي وجود نداشت. (حذف ملاحظاتي هم كه درباره جنگ و انعكاس آن وجود داشت بسيار كمتر از ملاحظات شبكه‌اي مانندCNN‌درباره جنگ بود)‌.
رضا استادي

--------------------------

سرنوشت مجريان تلويزيون از زبان علي‌اکبرعبدالرشيدي «فراموش نکنيم مجري تلويزيوني واقعي في‌نفسه کارشناس هم هست
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران سرويس: تلويزيون و راديو
علي اكبر عبدالرشيدي پيشنهاد داد كه رييس سازمان صدا و سيما مجريان باقي مانده قديمي و علاقمند را در کنار مجريان جوان و مستعد به جلسه‌اي دعوت کند و افزود: رييس صدا و سيما در اين جلسه مسائل و مشکلات مجريان را از نزديک بشنوند و ضمن دلجويي از اين زحمتکشاني که در صف مقدم رسانه با مردم روبرو بوده و سعي در خدمت به تقويت ارتباط رسانه ملي و افکارعمومي داشته‌اند، برنامه‌ها را متناسب با توان مجريان تقسيم و از دانش مجريان قديمي براي پرورش مجريان جديدي و انتقال تجربه قديمي‌ترها به جوانان استفاده کنند.
اين كارشناس رسانه و مجري برنامه‌هاي تلويزيوني در گفت‌وگو با خبرنگار سرويس تلويزيون ايسنا، درباره‌ي صحبت‌هاي اخير رييس سازمان صدا و سيما درباره‌ي لزوم نوآوري‌ در اجرا و استفاده از كارشناسان و متخصصان صاحب‌نام به عنوان مجري در برنامه‌هاي‌ گفت‌وگو محور، خاطرنشان كرد: بحث اجراي برنامه‌ها و به خصوص برنامه‌هاي زنده در تلويزيون از بحث‌هاي مهم و هميشگي رسانه ملي بوده، هست و احتمالا خواهد بود. اين روزها وعده رياست محترم سازمان صدا و سيما براي به کارگيري مجري - کارشناسان جديد و به عبارت بهتر استادان دانشگاه در مقام مجري تلويزيوني مورد توجه دست اندرکاران رسانه قرار گرفته است. كه ضمن احترام براي رياست سازمان صدا و سيما و به رسميت شناختن حق ايشان براي اتخاذ اين گونه تصميمات، ذکر خاطراتي را ضروري مي‌دانم.
وي ادامه داد: اصطلاح مجري- کارشناس از ابداعاتي است که در تلويزيون ما صورت گرفته است و اطلاعي از به کارگيري اين اصطلاح در شبکه‌هاي تلويزيوني ديگر در دست نيست. مجري تلويزيوني که نزديکي تنگاتنگي به خبرنگاران تلويزيوني دارد در همه جاي دنيا کسي است که ويژگي‌هاي خاص اجراي برنامه، ميانداري بحث و تضارب آراي ميهمانان يک برنامه تلويزيوني، چالش بر سر دريافت پاسخ به افکار عمومي و کسب اطلاعات اقناع کننده براي مخاطبان يک برنامه تلويزيوني است. پس چرا لفظ کارشناس را به دنبال مجري مي‌بينيم، خود داستاني جداگانه دارد.
عبدالرشيدي سپس يادآور شد‌: در زماني نه چندان دور يکي از معاونان اسبق سازمان صدا و سيما که ظاهرا هيچ اطلاع رسانه‌اي نداشت و امروز ديگر در اين سازمان مشغول به کار نيست در مصاحبه‌اي مفتخرانه اعلام کرد در نظر دارد به «جاي» مجريان قديمي از مجريان «جوان و تازه نفس» براي اجراي برنامه‌هاي تلويزيوني استفاده کند. در اين دوران گروه زيادي از مجريان با تجربه، دانشمند و با سابقه مجبور به ترک حرفه مورد علاقه خود و خانه نشيني شدند. چرا که قرار بود آن ها «جاي» خود را به جوانان بدهند و نه اين که در کنار آنان به انتقال تجربه‌هاي خود بپردازند. برخي از مجريان با سابقه و مجرب هم براي گذران زندگي مجبور به اجراي برنامه‌هاي پيش پا افتاده شدند. غافل از اين که تجربه و دانش اين مجريان با سابقه با سرمايه سازمان صدا و سيما و طي ساليان زياد حاصل شده و کنار گذاشتن آن‌ها به معناي از بين بردن ارزش افزوده‌اي است که در آن ها ايجاد شده‌است.
اين كارشناس رسانه افزود: خيلي زود همکاران آن آقاي معاون متوجه خلا ناشي از کنار گذاشتن مجريان با تجربه و «مردم قبول» شدند و براي جبران اين خلا به دعوت از استادان دانشگاه براي امر مجري‌گري پرداختند. تعدادي از اساتيد اقتصاد، علوم سياسي و فلسفه و مانند آن به سازمان صدا و سيما راه پيدا کردند و چون بدوا مجري‌گري را دون شان خود مي‌دانستند و به سازمان صداوسيما تعلق نداشتند، با افزدون لفظ «کارشناس» به دنبال «مجري» اصطلاح «مجري- کارشناس» را به سازمان تحميل کردند و وارد استوديوها شدند. عده‌اي از اين استادان خيلي زود به دليل ندانستن رمز و راز برقراري ارتباط با مخاطب موجب ناکامي برنامه‌هاي زيادي شدند و به جز افاضات علمي که قبلا در مقام ميهمان انجام مي‌دادند کمکي به موفقيت برنامه‌هاي تلويزيوني نکردند.
عبدالرشيدي با بيان اين كه به‌کارگيري استاد دانشگاه براي اجراي برنامه تلويزيوني درست شبيه دعوت از مهندسان و استادان هوا- فضا براي خلباني و يا دعوت از استادان زبان وادبيات براي سرودن شعر و يا ترانه سرايي بود، اظهار كرد: هم‌قطاران آن آقاي معاون حتما دريافته بودند که استاد محمود فرشچيان، يکي از بزرگترين نگارگران معاصر و شايد تاريخ ايران، اگرچه دانش علمي و هنري داشته، اما استاد دانشگاه نبوده‌است. همين موضوع در مورد استاد محمد حسين شهريار در عرصه شاعري صدق مي‌کند و قص علي هذا. طبعا براي نگارگري، بازيگري، بازيکني در تيم‌هاي فوتبال، شاعري و مجري‌گري تلويزيون نيازي به استاد دانشگاه بودن نيست، بلکه اين مشاغل به رمز و راز و خصوصياتي نياز دارد که گاه به صورت وراثتي در فردي وجود دارد و در فرد ديگر نيست. ضمن اين که ملزوماتي هم دارد که بايد به آن توجه بشود.
اين مجري برنامه‌هاي تلويزيوني با اعتقاد بر اين كه مجري تلويزيوني شخصيتي است منحصر به فرد که ارزش اجتماعي بالايي دارد، تاكيد كرد: اين‌گونه مقايسه‌ها به مجري‌گري لطمه مي‌زند. در هيچ شبکه مشهور تلويزيوني جهان هم استاد دانشگاه بودن مجريان تلويزيوني مطرح نيست، برعکس مديران گروه‌هاي برنامه‌ساز و روساي شبکه‌هاي تلويزيوني هستند که بعضا استاد دانشگاه هستند.
او به ذكر مثالي در اين ارتباط پرداخت و گفت: زماني در يکي از شبکه‌هاي بزرگ تلويزيوني جهان رييس گروه مستند علمي، برنده جايزه فيزيک نوبل بود و شايد به همين دليل بود که اين شبکه بزرگترين توليد کننده و فروشنده برنامه‌هاي مستند علمي در جهان بود. اما مجري برنامه‌هاي علمي آن برنامه‌ها پيرمردي بود، و هنوز هم فعال است، که موي خود را در فضاي تلويزيون سپيد کرده و استخوانش را هم در کار در رسانه خورد کرده‌است. تازه همين مدير گروه و رييس شبکه هم الزاما توان اجراي برنامه تلويزوني ندارد، چون هرگز دست به اجراي برنامه تلويزيوني نزده‌است.
عبدالرشيدي بار ديگر به يادآوري تجارب مجري‌گري در تلويزيون خودمان پرداخت و گفت: هم‌قطاران آن آقاي معاون بعدا به سراغ بازيگران سينما رفتند؛ به اين باور که آنان فکر مي‌کردند بازيگران سينما، تئاتر و تلويزيون قدرت ارتباط با مخاطب را دارند و مي توانند نقص استادان دانشگاه را برطرف کنند. بازيگران در برنامه‌هاي مختلف تلويزيوني از مسابقات تلويزيوني گرفته تا برنامه‌هاي گفتگو محور شبانه به هنرنمائي مشغول شدند. تعدادي از اين بازيگران حتي تا آن جا پيش رفتند که به کار مصاحبه‌هاي سياسي زنده با شخصيت‌هاي طراز اول هم پرداختند.
وي ادامه داد: از آن‌جا که بازيگران نوع ديگري از ارتباط با مخاطب را مي‌دانستند، از سوي ديگر خود را متعهد و دلبسته به صداوسيما نمي‌دانستند و دستمزد اجراي تلويزيوني را بسيار کمتر از دستمزد بازيگري مي‌ديدند، در نهايت نتوانستند کمکي به بهبود امر اجراي تلويزيوني بکنند و رفته رفته حضور کمرنگ‌تري پيداکردند و به کار بازيگري خود بازگشتند.
اين گوينده و مجري كه از سال 74 تاكنون به اجراي برنامه‌هاي تلويزيوني مي‌پردازد، اضافه كرد: هم‌قطاران آن آقاي معاون در نتيجه دراستوديوها را به روي مجريان جوان و کم تجربه گشودند. مديران گروه‌ها و مديران شبکه‌ها استفاده از مجريان جوان را به تهيه‌کنندگان توصيه مي‌کردند. البته خود تهيه‌کنندگان هم فهرست بلند و بالايي از اين متقاضيان اجرا در دست داشتند. انتخاب کنندگان اين مجريان تصور کرده بودند که مجري فقط بايد صداي خوب داشته باشد، حراف باشد و احيانا ظاهر آراسته‌اي هم داشته باشد. اگر چه همه اين مشخصات ضروري است اما به قول شاعر «هزارش نکته مي‌بايد به غير از حسن زيبائي».
عبدالرشيدي ادامه داد: ديديم که برخي از مجريان جوان و کم تجربه به دليل بي‌احترامي به ميهمان برنامه، بي‌اعتنايي به مخاطبان، استفاده از زبان ناکارآمد، کمبود اطلاعات علمي و تخصصي، ناتواني در برقراري ارتباط دوستانه و صميمانه با مخاطب يکي بعد از ديگري از چشم مردم افتادند و کمکي به موفقيت برنامه‌ها نکردند. نتيجه آن شد که امروز رياست محترم سازمان صدا و سيما از امر اجرا در تلويزيون ناراضي است و خبر از به کارگيري مجري - کارشناسان جديد مي‌دهند. طبعا وقتي ايشان از اجراي تلويزيوني راضي نباشند مردم و مديران همطراز ايشان هم راضي نيستند.
وي كه مدتي به عنوان مدير خبر در شبكه پيام راديو مشغول بكار بوده‌است، خاطرنشان كرد: جناب آقاي ضرغامي در طول پنج سال اول مديريتشان در سازمان صدا و سيما جلسات متعددي با مداحان محترم و پيرغلامان حسيني، حافظان و قاريان محترم قران کريم، نخبگان، ورزشکاران، چهره‌هاي ماندگار، هنرمندان سريال‌هاي مختلف و مانند آن داشته‌اند اما تا آن جا که حافظه معيوب من اجازه مي‌دهد هيچ جلسه‌اي با مجريان تلويزيوني نداشته‌اند. در حالي که مجريان تلويزيون بار سنگين ارتباط رسانه ملي با مخاطبان و افکار عمومي را بر دوش مي‌کشند و هم به رهنمودهاي رياست سازمان نياز داشته‌اند و هم به دادن اطلاعاتي در خصوص تعريف نقش مجري تلويزيوني به عالي‌ترين مقام سازمان علاقه داشته‌اند.
عبدالرشيدي سپس به طرح اين پرسش پرداخت كه مجري تلويزيوني کيست؟ و توضيح داد: مجري تلويزيوني کسي است که علاوه بر مشخصات فوق‌الذکر به شغل خود افتخار مي‌کند. نيازي به افزودن لفظ کارشناس به انتهاي شغلش ندارد. به رسانه و کشورش و به ملاحظات فرهنگي، سنتي و عرفي جامعه پايبند است، عرصه تجارب تلويزيوني را طي کرده و در زمينه گويندگي، نويسندگي، تهيه‌کنندگي، برنامه‌سازي، مديريت رسانه، جهانديدگي، دانستن زبان خارجي، داشتن توان علمي نسبي و مناسب در عرصه‌هاي سياسي، اقتصادي، تاريخ، جغرافيا، جامعه شناسي، شناخت مخاطب و مانند آن هم دستي دارد.
وي يادآور شد: مجرياني هستند که مستندهاي تلويزيوني آن‌ها در مجامع جهاني مورد تحسين قرار گرفته‌است. مجرياني هستند که سه تا چهار دهه عمرشان را در رسانه گذرانده و اگر کارگري يا کارمندي در اين سازمان يا آن موسسه را پيشه کرده‌اند براي امرار معاش و تامين درآمد بوده‌است. وگرنه مجري با تجربه و دانشمند تلويزيون جائي به جز تلويزيون را براي کار کردن نمي‌شناسد و هرگز از موقعيت مجري‌گري خود به عنوان سکوي پرتابي براي تصاجب مشاغل سياسي، اقتصادي، حزبي استفاده نکرده و هرگر شرکت واردات و صادرات، کارخانه توليدي، بيمارستان و کلينيک و مانند آن احداث نکرده‌است.
او مجري تلويزيوني در رسانه ملي را مثل افسري دانست در ارتش، يا خلباني در يک شرکت هواپيمائي که به موسسه خود احساس تعلق دارد و افزود: مجري تلويزيون مسافر عبوري نيست؛ با خوب و بد سازمان مي‌سازد و اگر از درجام جم بيرونش کنند از پنجره مسجد بلال باز مي‌گردد.
به اعتقاد اين مجري فعال سيما، بعد از مشاغل بازيگري در سينما و تلويزيون، بازيکني در تيم‌هاي فوتبال، خوانندگي و مشاغلي از اين دست، مجري‌گري در تلويزيون يکي از پرجاذبه‌ترين مشاغل مورد توجه جوانان در اغلب جوامع است.
اين كارشناس رسانه سپس گفت: نگاهي به دستمزد مجريان تلويزيون در ايران در مقايسه با بازيگران، بازيکنان و خوانندگان ايراني و حتي مجريان تلويزيوني ديگر کشورها، نشان از وضعيت معيشتي اين مجريان دارد. مجريان تلويزيوني با درآمد حاصله از اجراي برنامه‌ها فقط قادرند لباس مناسب براي حضور در برابر دوربين را تهيه کنند و زندگي متوسطي داشته باشند و خدا را شکر کنند. به مجرياني که کار تهيه کنندگي و مانند آن انجام مي‌دهند نگاه نکنيم. به مجرياني که از درآمد شرکت‌ها و کارخانجات خود ارتزاق مي‌کنند استناد نکنيم؛ در مورد آن‌ها قبلا صحبت کرديم.
عبدالرشيدي در پايان بار ديگر تاكيد كرد: فراموش نکنيم مجري تلويزيوني واقعي في نفسه کارشناس هم هست.
انتهاي پيام
كد خبر: 8808-01136

--------------------------------
حكايت عشق در داستان يوسف‌
خبرگزاري فارس: داستان حضرت يوسف صديق‌(ع) حكايت عشق است. در اين قصه همه عاشقند اما برخي به عشق حقيقي و برخي به عشق زميني متوسل شده اند. در قصه حضرت يوسف‌(ع) پيراهني وجود دارد كه محور تبيين معناي عشق است.

قصه حضرت يوسف عليه‌السلام يكي از زيباترين داستان‌هاي پندآموزي است كه در قرآن كريم آمده و سرشار از زيبايي و پند است. تقريبا همه مسلمانان و هر كسي كه با قرآن آشنا باشد، داستان حضرت يوسف‌(ع) را مي‌داند و اغلب كامل هم مي‌داند. با چنين پيشينه آشنايي، هنگام بيان قصه حضرت يوسف‌(ع) آنچه در دستور كار روشنفكران و مبلغان اخلاق و تعاليم اسلامي‌ مي‌ماند، تشريح ابعاد عميق و ناشناخته موجود در اين داستان است. وجود نام يوسف در اغلب فرهنگ‌ها و جوامع نشان مي‌دهد كه اين پيامبر گرامي ‌در تمام اديان ابراهيمي ‌شناخته شده و حكايت عزت حضرت يوسف‌(ع) در سراسر جهان گفته شده است. طبعا ساخت فيلم سينمايي يا مجموعه تلويزيوني مبتني بر چنين قصه شنيدني و با چنان حجم عظيم از بينندگان بالقوه كاري سترگ است كه دست زدن به آن نيازمند تمهيدات فراواني است. مثلا زماني كه يهوديان تصميم به ساخت فيلم «ده فرمان» گرفتند، همه قابليت‌هاي روز سينما را به كار بستند و تا امروز هم گويا اثري تاثيرگذارتر و بزرگ‌تر از آن، البته به روايت يهوديان، در حيطه معرفي زندگي حضرت موسي‌(ع) ساخته نشده است. دست‌اندركاران ساخت فيلم‌ها و مجموعه‌هاي تلويزيوني تاريخي در كشور ما چندي است كه به تبحرها و توانايي‌هاي چمشگيري دست يافته‌اند. بيش از 2 يا 3 دهه است كه تلاش براي ساخت آثار نمايشي مبتني بر مضامين تاريخي و از جمله تاريخ اديان و تاريخ صدر اسلام در كشور ما تجربه شده و امروز ارائه آن وارد عرصه بين‌المللي هم شده‌ است. براي نمونه مي‌توان از آثار موفقي چون سربداران، امام علي‌(ع)، مريم مقدس و ولايت عشق نام برد.آثار شاخص ديگري چون «مختارنامه» هم كه در راه است. مجموعه تلويزيوني حضرت يوسف‌(ع) كه اخيرا از سيماي جمهوري اسلامي‌ پخش شد، بايد اين دو توانمندي موجود و بسيار ارزشمند محتوايي و فني را جمع مي‌كرد. يعني كسي يا مجموعه اي پيدا مي‌شد كه توان بيان كيفي و متعالي تلويزيوني قصه حضرت يوسف‌(ع) را به كمال وجه مي‌داشت و از سوي ديگر، مي‌توانست با بهره‌گيري از بنيه توانمند فني وارد حيطه پرداختن به يكي از عميق ترين مضامين الهي قرآن كريم شود. ساخت يك فيلم يا يك مجموعه تلويزيوني فقط در اين خلاصه نمي‌شود كه روايتي ساده از يك قصه عميق كه همه آن را بخوبي مي‌دانند، بيان شود؛ بي‌آن‌كه در ساخت آن از تكنيك، پرداخت، حاشيه پردازي‌هاي ضروري و جذاب و در نهايت «دراماتيزه» كردن‌هاي هنرمندانه و خلاقانه استفاده شود. عيبي ندارد كه در ساخت چنين اثري از توانمندي‌هاي بين‌المللي هم استفاده شود كه هم به افزايش بسامد توزيع جهاني آن اثر و هم به رشد صنعت مجموعه‌سازي در تلويزيون ايران كمك مي‌كند. اين ابتكار را كارگردان فقيد و شهير مسلمان، مصطفي عقاد به بهترين وجه انجام داد. بديهي است؛ داستان حضرت يوسف صديق‌(ع) حكايت عشق است. در اين قصه همه عاشقند اما برخي به عشق حقيقي و برخي به عشق زميني متوسل شده اند. در قصه حضرت يوسف‌(ع) پيراهني وجود دارد كه محور تبيين معناي عشق است. پيراهني كه پاره شدنش را به گرگ نسبت دادند، پيراهني كه توسط زليخا دريده شد و پيراهني كه بوي يوسف را پراكند و در نهايت چشم يعقوب را بينا كرد. تاريخ ادبيات ما و شايد تاريخ هنر ما مشحون است از اشاراتي كه به يوسف‌(ع)، زليخا، حضرت يعقوب، كنعان و بوي پيراهن يوسف شده است.در بسياري از ديوان‌هاي متعلق به شعرا و در اغلب رساله‌هاي عرفاي نامدار كه دقيق شويم، اشاره اي به عشق و يوسف مي‌بينيم. مجموعه تلويزيوني حضرت يوسف‌(ع) به اين دليل كه آخرين اثر در اين زنجيره است، قطعا بايد رنگ و بويي فراتر از همه اين اشارات مي‌داشت. اما آنچه ما در مجموعه تلويزيوني حضرت يوسف‌(ع) ديديم با اين قبيل انتظارات فاصله داشت. جز اندكي از آن، حكايت فراگير عشق نبود و رنگ و بوي عارفانه عميقي كه مورد انتظار بود، به تصوير كشيده نشده بود. خلاصه كردن فرايند تكاملي عشق در دويدن زليخا به دنبال يوسف شايد ساده‌ترين برداشت از عشق است. حتي نام زيبا و قرآني «يوسف» در بخش اعظم مجموعه به يوزارسيف تغيير داده شد كه هيچ رنگ و بوي قرآني و اسلامي ‌نداشت و كسي دليل آن را هم ندانست. انتخاب «كاست» يا همان بازيگران كه مي‌توانست به موفقيت اثر كمك شايان كند، ظاهرا در برخي موارد عجولانه و بدون محاسبه صورت گرفته بود. در طول نمايش اين اثر، بيننده بارها احساس مي‌كرد كه انگار بازيگران به ابتكار خود و به صلاحديد شخصي بازي مي‌كنند، في‌البداهه ديالوگ مي‌گويند و انسجام مشخصي در تماميت اثر تعريف نشده است. گاه وجود صحنه‌هاي طولاني، مانند آن «اپيزود»ي كه بيش از نيمي‌از آن را به مرگ و تشييع جنازه مستخدمه زليخا اختصاص داد، از بي‌حوصلگي تدوينگر يا نبودن تصويري كه بشود به جاي اين صحنه‌هاي طولاني استفاده شود خبر مي‌داد. تا آنجا كه در تاريخ ادبيات ايران سراغ داريم «يوسف گمگشته بالاخره به كنعان بازگشت و كلبه احزان گلستان شد» اما نمي‌دانيم چرا در سريال يوسف پيامبر، حضرت يعقوب بود كه به مصر رفت و كاخ آخناتون را گستان كرد. مجموعه يوسف پيامبر در عين حال خالي از ارزش نيست. دكور، طراحي صحنه، طراحي لباس و بخشي از فيلمبرداري قابل اعتناست. اما بخشي از آن مانند عنوان بندي به قدري ابتدايي ساخته شده بود كه انگار اين سكانس با حذف و اضافه‌هاي عجولانه به اول مجموعه چسبانده شده و به همين دليل تعجب بيننده اين مجموعه را بر مي‌انگيزد. تغييراتي هم كه پس از يكي دو پخش در «عنوان‌بندي» رخ داد، نشان مي‌دهد كه ناظران هم آن را نپسنديده بودند. موسيقي مجموعه اگرچه مضمون و نغمه‌هاي جذابي داشت اما شامل چند قطعه تكراري بود و در تطابق موسيقي و تصوير دقت كافي نشده بود. در بخش پاياني مجموعه، موسيقي يكنواخت و تكراري بارها پخش شد كه هرگز نتوانست به ارتقاي حس ملحوظ در اوج لحظه ديدار يوسف و يعقوب كمكي كند. شايد ضعيف‌ترين بخش مجموعه طرح داستان و به اصطلاح «فيلمنامه» باشد. اگر چه ادعا مي‌شود كه براي اين سناريو 4 سال كار شده است اما ارزيابي آن اعتبار چهار ساله را در اين كار نشان نمي‌دهد. البته باور داريم كه صرف توجه به 4 سال كار كه اعتباري ايجاد نمي‌كند. يا بايد پذيرفت 4 سال كار كافي نبوده، يا 4 سال كار مفيد نبوده است يا اين افرادي كه در اين 4 سال روي سناريو كار كرده‌اند، قابليت‌هاي لازم را براي پردازش آن نداشته‌اند. در ساخت اثر فاخري چون «يوسف پيامبر» و در متن بيان مفهوم الهي عشق قطعا زيباترين بيانات و جملات مورد انتظار است. پيش بيني مي‌شد كه «ديالوگ» نويسي اين اثر، بسيار سنجيده و حساب شده صورت گرفته شده باشد؛ در حالي كه در جاي جاي مجموعه جملات نا مفهوم، پيش پا افتاده و نا متناسب به گوش مي‌رسيد و جملاتي مانند «مي‌روم ايمان بياورم» يا «آنها را ديشب آوردند و صبح همان روز بردند» تنها نمونه‌اي از اين سهل‌انگاري است. در بخشي از اين مجموعه، با كمال تعجب شاهد بوديم كه بين فرعون و مشاورانش از برخي كلمه‌هاي اروپايي مانند «اسكله1» به جاي بندر يا بارانداز، و «سيلو2» به جاي انبار غله استفاده شد. حتي در جايي كاهنان معبد ادعا مي‌كردند كه اوضاع تحت «كنترل» است. حتما نويسنده اين متن مي‌دانسته است كه «اسكله» كلمه‌اي ايتاليايي، «سيلو» واژه‌اي فرانسوي است و كاربرد كلمه «كنترل» حتي در زبان روزمره فارسي هم توصيه نمي‌شود. هيچ زبان‌شناسي هم توصيه نمي‌كند كه در يك متن تاريخي متعلق به هزاران سال پيش، آن هم از زبان فرعون يا حضرت يوسف‌(ع) از اين قبيل واژگان استفاده شود. در اين اثر، حتي از سياهي لشكري قابل توجه، بجز در صحنه‌هاي پاياني استقبال و «سان ديدن!» حضرت يعقوب از ارتش مصر، استفاده نشده بود. انتظار مي‌رود در ساخت آثاري با اين درجه بالاي اهميت كه از يك سو به دليل قرآني بودن و از سوي ديگر، به دليل تاريخي بودن و جهاني بودن، حائز مقام بالايي است و نمي‌توان دوباره دست به كار ساخت اثري در همان زمينه شد، از همه ظرفيتهايي كه توان علمي، شناخت، تخصص فني و همه پيش نيازهاي لازم را براي ساخت آن اثر داشته باشند استفاده شود. مي‌توان درك كرد كه سازندگان اين اثر بجز حسن نيت قصدي نداشته‌اند، اما حسن نيت، اعتقاد، باور و ايمان خالص تنها پيش نيازهاي لازم براي ساخت يك اثر ماندگار تلويزيوني و سينمايي چون حضرت يوسف‌(ع) نيست. ورود به عرصه مقدس قرآني و ساخت آثاري برگرفته از مفاهيم قرآني فقط به حسن نيت، ايمان و دلسوزي نياز ندارد. بالاترين توان هنري، فني و برنامه‌ريزي و بهترين نگاه استادانه به مفاهيم معنوي نيز مورد نياز است. قطعا براي ساخت اثري از زندگي پيامبر مكرم اسلام افرادي مومن‌تر، متعهدتر و داناتر از مصطفي عقاد هم بودند. اما ساخت چنين اثري به توانمندي‌هاي ديگري نياز داشت كه شايد عالمان و دانشمندان نداشتند اما فيلمسازي متبحر چون عقاد داشت. بي‌دليل نيست كه برجسته‌ترين هنرمندان نيز در ورود به چنين ساحت مقدسي، خود را صاحب صلاحيت نمي‌دانند. نويسنده:علي‌اكبر عبدالرشيدي
--------------------------------
ترويج فرهنگ و اقتصاد كره با استفاده از بازيگران معروف:
چرا ايران «جومونگ» ندارد

يادم هست حدود 40 سال پيش، يك فيلم هندي به نام سنگام در ايران به نمايش درآمد. اين فيلم كه در بازار ايران با خوش شانسي روبه‌رو شد، ماه‌ها و به گمانم سال‌ها بر پرده سينماها نمايش داده مي‌شد. كسي را نمي‌ديدي كه اين فيلم را نديده باشد. آن روز‌ها ديدن اين نوع فيلم‌ها مايه مباهات بود نه مثل امروز كه همه اين فيلم‌ها را ببينند و بعد تظاهر كنند كه «ما اين جور فيلم‌ها را نمي‌بينيم.»

تاثيري كه آن فيلم و به طور كلي سينماي هند بر رفتارهاي اجتماعي و شكل‌گيري ذائقه سينمايي مردم ما گذاشت، تاثير قابل اغماضي نيست. راه و رسم عاشقي در ايران، نه فقط آن روزها كه هنوز هم تحت تاثير سينماي هند و بخصوص فيلمي‌ چون سنگام است.
در حقيقت با گرم شدن بازار فيلم سنگام بقيه وارد كنندگان فيلم‌هاي هندي هم به سراغ فيلم‌هايي رفتند كه مضمون سنگام را دنبال مي‌كرد و فرهنگ سنگام را در ايران رواج مي‌داد. هنوز هم گاه نمونه‌هاي اين فيلم‌ها را در تلويزيون خودمان مي‌بينيم.
اين موج يعني داغ شدن بازار يك فيلم و دنباله‌روي بازار از اين نوع فيلم‌ها يك رسم كاملا شناخته شده با آثار طولاني مدت در بازار سينما و فيلم ايران بوده است.
چرا راه دور؟ خود سينماي بومي‌ما هم از اين قاعده پيروي كرده است. دهه 1330 سينماي ايران عمدتا حول يك محور مي‌چرخيد و آن داستان عشق دختري روستايي به پسري شهري بود و بالعكس. اين فيلم‌ها طرفداران زيادي داشت و از منظر جامعه شناختي قابل فهم هم بود چرا كه جامعه فئودالي آن روز اين مقوله‌هاي آشنا را درك مي‌كرد.
بعد در دهه 1340 با شروع مهاجرت روستاييان به شهرهاي بزرگ و بخصوص تهران و شروع به كار آنها در كارخانه‌ها، مراكز صنعتي و تعميرگاه‌ها اين مقوله تبديل به عشق پسر كارگر يك لاقبايي به دختر صاحب پولدار كارخانه و كارگاه و بالعكس شد. باز اين موضوع از منظر جامعه شناختي قابل درك بود و تواتر قصه اين‌گونه فيلم‌ها هم در جامعه آن روز زياد بود. از درون همين سينما بود كه فيلمفارسي يا سينماي آبگوشتي به وجود آمد چرا كه در اغلب اين فيلم‌ها خوردن ديزي و آبگوشت، تظاهر فقرعاشق يك لاقباي آشناي آن روز بود.
بحث ما بازگو كردن تاريخ سينما نيست. بلكه هدف نقل مصداق‌هايي از جو زدگي عمومي‌در دوست داشتن يك مقوله سينمايي است كه چگونه با كمك دلالان بازار سينما شكل مي‌گيرد.
همين سينماي مبتذل و پيش پا افتاده آبگوشتي از اواخر دهه 1340 تا امروز در جايگاه‌هاي رفيعي جاي خود را به فيلم‌هاي مطرحي داده كه جهانيان را به تحسين واداشته و سينماي ايران را به سينماي انديشه و تاليف تبديل كرده است. فروش ميلياردي بعضي آثار سينماي مولف ايراني در داخل كشور در همين اواخر گواه شعور بالاي اجتماعي و فرهنگي مردم ماست كه اگر فيلمي‌به آن‌ها حقنه نشود مي‌توانند فيلم خوب و بد را از هم تشخيص دهند.
وقتي تلويزيون اقدام به پخش مجموعه «سال‌هاي دور از خانه» كه به نام اوشين معروف شد، همين حادثه در تلويزيون و در سطحي گسترده‌تر تكرار شد. زمان پخش اوشين اعضاي يك جامعه بزرگ براي مدتي طولاني با شخصيت‌هايي زندگي كردند و با كاراكترهايي همذات‌پنداري كردند كه راه را براي تغيير جدي در رفتار‌هاي آنها هموار كرد.
برخلاف كساني كه انتظار داشتند اوشين به جامعه ما درس پايداري، سختكوشي و استقامت بدهد اين مجموعه راه مهاجرت جوانان ما را به ژاپن نشان داد. اين ادعا نيست. آمار افزايش مهاجرت‌ها به ژاپن تقريبا همزمان با آغاز پخش مجموعه اوشين بود. تعداد كارگران پولدار شده بازگشته از ژاپن در خيابان‌هاي تهران كه برخي از آنها به واسطه‌هاي واردات و فروش كالاهاي ژاپني تبديل شده‌اند، گواهي بر اين ادعاست.
خود من به خاطر دارم يك بار در هواپيمايي كه به توكيو مي‌رفت جواناني را مي‌ديدم كه اغلب در آرزوي ازدواج با زني ژاپني بودند و فكر مي‌كردند زن ژاپني در تعريفي كه از اوشين پيدا كرده بودند زندگي را براي آنها شيرين خواهد كرد.
ثمره آن مهاجرت‌ها هر چه بود، امروز هنوز عده زيادي از جوانان ايراني را به انواع اتهام‌هاي جنايي در زندان‌هاي ژاپن محصور نگاه داشته است. مابقي هم كه به كشور بازنگشته‌اند يا بالاخره با دختري ژاپني ازدواج كرده و در ژاپن ساكن شده‌اند يا از مسير ژاپن به كشورهاي ديگر مهاجرت كرده‌اند. نقش اوشين در تسريع اين مهاجرت‌ها قابل اغماض نيست.
از وقتي تلويزيون به سراغ مجموعه‌هاي بلند كره‌اي رفته، دريچه‌هاي تازه ديگري به روي جامعه ما باز شده است: ابتدا مجموعه «يانگوم»، بعد مجموعه «تاجر پوسان» و اينك مجموعه «افسانه جومونگ.» ترديدي نيست كه اين مجموعه‌ها حاوي داستان‌هاي زيادي از سختكوشي، مقاومت و از خود گذشتگي چشم بادامي‌هاي كره‌اي است اما در حاشيه پخش اين مجموعه‌ها چند نكته قابل اعتنا هم وجود دارد.
اين مجموعه‌ها بدون ترديد، بينندگان زيادي در ايران پيدا مي‌كند. علت اين موفقيت تا حدودي به قوي بودن فيلمنامه‌ها، غريب بودن و طبعا جذاب بودن صحنه‌ها و آدم‌ها و در نهايت غير قابل پيش‌بيني بودن و در نتيجه كشش بالاي آنها بستگي دارد. فراموش نكنيم كه اين مجموعه‌ها در غايت امر يك فرهنگ را تبليغ مي‌كنند. مسوولان فرهنگي كره احتمالا حاضرند با هزينه‌هاي فراوان داستان موفقيت ملت خود را به رخ مردم سرزمين‌هاي ديگر بكشند.
مسوولان فرهنگي كره احتمالا حاضرند با هزينه‌هاي فراوان داستان موفقيت ملت خود را به رخ مردم سرزمين‌هاي ديگر بكشند
مگر خود ما مايل نيستيم سريال‌هاي ايراني مانند ميرزا كوچك خان، در چشم باد و كلاه پهلوي و مجموعه‌هايي را كه روايت ظلم دشمنان و مقاومت و ايثارگري مردم ما در برابر آن دشمنان نمايش مي‌دهد در اين سو و آن سوي جهان نمايش دهيم؟
در پشت ترويج و تعريف از فرهنگ كره بايد مجموعه‌هاي صنعتي و توليدي بسيار بزرگي هم نشسته باشند كه شايد بخشي از هزينه توليد اين مجموعه‌ها را مي‌پردازند و شايد منتظرند تا در پي نمايش هر قسمت از اين مجموعه كالاهاي خود را وارد بازار كشور هدف كنند.
به گزارش رسانه‌هاي داخلي صادر كنندگان خودروي كره‌اي به ايران، ارديبهشت امسال گوي سبقت را از بقيه صادركنندگان خودرو به ايران مثل ژاپن و فرانسه ربوده‌اند. البته بايد قطعات خودرويي ساخت كره را هم به اين آمار اضافه كرد.
فراموش نكنيم كه ايران پنجمين كشور وارد كننده لوازم يدكي و قطعات خودرو از كره جنوبي است. روزنامه كره تايمز اعلام كرده كه ايران سال گذشته 206 ميليون دلار لوازم يدكي خودرو از كره جنوبي وارد كرده است. در كنار اين آمار در مرداد امسال هم اعلام شده كه واردات نفت كره جنوبي از ايران 25 درصد كاهش يافته است.
مگر همين آقاي «‌سونگ ايل‌گوك» يا همان آقاي جومونگ را چه كسي به ايران آورد؟ هزينه سفرش را چه شركتي پرداخت؟ شركت هماهنگ‌كننده سفر آقاي جومونگ به تهران بايد چقدر هزينه مي‌كرد تا چندين دقيقه از صحنه مصاحبه ايشان را همراه با نام و نشان بازرگاني شركت خود در تلويزيون ايران پخش كند؟ چه هزينه‌اي مي‌توانست اين همه از عكس‌هاي آقاي جومونگ را همراه با نام و نشان آن شركت در معرض ديد ايرانيان قرار دهد؟ به گمانم اين كار با كمترين هزينه اي عملي شد. اي كاش حداقل بخشي از هزينه واقعي را از آن شركت گرفته بوديم.
اگر خيلي خوش بين باشيم بايد اعتراف كنيم كه همه اين اتفاقات تصادفي بوده و هيچ بخشي از اين هزينه‌ها مطالبه نشده است.
ممكن است بگوييم اين كار در ورزش بسيار گسترده‌تر از اين انجام مي‌شود. چرا در سينما نشود؟ ممكن است بگوييم اگر رسانه ملي مصاحبه آقاي جومونگ را نشان نمي‌داد خود شما گله نمي‌كرديد كه رسانه ملي به احساسات مردم بي‌اعتناست؟ ممكن است بگوييم كره با ديگر كشورها چه فرقي دارد. ماشين اروپايي وارد ايران مي‌شود، ماشين كره‌اي هم بشود. وسايل صوتي و تصويري ژاپني و چيني مي‌آيد، كره‌اي هم بيايد.
چرا. همه اين سخن‌ها گفته مي‌شود، اما بحث ما بر سر يك فرهنگ است؛ فرهنگي كه مي‌تواند رفتار و باورهاي ما را تغيير دهد.
اگر اين اتفاق در موازنه اي قرار گيرد كه ما هم ورزشكاران و هنرمندان خود را در آن سوي مرزها به عوامل تبليغ فرهنگ، صنعت و توليد خودمان تبديل كنيم، شايد بد نباشد. آن وقت دل ما اينقدر كه امروز مي‌سوزد، نمي‌سوخت.
درست مثل موازنه در صادرات و واردات. اگر ما بتوانيم دستكم به اندازه وارداتمان صادرات داشته باشيم كه بد نيست. امان از آن روزي كه صادرات ما در برابر وارداتمان اندك باشد. در اين قضيه هم بايد مراقب اين قبيل موازنه‌ها باشيم.
متاسفانه بخش قابل توجهي از فيلم‌هاي سينمايي كه نمايندگي ايران را در جشنواره‌هاي بين‌المللي بر عهده داشته‌اند فيلم‌هايي نبوده اند كه درخود ايران قابل نمايش دادن باشند. از آن گذشته، كدام شركت صنعتي توليدي ايراني تا به حال دست يكي از هنرمندان ايراني را گرفته و به كشور ديگر برده و در مصاحبه‌اي نام و نشان شركت خود را در پربينندهترين دقيقه رسانه ملي آن كشور پخش كرده است؟ اگر شما خبر داريد به ما هم بگوييد.
در چه زماني سراغ داريم كه يك فيلم سينمايي يا يك مجموعه تلويزيوني ايراني توانسته باشد محملي را براي افزايش صادرات ما به كشوري ديگر فراهم كند؟ فراموش نكنيم كه برخي از اين فيلم‌هاي جشنواره‌اي، ايراني فقير، حقير، كثيف و عقب مانده را نشان مي‌دهد كه نه تنها ميل به خريد كالاي ايراني را در بيننده برنمي‌انگيزد كه دل بينندگان را آنقدر براي ايرانيان مي‌سوزاند كه بايد به فكر كمكي هم به مردم ايران بيفتند.
در نتيجه پخش مجموعه‌هاي يانگوم و جومونگ بايد به فكر شكل گيري ذائقه بينندگان اين مجموعه‌ها هم بود. با موفقيت اين مجموعه‌ها بايد همه فيلمسازان و مجموعه سازان ايراني به فكر ساخت آثاري بيفتند كه رنگ و لعاب اين مجموعه‌ها را داشته باشد. اتفاقا اگر چنين شود بد نيست.
اگر كسي يا كساني حاضر شوند براي ساخت دكور، تامين لباس و اكسسوارهاي مجموعه‌هايي چون داستان رستم و سهراب، بيژن و منيژه، سياوش، ليلي و مجنون، وامق و عذرا چنين هزينه گزافي كنند بد نيست.
اما به گمانم كسي را نداريم كه حاضر به قبول چنين مسووليت خطيري باشد. يعني حاضر باشد چنين سرمايه‌گذاري عظيمي‌صورت دهد، عواملي براي نوشتن فيلمنامه‌هايي قوي و گيرا داشته باشد و در عين حال با نگاه فتح فرهنگي سرزمين‌هاي ديگر، اقدام به ساخت اين گونه مجموعه‌ها و فيلم‌ها كند. اگر هم چنين كساني پيدا شوند، تعدادشان بسيار اندك است.
تلاشي كه تا به حال با حمايت و همت صدا و سيما در اين زمينه صورت گرفته محدود به چند اثر تاريخي بوده است. ارزش برخي از اين آثار كم نيست اما لازم است به ارزيابي عملكرد فرهنگي درون‌مرزي و برون مرزي آنها هم اقدام بكنيم. به ياد داشته باشيم كه عمده آثار در اين حوزه محدود به انيميشن‌هاي دوبعدي و گاه سه‌بعدي و فيلم‌هاي كوتاه سرسري و ساده انگارانه در زمينه قصه‌ها و مثل‌ها بوده كه عموما در داخل هم به يك بار ديدن بيشتر نمي‌ارزد.
علي‌اكبر عبدالرشيدي
---------------------------------------------------------
پايان سريال زير تيغ نگران كننده است!
علي اكبر عبدالرشيدي با اعتقاد بر اين كه سريال «زير تيغ» از آغاز خوبي برخوردار بوده است نسبت به مراحل بعدي اين سريال يعني پردازش و خصوصا پايان آن ابراز نگراني كرد؛ مشكلي كه به اعتقاد وي دست به گريبان تعداد بسياري از سريال هاي تلويزيوني بوده است.
اين كارشناس، متفاوت بودن روايت و داستان «زير تيغ» را از دلايل موفقيت اين سريال برشمرد و افزود: شيوه روايي اين سريال بر خلاف بعضي از عرف هاي جاري مملكت ما كه در عرصه تئاتر و تلويزيون و بيشتر در عرصه سينما شاهد آن هستيم اتفاق مي افتد.وي با تقسيم بندي فيلم ها و سريال هاي داخلي به سه طبقه اصلي يادآور شد: گروهي از اين فيلم ها و سريال ها از داستان هاي بسيار پيش پا افتاده اي برخوردارند كه اصلا قابل بحث نيستند. برخي از آن ها نيز به صورت سنتي تكرار برنامه هاي موفقي بوده اند كه در زماني توانسته اند مخاطب بسياري را جذب كنند كه بيشتر در خصوص برنامه هاي طنز و اجتماعي اتفاق مي افتد.عبدالرشيدي سريال «زير تيغ» را در گروه سوم قرار داد و خاطرنشان كرد: در برنامه هاي جدي زماني كه به موضوعي متفاوت و در عين حال آشنا بر مي خوريم، جاذبه آن مجموعه بالا مي رود. پيش از اين هم مجموعه هايي اين چنيني در كشور داشته ايم كه حساسيت بسياري در جامعه ايجاد كرده است.وي در عين حال گفت: سريال «زير تيغ» داستان جذابي را آغاز كرده است؛ چرا كه مخاطب را در معرض تصميم گيري قرار مي دهد.
ناتواني در حدس زدن بيننده را پاي تلويزيون نگه مي دارد. عبدالرشيدي از حضور هنرپيشگان و عوامل اجرايي معتبر در سريال «زير تيغ» به عنوان يكي از عوامل موفقيت اين مجموعه تلويزيوني ياد كرد.وي به اين پرسش كه آيا بازيگران حرفه اي سريال «زير تيغ» در حد و اندازه هاي فيلم هاي معتبرشان در سينما حاضر شده اند، پاسخ منفي داد و افزود: بازيگران سرشناس «زير تيغ» تمامي قدرت سينمايي شان را به اجرا در نياورده اند.البته بايد در اين بخش يك تفكيكي صورت گيرد. آقاي پرويز پرستويي در فيلم هاي سينمايي به دلايل مختلف، توانمندي بيشتري از خودش به نمايش مي گذارد.
پيش از اين نيز ثابت شده است حتي زماني كه بهترين كارگردان ها با آقاي پرستويي كار كرده اند ايشان درخشش كافي نداشته اند و در حقيقت اعتباري كه در سينما به دست آورده است در تلويزيون خرج مي كند. اما در مورد خانم معتمد آريا اين اتفاق بر عكس است. ايشان در تلويزيون درخشش بيشتري نسبت به سينما داشته اند. در برخي از فيلم هاي سينمايي كه اغلب كودكان و نوجوانان مخاطب آن بوده اند از قابليت هاي هنري خانم معتمد آريا به اندازه كافي استفاده نشده است. وي با بيان اين كه فيلم ها و مجموعه هاي تلويزيوني داراي سه مرحله هستند كه در سه حوزه اتفاق مي افتد، ادامه داد: سه مرحله عبارت از آغاز، پردازش و پايان؛ و سه حوزه اي كه اين سه مرحله در آن اتفاق مي افتد شامل خود داستان، وسعت زمان و مكان و داستان و بازيگران است.
مجموعه هايي مانند «زير تيغ»، گاه آغاز خوب دارند و حتي در ميانه پردازش هم خوب پيش مي روند اما متاسفانه در مرحله پايان مشكل دارند. اتفاقي كه براي سريال هاي مجموعه هاي قبل از آن نيز رخ داد.علي اكبر عبد الرشيدي معتقد است: ماندگاري فيلم ها و سريال ها پيش از آن كه به مرحله آغاز و پردازش مرتبط باشد به مرحله پايان بستگي دارد. منتها به دليل ضعف فيلمنامه نويسي در كشورمان با مشكل پايان روبرو بوده ايم.حتي در مجموعه بسيار معتبر و با ارزش «امام علي (ع)» كه براي كارگرداني و بازي هاي آن اثر ارزش بسياري قائل هستم، نيز چنين مشكلي ديده مي شود. اين مجموعه علي رغم اين كه از داستاني برگرفته از تاريخ برخوردار است باز هم در عملكرد پاياني دچار مشكل مي شود.وي درباره سريال «زير تيغ» گفت: اين مجموعه تلويزيوني خوب آغاز شده است.
حال بايد ببينيم در مرحله پردازش وسعت جغرافيايي و طول زماني اثر چگونه پيش مي رود، مشخص مي شود آيا كارگردان و نويسنده مي توانند در چنين وسعتي كار را به سرانجام برسانند يا در ميانه كار دچار مشكل مي شود. اين كارشناس رسانه درباره استفاده از صحنه هاي عزاداري طولاني در سريال «زير تيغ» اظهار كرد: گاه ازمولفه هايي چون عزا، غم، ترس براي تكوين مرحله دراماتيك اثر ضروري به نظر مي رسد. اين اتفاق در بسياري از آثار هنري دنيا از جمله برخي فيلم هاي برگمن و نمايشنامه هاي شكسپير ديده مي شود.در سينماي خودمان نيز مواردي از اين دست داشته ايم. عمده آثار آربي آوانسيان از فضا هاي اين چنيني براي رسيدن به اوج تاثير گذاري اثر بهره مي گيرد.وي در عين حال گفت: در تاريخ سينما و تلويزيون ما بهره گيري از فضا هاي غم و سوگواري سهل الوصول تر بوده است.
چرا كه اين مولفه ها تجلي بيشتري داشته اند. اما وقتي به استفاده از مولفه شادماني و جشن مي رسيم، بلافاصله دچار افت مي شويم و كار ها به سمت ابتذال مي روند.اين كارشناس رسانه، اظهار كرد: كارگردانان ما در نگاه به مرگ و استفاده از عوامل عزاداري و غم، نوعي نهادينه بودن اين مولفه ها را مي پذيرند و به نوعي مي توان رنگ و لعاب سنتي ايراني را در اين ديد، اما الگوي شادي ايراني نداريم بنابراين كار هايمان در اين بخش به ابتذال مي كشد.عبدالرشيدي معتقد است: استفاده بيش از حد از صحنه هاي سوگواري در كار ها، تاثيرات مخربي بر مخاطب مي گذارد.وي يادآور شد: در سريال «زير تيغ» كارگردان سعي داشت خانواده محمود آقا را در شرايطي قرار دهد كه وقتي از ارتكاب قتل توسط محمود آقا مطلع مي شوند دچار بحراني شديد شوند.
در اين ميان مخاطب نيز با اعضاي اين خانواده احساس هم ذات پنداري كرده و جاذبه بالا مي رود.كارشناس، مجري برنامه «شما و سيما»،فرهنگ سازي و بالا بردن بهره وري هاي اجتماعي را از وظايف رسانه ملي برشمرد و افزود: كاركرد تلويزيون فراگير در جامعه ما متاسفانه بيشتر در حال گرايش به سمت نگاه روشنفكرانه و جشنواره اي است. وقتي تلويزيون به سمت فرنگ سازي توجه مي كند به نوعي به مسايل پيش پا افتاده مي پردازد. اين در حاليست كه در تلويزيون بايد به سمت ساخت آثار فاخري برويم كه بتواند در جهت فرهنگ سازي اجتماعي و بالا بردن بهره وري هاي مختلف عمل كند.به گفته وي، صحنه هاي گزنده عزاداري مي تواند روحيه ترس را به جامعه القا كند.
عبدالرشيدي تصريح كرد: درست است در كشور ما پخش صحنه هاي قبيحه ممنوع است، اما برخي كشور ها پخش صحنه هاي خشونت بار و همين صحنه هاي عزاداري را ممنوع اعلام مي كنند، چرا كه ترجيح مي دهند جامعه را به سمت نوعي نشاط هدايت كنند. وي درباره كارگردان سريال «زير تيغ» اظهار كرد: خيلي فكر كردم اگر آقاي پرستويي، خانم معتمد آريا و يكي دو تن ديگر از بازيگران زير تيغ نبودند، اين مجموعه تلويزيوني چه تغييراتي مي كرد ؟! متاسفانه در سينما و تلويزيون ما اين مساله ديده شده كه اگر سناريو با هنرمندان متفاوتي ساخته مي شود، تاثير متفاوتي مي گذارد.وي در عين حال معتقد است: سريال «زير تيغ» به حد كافي قوي است و آقاي هنرمند به خوبي از توانايي ها و تجارب خود در كارگرداني اين سريال بهره گرفته اند.

------------------------------------------
کتاب منبع مراجعه نسل‌ها
18 بهمن 1388 ساعت 8:00
علي‌اكبر عبدالرشيدي، روزنامه‌نگار، مترجم، نويسنده: نکته مهمي که در انتشار کتاب وجود دارد ايجاد بايگاني‌هاي بزرگ و متعدد در نقاط مختلف جهان براي مراجعه نسل‌هاي بعدي است. بدين عبارت که مراکز بزرگ انتشار کتاب در جهان به ويژه در کشورهاي صنعتي ده‌ها سال است که ابتدا موضوعات مهم و مورد نظر خود را تعيين و سپس با در اختيار قرار دادن بودجه پژوهشي کافي امکان تحقيق و نگارش آن کتاب‌ها را فراهم مي‌سازند._
خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، علي‌اكبر عبدالرشيدي، روزنامه‌نگار، نويسنده و مترجم: نکته مهمي که در انتشار کتاب وجود دارد ايجاد بايگاني‌هاي بزرگ و متعدد در نقاط مختلف جهان براي مراجعه نسل‌هاي بعد است. بدين عبارت که مراکز بزرگ انتشار کتاب در جهان به ويژه در کشورهاي صنعتي ده‌ها سال است که ابتدا موضوعات مهم و مورد نظر خود را تعيين و سپس با در اختيار قرار دادن بودجه پژوهشي کافي امکان تحقيق و نگارش آن کتاب‌ها را فراهم مي‌سازند. اين کتاب ها با تبليغات و اطلاع‌رساني‌هاي کافي در سطح جهان توزيع و فروخته مي‌شود. شبکه توزيع اين نوع کتاب‌ها بسيار گسترده است به گونه‌اي که خيلي زود تعدادي از اين کتاب‌ها در قفسه‌هاي کتابخانه‌هاي مختلف جهان از جمله در دانشگاه‌هاي جهان قرار داده مي‌شود. از آن به بعد است که دانشجويان، محققان و حتي خوانندگان معمولي با مراجعه به اين کتابخانه‌ها به کتابي دست پيدا مي کنند که ناشران آن‌ها دوست داشته‌اند، خوانده شود. در اين کتاب‌ها فرهنگ‌سازي، خط‌ دهي باورها و اعتقادات، طرح نظريه‌ها، تاريخ نويسي، حتي تحريف تاريخ و نسبت دادن پيشرفت‌هاي علمي، هنري و مانند آن به شخصيت‌هاي مورد نظر دنبال مي‌شود. کشورهايي که از اين روش انتشار کتاب پيروي کرده‌اند، امروز در اکثر کتابخانه‌هاي بزرگ جهان صاحب کتاب‌هايي هستند که دست مايه نوشتن رساله‌هاي دانشگاهي، تحقيقات رسانه‌اي و مانند آن قرار مي‌گيرد و زايندگي بيشتري پيدا مي‌کند. به اين شکل که تاريخ نوشته مي‌شود و کشورهايي که چنين شيوه انتشار کتابي ندارند معمولا در اين تاريخ‌نويسي‌ها سهمي ندارند. بعد از کتاب مقالات علمي و دانشگاهي و سپس رسانه‌ها قرار دارند. امروز سهم کشورهاي صنعتي در پر کردن بانک‌هاي اطلاعاتي در اينترنت سهمي بسيار بالا است. آنچه در مورد کتاب گفته شد در حوزه رسانه و اينترنت هم رخ مي‌دهد. نويسندگان و پژوهشگران کشورهاي در حال توسعه اصولا حضور رقيق و اندکي در کتابخانه‌ها و دانشگاه‌هاي بين‌المللي دارند و به همين علت نوشته‌ها، اختراعات و اکتشافات و نظريه‌هاي آن‌ها فرکانس توزيع کمتري دارند. جالب اين که بدانيد بسياري از ناشران کشورهاي صنعتي در ارسال کتاب مجاني براي کتابخانه‌ها و دانشگاه‌ها بر هم پيشي مي‌گيرند. در حالي که در برخي کشورهاي در حال توسعه سعي بر اين است که کتاب‌ها در قبال دريافت وجه فروخته شوند. نتيجه اين که براي پيش برد اهداف فرهنگي بايد؛ -کتاب خوب نوشته و چاپ شود. -کتاب‌ها با ترجمه به زبان‌هاي پر طرفدار جهان ارسال شود. -ترجمه‌ها بي عيب و قابل استفاده باشند. -مراکزي مسوول اطلاع رساني شوند و مراکز ديگري مسوول توزيع صحيح و اصولي اين کتاب‌ها شوند.
-------------------------------

«در چشم طوفان» پاسخي شفاف، اما ناكافي18
بهمن 1388 ساعت 12:55

مترجم كتاب «در چشم طوفان» گفت: اين اثر توسط «جرج تنت»،رييس سابق CIA (سازمان اطلاعات و جاسوسي آمريكا) براي رفع اتهامات وارد شده به وي نگاشته شده است.\
علي‌اكبر عبدالرشيدي در گفت‌و‌گو با خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، تصريح كرد: نام اصلي اين اثر(at the center of storm) است كه در زبان فارسي در مركز طوفان معنا مي‌شود، اما با توجه به اين كه تاكيد اصلي center بر چشم در جلد كتاب نيز مشخص است، «در چشم طوفان» ترجمه شده است. وي با اشاره به اين كه اين اثر درباره خاطرات زندگي و كاري «جرج تنت» رييس سابق سازمان اطلاعات آمريكا نگاشته شده است، افزود: تنت 9 سال در سازمان «سيا» به عنوان معاون و رييس سازمان فعاليت كرد. همچنين در طول زندگي‌اش نيز عامل و جاسوس حرفه‌اي اين سازمان محسوب مي‌شد. عبدالرشيدي با تاكيد بر اين كه دوره رياست تنت از دوران حساس سازمان جاسوسي آمريكا به شمار مي‌رود، توضيح داد: سه اتفاق مهم «حمله به برج‌هاي دوقلو در آمريكا، حمله و اشغال عراق و افغانستان» در مدت زماني طولاني دوران فعاليت تنت در سازمان سيا رخ داد. مترجم كتاب «در چشم طوفان» توضيح داد: تنت در پايان دوره 9 ساله رياستش در سيا مجبور به استعفا شد. نخستين ويژگي رياست او، فعاليت در سازمان اطلاعات براي روي كار آمدن دو حكومت جمهوري‌خواهان و دموكرات‌ها بود. عبدالرشيدي با بيان اين كه «تنت متهم به ارايه اطلاعات غلط به آمريكايي‌ها در حمله به عراق شد» تشريح كرد:‌ اين اثر در رد اتهامات وي نگاشته شده است. تنت در اين كتاب مدعي مي‌شود كه اين اتهامات بر او وارد نيست و طرح حمله به عراق توسط شخص «جرج بوش» در كاخ سفيد ريخته شده و بوش مسوول حمله به عراق بوده است. وي با اشاره به اين كه تنت در اين اثر خودش را قرباني حمله به عراق دانسته است، اظهار داشت: ويژگي اصلي اين كتاب، ارايه اطلاعات محرمانه‌ و با ارزش آمريكا درباره اتفاقات رخ داده در چند سال رياست او در سازمان اطلاعات آمريكاست. اين اطلاعات هرگز توسط مطبوعات منعكس نشده يا در نهايت اشاراتي به آنها؛ آن هم به صورت پراكنده شده است. نويسنده كتاب «گفتني‌ها» در تشريح برخي از اين اطلاعات محرمانه، گفت: تاسيس زندان گوانتاناما، شكنجه‌ و دستگيري افراد در پاكستان و عراق، ماجراي شبكه‌هاي جاسوسي در عراق و ارتش صدام، جنگ‌هاي تبليغاتي در افغانستان، ملاقات‌هاي پنهاني آمريكايي‌ها با فرماندها طالبان و القائده و روي كار آمدن حامد كرزاي، برخي از اين اطلاعاتند. وي با اشاره به اين كه 10 از سال تاريخ تحولات سياسي دنيا با مطالعه اين كتاب قابل درك است، تصريح كرد: بخشي از اين اثر به ماجراي صلح عراق و اسرائيل و ملاقات‌هاي مكرر با ياسر عرفات مربوط مي‌شود. همچنين رابطه اسرائيل و آمريكا، عوامل ياسر عرفات و روش‌هاي تطميع آنها براي توافق با يكديگر، در اين كتاب تشريح شده‌اند. عبدالرشيدي يكي از بخش‌هاي جذاب اين كتاب را رابطه سيا با ديگر ارگان‌هاي كاخ سفيد و وزارت دفاع دانست و يادآور شد: همچنين تشريح بخش‌هاي مختلف سازمان اطلاعات و جاسوسي آمريكا(CIA)، ساخت دوربين‌هاي مخفي و دستگاه‌هاي استراق سمع نيز حايز اهميتند. وي نويسنده و ويراستار اصلي كتاب را «بيل هارلو» مدير روابط عمومي سيا در دوران رياست جرج تنت نام برد و افزود: هارلو تنها فردي بود كه در اين اتفاقات دخيل است. وي در كتاب توضيح مي‌دهد كه بسياري از اطلاعات را به دليل مخفي بودن، نتوانسته فاش كند. مترجم كتاب «در چشم طوفان» افزود: مطالعه اين نوشتار براي تمامي افراد در حوزه‌هاي علوم سياسي، رسانه، مديريت تبليغات، دانشجويان سياسي، حقوق و همچنين دولت‌مردان توصيه مي‌شود. عبدالرشيدي با تاكيد بر اهميت اطلاع‌رساني در آمريكا يادآور شد: در اين كتاب شرح داده شده است كه رييس جمهور، معاون و وزير دفاع آمريكا نيز بدون تاييد سيا حق مصاحبه ندارند. اين امر نشان مي‌دهد كه چطور مديريت اطلاع‌رساني صورت مي‌گيرد و رابطه اطلاع‌رساني و تبليغات مشخص مي‌شود. وي با اشاره به اين كه «در چشم طوفان» در سال 2007 براي نخستين‌بار منتشر و اكنون نيز به فارسي ترجمه شده است، تصريح كرد: علت تاخير در انتشار كتاب به زبان فارسي، دخل و تصرف ويراستار در برخي از بخش‌هاي كتاب بود كه با تغيير ويرايش كتاب، اكنون اين اثر توسط انتشارات سروش در دست انتشار است. عبدالرشيدي يكي از معايب كتاب را كامل نبودن اطلاعات مطرح شده توسط نويسنده دانست و اظهار داشت: نويسنده در كتاب اعلام مي‌كند كه «در اين كتاب مطلبي را به دروغ بيان نكرده، اما تنها بخشي از اطلاعات را گفته است.» ترجمه اين اثر از لحاظ ارايه اطلاعات مكان‌ها و موسسات به خواننده دشوار بود، بنابراين از اينترنت و دايره‌المعارف‌ها به كرات استفاده كرده است.
کد مطلب : 61823

-----------------------------------------------
جمعه 13 آذر 1388
تکرار ضعيف گذشته


نقد فيلم
فيلم «محاکمه در خيابان» آخرين اثر مسعود کيميائي را بعد از انتظاري طولاني و با اميدواري به ديدن يک اثر برجسته و بديع سينمائي ديدم. بعد از ديدن اين فيلم در دل آرزو کردم که اي کاش کيميائي اين فيلم را نساخته بود و يا اين که ديگر از اين قبيل فيلم‌ها نسازد. ‏
شايد اين احساس به اين دليل دست داد که نام بزرگ مسعود کيميائي را بر فيلم خودنمائي مي‌کرد. والا اگر اين فيلم را يک فيلمساز غريبه ساخته بود شايد تحسين‌برانگيز هم بود. کيميائي هنوز يک فيلمساز صاحب سبک، برجسته و تاثيرگذار است. اما خود او بايد بداند که اصرار بر قالب‌هاي تکراري و قديمي‌کمکي به خلق آثار متفاوت در کارنامه سينمائي وي نمي‌کند. ‏همانطور که انتظار مي‌رفت فيلم «محاکمه در خيابان» يادي از خاطره با ارزش و شيرين «قيصر» است. گوئي کيميائي با ساخت «محاکمه در خيابان» در جست و جوي تکرار حادثه بزرگ قيصر بوده است. چرا که اولا فيلم به صورت سياه و سفيد ساخته شده است که القاکننده حس و حال آثار اوليه کيميائي است. همچنين وجود يک قاب از فيلم‌هاي قديمي‌کيميائي در پايان فيلم، يادآور آن فيلم‌هاي با ارزش اوليه او است که با قيصر آغاز و با رضاموتوري، خاک، بلوچ و داش آکل تداوم يافت.تعقيب و گريز يک «خيانتکار» فرضي در خيابان از سوي «امير» به طور قابل فهمي ‌يادآور تعقيب و گريز برادران «آب منگل» در راه‌آهن و حمام به وسيله قيصر است. با اين تفاوت که صحنه‌هاي تعقيب و گريز اين فيلم در حاشيه بزرگراه و در خيابان جاذبه تصويري بسيار کمتري نسبت به صحنه‌هاي انتخاب شده در قيصر دارد.حس ديگري که بيننده را به ياد قيصر مي‌اندازد، موسيقي فيلم است که بي هيچ اشتباهي برداشت يا اقتباس از آثار مشهور و به يادماندني اسفنديار منفردزاده در فيلم قيصر است. در اين موسيقي به روشني و بدون هيچ دشواري رنگ و بوي موسيقي قيصر شنيدني است. اما ترديد نيست که ضرب‌هاي جذاب زورخانه و مضمون‌هاي سنگين موسيقي فيلم قيصر در فيلم جديد شنيده نمي‌شود.‏اکثر فيلم‌هاي مسعود کيميائي از منظر تحليلي فيلم‌هاي پيچيده و ثقيلي نيستند. به عبارت ديگر به نظر مي‌رسد که فيلم کيميائي را مي‌توان در لايه اول ديد و سپس درک و تحليل کرد. کساني که فيلم‌هاي کيميائي را تمثيلي و برداشت‌هاي پيچيده، پررمزوراز و نماديني از اوضاع سياسي، اجتماعي يا اقتصادي مي‌دانند معمولاً نمي‌توانند چارچوب محکمي‌براي تحليل خود ارائه کنند. ‏با همه اين اوصاف و از اين منظر «محاکمه در خيابان» بر خلاف ديگر آثار کيميائي از انسجام کافي و يا بهتر بگويم از ساختاري قوي و محکم برخوردار نيست. فيلم در نيمه راه و پس از طرح موضوع و آغاز جست و جو براي يافتن «عبد» يعني همان «خيانتکار» فرضي ناگهان بريده شده و در ميان سرگيجه بيننده بعد از چند سکانس طولاني دوباره با ابتداي فيلم رابطه برقرار مي‌کند. اين بريدگي لطمه شديدي به حس و حال ايجاد شده در بيننده وارد مي‌کند که تا به انتها بازيافتني نيست. ‏کيميائي ظاهراً سعي در تعريف دايره‌اي دارد که از طريق اتفاقات و شخصيت‌هاي مختلف رفته رفته تکميل شود. اما اين دايره در تعريف مولفه‌هاي ارتباطي ضعيفي تکميل مي‌شود به گونه‌اي که در نهايت نقاط اتصال و چفت و بست محکمي‌پيدا نمي‌کند. شايد مونتاژ موازي و پيگيري داستان در دو برش همزمان و موازي بهتر مي‌توانست نظام منطقي داستان را به پبش ببرد.‏در بين بازي‌هاي متفاوتي که از بازيگران فيلم ديده مي‌شود دو بازي کاملاً متفاوت و درخشان خود را نشان مي‌دهند. بهترين بازي در اين فيلم شايد متعلق به شقايق فراهاني است که به کلي از انتظار و باور مخاطب بيرون است. بازي خوب بعدي متعلق به محمدرضا فروتن است که در يک بازي کوتاه پختگي خاصي را به نمايش مي‌گذارد، ضمن اين که هيچ دليل منطقي براي کلاه مخملي و کراوات غير قابل درک وي، ارائه نمي‌شود.‏تصاويري که از خيابان‌هاي تهران نشان داده مي‌شود به خصوص آن تصاوير از خطوط و کف خيابان‌ها که از زاويه‌اي عمودي و کاملاً زيبا برداشته شده قوي‌ترين نقطه در تصوير برداري فيلم است. اما استفاده از کلوزآپ‌هاي فراوان با افکت‌هاي تکان دهنده نه تنها بر تاثيرگذاري فيلم نيفزوده که گاه لطمه هم زده است.در «محاکمه در خيابان» از کلمات قصار، جملات پر رمز و راز و پرايهام کيميائي و «نوستالژيک»، خبر چنداني نيست. به جز چند جمله تامل‌برانگيز و دوپهلو، اثر زيادي از انديشه پنهان عميق در «ديالوگ»‌ها مشاهده نمي‌شود. ‏امير [پولاد کيميائي] در اين فيلم نه قيصر است، نه رضا موتوري و نه هيچکدام از شخصيت‌هاي برجسته فيلم‌هاي قبلي کيميائي. او يک شخصيت امروزي است با اين تفاوت که در زمان و مکان خود قابل توجيه نيست. گفتن اين که تهران شهر بدي است و غيرت دوباره مد روز شده و جملاتي از اين دست نمي‌تواند امير را در زمان و مکان فيلم توجيه کند. ‏هم اسم بودن «مرجان» با مرجان داستان داش آکل - حتي اگر تصادفي باشد - نوعي حجب و بي‌گناهي در اين شخصيت ايجاد مي‌کند. «تيزي» فقط وجه آشنا بين «محاکمه در خيابان» و بقيه فيلم‌هاي کيميائي است. «تيزي» که اين بار نه از سوي قهرمان فيلم يا عليه قهرمان فيلم که در روياروئي يک خاطره قديمي‌تلخ بين دو رقيب مورد استفاده قرار مي‌گيرد. ‏صدابرداري دشوار در خيابان حتماً کار صدابردار را سخت کرده است. اما با وجود درک اين دشواري با استفاده زياد از «افکت»‌هاي تحريک‌کننده، حتي در زنگ تلفن همراه «عبد» روبرو مي‌شويم که به جاي ايجاد دلهره يا زمينه انتظار، وقوع يک حادثه تا حدي آزاردهنده است. ‏رويهمرفته «محاکمه در خيابان» در مقياس با ديگر آثار خوب مسعود کيميائي يک اثر متوسط به نظر مي‌رسد. تلاش براي تکرار موفقيت‌هاي گذشته نتوانست اين فيلم را به اثري درخشان تبديل کند. شايد زمان آن فرا رسيده است که کيميائي همه پختگي، تجربه، دنياديدگي و دانش خود را معطوف به خلق يک اثر متفاوت و ماندگار کند. اما بعيد به نظر مي‌رسد که کسي حتي خود کيميائي هم بتواند خاطره برجسته و ماندگار «قيصر» را تجديد کند.
عبدالرشيدي : مناظره‌هاي پخش شده ويژگيهاي يک برنامه مناظره را ندارد
----------------------------------------

سمام نيوز - يک مجري با سابقه صدا و سيما اعتقاد دارد برنامه‌هايي که تا کنون با عنوان مناظره از صدا و سيما پخش شده عمدتاً ويژگي برنامه‌هاي مناظره را نداشته است.
به گزارش سمام نيوز به نقل از مهر ، علي‌اکبر عبدالرشيدي گفت: برنامه‌هايي که تا به حال با عنوان مناظره از صدا وسيما پخش شده عمدتاً ويژگي‌ برنامه‌هاي مناظره را نداشته چون مناظره تعريف خاص خودش را دارد. برنامه‌ مناظره اي که مجري بيطرف بنشيند وتنها وقت را بگيرد تجربه موفقي نبوده است.
وي در ادامه افزود: اينکه دو طرف بنشينند و فرد اول بحث را شروع کند و نفر دوم شروع به دفاع کند مناظره تبديل به مجادله مي‌شود. شکل ديگر مناظره اين بوده که مجري مطلع را در برنامه بگذارند و او يک سئوال را با مهمانان برنامه در ميان بگذارد و بعد مباحث را شکل دهد. اين برنامه هم مناظره نيست بلکه مباحثه است. اشکال اين برنامه آن است که تقسيم وقت رعايت نمي‌شود و مجري به سمتي مي‌رود که بيطرفي او در بحث مخدوش مي‌شود.
اين مجري خاطرنشان ساخت: در اين نوع برنامه‌ها برخي مواقع مجري به عنوان طرفي از بحث قرار مي‌گيرد و از مجري به عنوان مجري کارشناس نام مي‌برنند. برنامه مناظره بايد دو ويژگي داشته باشد. اول اينکه تقسيم وقت به خوبي رعايت شود و از سوي ديگر طرح سئوالات بايد حساب شده باشد. مجري در مناظره بايد اين گونه عمل کند که 60 دقيقه وقت را به شش قسمت 10 دقيقه‌اي تقسيم کند و به هر مهمان پنج دقيقه اجازه صحبت داده شود. در اين زمان مي‌تواند شش سئوال را مطرح و خودش نيز اظهار نظر کند.
عبدالرشيدي يادآور شد: طرح سئوالات درمناظره بايد به پيشرفت بحث کمک کند نه اينکه به صورت ناگهاني مطرح شود. بزرگترين آفت برنامه‌هاي مناظره به دام افتادن مجري در بحث است. در دنيا براي برنامه‌هاي مناظره مجري از ميان کساني انتخاب مي‌شود که تجارب طولاني و موثر در رسانه دارد و به عادل بودن معروف است.
وي اشاره کرد: صرف دانش خوب براي مجري ضامن موفقيت برنامه نيست. علاوه بر آن مجري مي‌تواند بنا به محور برنامه سئوالات مختلف اقتصادي، فرهنگي و ... بپرسد و انواع سئوالات را فراموش نکند.
بهمن 1388
-------------------------

ترجمه‌ي "پوتين در عصر مواجهه محدود"
کتاب «پوتين در عصر مواجهه محدود» اثر «مايکل اشتورمر» با ترجمه علي‌اکبر عبدالرشيدي به زودي از سوي انتشارات سروش منتشر مي‌شود.علي‌اکبر عبدالرشيدي در گفت‌و‌گو با ايبنا، با اشاره به اين که نام اصلي اين کتاب «شرح زندگي ولاديمير پوتين» نخست وزير کنوني روسيه است، تصريح کرد: اشتومر، ‌نويسنده اين اثر، استاد دانشگاه آلمان در رشته تاريخ است.وي با اشاره به اين که نويسنده کتاب، خبرنگار روزنامه دي‌ولت آلمان بوده و تاکنون آثار زيادي منتشر کرده است، توضيح داد: وي از سال‌هاي پيش با پوتين آشنا بوده و آنها در هنگام رياست جمهوري‌ وي نيز ملاقات‌هايي با يکديگر داشته‌اند.نويسنده و مترجم حوزه تاريخ و سياست توضيح داد: اين کتاب پوتين را از چند منظر شخصيت به معناي نوع پوشش، عملکرد و کارکرد نظير مسووليت‌ها و در نهايت انديشه‌هاي وي مطرح کرده است.وي درباره تغيير نام کتاب به «پوتين در عصر مواجهه محدود» توضيح داد: پوتين معتقد به يک تفکر مواجهه محدود است و مي‌گويد:«ما نبايد با آمريکا درگيري مستقيم و همه جانبه داشته باشيم. اين درگيري بايد محدود شود، به اين معنا که اقتدار حفظ و تعامل نيز برقرار شود.»عبدالرشيدي با بيان اين که «بخشي از اين کتاب به بررسي ساختار قدرت در روسيه پرداخته است» يادآور شد: مطالعه اين اثر خواننده را با کشور روسيه و اين که پوتين در روسيه چه نوع فعاليتي انجام مي‌دهد، آشنا مي‌کند.مترجم کتاب «در چشم طوفان» محور اين اثر را نگرشي به وضعيت 50 ساله آينده روسيه دانست و اظهار داشت:‌ آينده روسيه، رابطه اين کشور با کشورهايي نظير کشورهاي اروپايي غربي، جايگاه روسيه در پايگاه جهاني گاز، اهميت گاز و اين که روسيه در اين زمينه چه نقشي ايفا مي‌کند، در اين اثر بررسي شده‌اند.وي در پايان اظهار داشت: نگارش کتاب «پوتين در عصر مواجهه محدود» به پايان رسيده و از سوي انتشارات سروش در دست انتشار است.
۱۳۸۸/۱۱/۰۹
-----------------------------------
اسباب بازي براي صلح

علي اكبر عبدالرشيدي
«چون جنگ ها نخست در ذهن انسان ها شكل مي گيرند دفاع از صلح نيز بايد در ذهن انسان ها شكل گيرد.» ديباچه اساسنامه يونسكو
انديشمند بزرگ رنه دكارت معتقد است كه انسان تنها به چيزي مي انديشد كه يا آن را ديده باشد يا آن را براي او تشريح كرده باشند يا مفهوم آن را در ذهن خود بيابد. بر اساس اين تعريف فرآيند زبان آموزي توجيه مي شود، رفتار انسان شكل مي پذيرد، بنيان هاي جامعه شناختي و روان شناختي هر فرد پايه گذاري مي شود و انسان در پايان، آن مي شود كه هست .روانشناسان آموزش و متخصصان تعليم و تربيت ديرگاهي است كه از وسايل كمك آموزشي به عنوان اهرم قدرتمند توسعه دامنه مفاهيم ذهني، ارتقاء سطح تفكر منطقي و گسترش توان محاسبات ذهني و رياضي استفاده مي كنند و از اين راه سرعت فراگيري را افزايش مي دهند. براي مثال اگر قرار است كودكي در طول ده سال با همه حيوانات، دسته بندي آن ها و ويژگي هاي گوناگون زيست آنان آشنا شود با به كارگيري ابراز كمك آموزشي مانند انواع عروسك ها و اشكال اين حيوانات و كتاب هاي قصه و بسياري ابزار ديگر مي توان اين فراگيري ده ساله را به چند هفته تقليل داد.در همين نگاه است كه انبوه ابزار وسايل كمك آموزشي به كمك نسل هاي جديد آمده و دانش اندوزي كودكان امروزي را به مرز شگرفي سوق داده است. متخصصان آموزش و پرورش كه نظريه دكارت را مبناي مطالعات خود قرار مي دهند معتقدند كه در اين فرآيند بسياري مفاهيم تركيبي جديد در ذهن كودك شكل مي گيرد كه قدرت قياس او را توسعه مي دهد و فعاليت او را تا مرز يك انسان موفق بالا مي برد.براي نمونه كودك وقتي گربه هاي موجود روي كره زمين را شناخت و از طرف ديگر رنگ ها را فرا گرفت. اين توان را مي يابد كه هر گربه اي را به هر رنگي كه مايل است تصور كند حتي اگر آن گربه با آن رنگ وجود خارجي نداشته باشد. يا براي مثال كودك مي تواند حيواني را با ويژگي هاي اسب، گاو و خرگوش در ذهن تصور كند اگر چه مي دانيم چنين حيواني وجود ندارد چرا كه كودك قبلاً اسب و گاو و خرگوش را جداگانه شناخته و حالا خود با بهره گيري از خلاقيت ذهن چنين موجود عجيب جديدي را به وجود مي آورد.يادگيري هر مؤلفه جديد دنياي بي نهايتي در ذهن هر انسان به وجود مي آورد كه بر وسعت تخيلات و خلاقيت هاي او مي افزايد و به همين دليل فراگرفته هاي جديد بسياراهميت دارد.يكي از نگراني هاي بشر امروز، خشونت گرايي فزاينده نسل هاي تازه است به گفته دانشمندان ريشه هاي اين خشونت گرايي را بايد در تلويزيون، سينما، كتاب و اسباب بازي هاي جستجو كرد كه كودكان از بدو تولد با آن ها در تماس قرار مي گيرند.يك گزارش آماري نشان مي دهد كه۶۰ درصد اسباب بازي هاي توليد شده در جهان در دهه ۱۹۸۰ گرايش خشن داشته اند. اسباب بازي هايي از قبيل انواع سلاح سرد و گرم، انواع خودروها داراي كاربرد خشن، انواع موجودات و شخصيت هايي كه در فيلم هاي سينمايي و تلويزيون سر منشاء خشونت بوده اند.همين گزارش آماري نشان مي دهد كه پسران تا حدود ۷۰درصد و دختران تنها ۳۰ درصد ازا ين اسباب بازيها استفاده كرده اند . اغلب اين اسباب بازيها در شكل و قالبي ارايه شده كه يا وجود خارجي نداشته و يا از حيطه تخيل انسان نسبت به آينده توليد شده است مانند انواع سلاح هاي ليزري، نوري و امثال آن.تماس گرفتن كودك با اين گونه سلاح ها و فراگيري كاربرد آن به وسيله برنامه هاي تلويزيون، سينما و كتاب موجب شده است كه حجم قابل توجهي از ذهن و خلاقيت كودكان به سمت توليدات و استفاده از سلاح و ابزار تهاجمي در زندگي باشد.به گفته كارشناسان آموزش و پرورش و مدافعان صلح در جهان كودكان متولد شده در نيمه دوم قرن بيستم بيشتر از نسل هاي قبل از خود توسل به خشونت را براي حل معضلات شخصي و اجتماعي فراگرفته، تعميم داده و در آن دست به خلاقيت و ابتكار زده اند. در گذشته انسان از راه حل منطقي و رياضي مشكالت بهره مي جست و با توسل به گفت و گو اين موانع را از سر راه خود بر مي داشت اما دير گاهي نيست كه كودكان و نوجوانان خشونت را تنها راه حل مشكلات يافته اند.نگاهي به جامعه بشري امروز نشان مي دهد كه توجه به جنگ هميشه بيشتر از صلح بوده است. در برابر اين همه موزه جنگ كه در جهان به وجود آمده آيا تا به حال يك موزه صلح در جهان بر پا شده است؟ در برابر اين همه مدال، نشان ، جايزه و عنواني كه پيوسته به قهرمانان جنگي داده مي شود آيا اعطاي يك جايزه سالانه صلح آن هم با همه ملاحظات سياسي و خاصي خرجي هايي كه در مورد آن اعمال مي شود كافي است؟آيا جايگاه صلح خوار و ضعيف شده است و نبايد براي حل معضلات امروز بشر فكري كرد؟راه حل اين معضل فزاينده اجتماعي در تغيير نگرش همه ما است. سازندگان اسباب بازي در گوشه و كنار جهان، فروشندگان اسباب بازي، خريداران و مصرف كنندگان اسباب بازي همه و همه بايد در يك تغيير رويه هماهنگ چهره اين معضل را تغيير دهند.ترديد نيست كه كودك خود حق انتخاب ندارد آنچه اسباب بازي در سنين زير ۴ سال براي او خريداري شود با تصميم والدين تهيه مي شود. همين اسباب بازي ها است كه ذائقه و سليقه او را براي انتخاب اسباب بازي هاي بعدي در سنين بالاي ۴ سال و سپس استفاده از مشابه اين اسباب بازي ها، در سنين نوجواني و جواني تشكيل مي دهد.جوامعي كه به وسيله جنگ سالاران اداره مي شوند، با فروش اسباب بازي هاي جنگي ساختار نيروهاي داوطلب نظامي آينده خود را طراحي مي كنند، آمريكائيان مي دانند كه در يك جامعه خردمند كسي از ادامه جنگ ويتنام، لشكركشي و جنگ طلبي حمايت نمي كند. در يك برنامه حساب شده اسباب بازي ها در شكل خشن، نظامي و تهاجمي ساخته و عرضه مي شود تا نسل جوان بعدي آماده ماجراجويي باشد. چرا برخي جوامع در حال توسعه اين اهداف را در نمي يابند و كودكان خود را اسير طرح هاي رواني – اجتماعي جنگ سالاران مي كنند كه اسباب بازي جنگي استفاده كند.ساخت اسباب بازي بر اساس يك وسيلة واقعي، نياز به كسب مجوز از سازنده آن وسيله واقعي دارد. سلاح كمري، كلت يا بقيه سلاح ها كه در آمريكا ساخته مي شوند، فقط با مجوز سازنده در قالب اسباب بازي ارائه مي شود. تحقيقات نشان ميد هد كه كارخانجات سازنده سلاح، خود سرمايه گذار و سازنده سلاح اسباب بازي هستند. كودكي كه با كلت بازي مي كند در جواني براي خريد سلاح كه درجامعه آمريكا مجاز است حتماً كلت مي خرد، لذا ساخت اسباب بازي جنگي در آمريكا و كشورهاي مشابه اهداف سوداگرانه بعدي هم دارند.جوامعي كه به حقوق مولفين و مصنفين و حقوق معنوي صاحبان يك توليد احترام نمي گذارند علاوه بر ساخت انواع وسايل تجاري با نام هاي معروف در كپي كردن و توليد اسباب بازيهاي پيشگام مي شوند كه سود باد آورده اي نصيب خود كنند، بي آن كه بدانند در توليد اين اسباب بازي ها آب به آسياب سازندگان سلاح واقعي ريخته اند. در انتخاب اسباب بازي براي كودكان دقت كنيم. كودك امروز مرد سازنده و خلاق آينده خانواده و جامعه است. ذهن امروز او را براي فردايي روشن آماده كنيم.
منبع:
عبدالرشيدي، علي اكبر "اسباب بازي براي صلح".پيك بازي ، ش ۱ (پاييز ۱۳۸۳):۲۳
--------------------------------------
«خليج فارس» پاره تن ماست‌

۲۱ تير ۱۳۸۷
علي‌اكبر عبدالرشيدي‌
اين روز‌ها بحث در مورد نام <خليج فارس> دوباره بر سر زبان‌ها افتاده است. علت آن شايد برگزاري كنفرانسي در شهر دورهام انگليس بوده است كه در آن گروهي از باستان شناسان برجسته جهان به مسائل باستان‌شناسي تاريخي و قبل از تاريخ در خليج فارس توجه كرده بودند. ‌‌
بحث در مورد نام خليج فارس، مدت‌ها است كه در محافل انگليسي زبان و عربي جريان دارد و كمتر كسي است كه نداند ريشه تحريف‌هايي كه در مورد اين نام تاريخي وجود دارد، سياسي و برخاسته از مواضع مغرضانه، نژادپرستانه و خصمانه عليه ايران است.‌‌
‌شايد به خاطر داشته باشيم كه در تاريخ اخير، اول بار در دهه 1960 سرهنگ جمال عبدالناصر، رييس جمهور وقت مصر، از نام مجعولي غير از خليج فارس در مورد اين آبراه مهم و تاريخي اسم برد. وجهه ضد صهيونيستي ناصر، دشمني او با رژيم شاه و نقش وي در كودتا براي سرنگوني حكومت ملك فاروق در مصر در آن سال‌ها آنقدر تاثير گذار بود كه كسي فكر نكرد اين ابداع چندش آور در مورد هويت خليج فارس، سال‌ها بعد ملعبه دست دشمنان آن روز ناصر هم خواهد شد تا از آن عليه ايران استفاده كنند.‌
به شهادت دائره‌المعارف‌هاي معتبر جهاني، در متون تاريخي از آبراهي واقع در غرب اسكندريه يعني همان درياي سرخ امروزي به نام خليج عرب نام برده شده است. براي مثال، در دائره‌المعارف كلمبيا و‌هاچينسون آمده است:‌
‌‌<خليج عرب در شمال غرب خليج عدن و بين مصر، سودان، اتيوپي و اريتره واقع است. در شمال اين خليج عقبه و سوئز قرار دارند.> ‌‌
جاي تعجب است كه مصري‌ها حاضر شدند نام تاريخي آن دريا را فراموش كنند و اين نام را به نقطه ديگري از جهان اطلاق نمايند. عده‌اي دليل اين رفتار را در انديشه پان-عربيسم مي‌جويند.‌
پان عربيسم اول بار در سال 1915 ذهن شريف حسين امير مكه را به خود مشغول كرد. در دهه 1930 قسطنطين زريق، زكي الارسوزي و ميشل عفلق، اين انديشه را در قالب يك ايدئولوژي ملي‌گراي عربي به نام بعث مدون كردند. ميشل عفلق يك مسيحي بود و با طرح تفوق عربيت بر اسلاميت، قصد تضعيف هويت اسلامي‌ملت‌هاي عرب را داشت.‌‌
‌ناصر هم پان- عربيسم را به عنوان يك انديشه سكولار و ملي‌گراي عربي سرلوحه برنامه عملي خود قرار داد. در منطق سرهنگ عبدالناصر، ميشل عفلق و همفكران آن‌ها هر چيز كه بوي اسلام مي‌داد الزاما عربي بود. خلاصه اين كه در نظر آن‌ها جهان يا عربي بود و يا غيرعربي. ‌‌
فكر پان- عربيستي ناصر و عفلق آنقدر پخته و عميق نبود كه نقش مصري‌ها، تونسي‌ها، مراكشي‌ها، هندي‌ها، ترك‌ها، كردها و البته ايراني‌ها را در گرويدن به اسلام و ايفاي نقش پيشقراولي در اشاعه اسلام و تكوين و تكامل فلسفه، حكمت، ادبيات و به طور كلي علوم و فرهنگ اسلامي‌را به رسميت بشناسد. اما آيا آن‌ها شايد نمي‌دانستند كه دانشمندان ايراني، كه مسلمان بودند اما عرب نبودند، با الهام از انديشه‌هاي متعالي اسلامي‌چه سهمي‌در پيشرفت علم و تمدن بشري داشته‌اند؟ ‌
صدام حسين نوچه همين انديشه پان- عربيسم عفلقي هم ايرانيان را غيرعرب و غيرمسلمان مي‌خواند و جنگ هشت ساله خود را به عنوان جنگ عليه مجوس‌ها توجيه مي‌كرد. در نظر او مسلمان غيرعرب اصالت نداشت. اين نگاه نژادپرستانه در برخي از نوشته‌هاي مستقل به عنوان نگاهي ملهم از فاشيسم و نازيسم ناميده شده است.‌
در سايه انديشه پان- عربيستي، از همان سال‌ها و حتي در حيات ناصر تحريف‌هاي تاريخي زيادي آغاز شد. حكيم عمر خيام نيشابوري در همان سال‌ها عرب خوانده شد. در همان ايام بود كه از شيخ مصلح‌الدين سعدي شيرازي و مولانا جلال‌الدين بلخي (رومي) هم به عنوان عرب ياد شد.‌
در سايه تحولات سياسي و نظامي‌دهه‌هاي 1960 و 1970 در جهان عرب، انديشمندان غربي هم به فكر مطالعه دوباره تاريخ جهان اسلام و جهان عرب افتادند. در اين بين نويسندگان عرب با نوشته‌هاي خود تاثير فراواني بر روشنفكران غربي گذاشتند و رفته‌رفته اصطلاحات مجعول به استناد ذكر شدن در منابع عربي وارد دائره‌المعارف‌ها و منابع غربي شد.‌
غفلت دانشمندان، نويسندگان و محققان ايراني در توليد، چاپ و انتشار انبوه آثاري، به زبان عربي و زبان‌هاي اروپايي، كه هويت تاريخي ايراني خيام، سعدي و مولانا را تصريح كند باعث شد كه كتابخانه‌هاي جهان كم كم از مستندات ايراني خالي و از مستندات پان-عربي انباشته شد. ما به اندازه كافي ننوشتيم و فقط به سر تكان دادن بسنده كرديم.‌‌
‌در اين نيم قرن هر دانشجويي كه در مغرب زمين به سراغ كتابخانه‌اي رفته و قصد مطالعه‌اي را در باب ايران داشته است به منابعي برخورد كرده كه نام‌هاي مجعول را در قالب و لفاف فريبنده‌اي در اختيار او قرار داده‌اند. دانشجويان ديروز كه خود امروز صاحبان قلم و بيان شده‌اند و برخي از آن‌ها در مسند‌هاي بلند مرتبه جهاني هم قرار گرفته‌اند گاه ناخواسته از خوانده‌هاي مخدوش ديروزي به عنوان حقايقي كه در ذهنشان نقش بسته استفاده مي‌كنند. طبعا در اين ميان مغرضان سياسي آگاهانه از نا آگاهي تاريخي اين افراد بهره برده و مي‌برند. ‌‌
مشكل تحريف تاريخي نام خليج فارس مشكل ما ايرانيان است. براي آن افريقايي يا حتي اروپايي چه فرق مي‌كند آبراهي را به قول اعراب جبل الطارق بخواند يا به قول انگليسي‌ها جبرالطار؟ براي او چه تفاوت دارد كه جزيره‌اي را در جنوب اقيانوس اطلس به قول انگليسي‌ها فالك لندز بخواند يا به قول اسپانيايي‌ها مالويناس؟ اوحتي مشكلي نخواهد داشت كه مجسمه اسفينكس را ابولهول بخواند. پس در نظر او خليج فارس هرچه باشد باشد. ‌‌
به نظر مي‌رسد كه ما امروز وظيفه داريم كه در مورد نام و هويت خليج‌فارس و هويت بسياري از مفاخرمان دست و دلبازي به خرج دهيم و با تهيه، چاپ و توزيع گسترده آثاري از بروشور، نقشه و كتاب گرفته تا اطلس‌هاي رنگي بزرگ اين هويت‌ها را براي نسل امروزي در سراسر جهان تعريف كنيم. اگر دير بجنبيم خداي نا خواسته اين تحريف تاريخي رفته‌رفته به يك حقيقت تاريخي بدل خواهد شد.‌‌
‌تحريف پيشنهادي سرهنگ عبدالناصر و پان- عربيست‌هاي ديگر هرگز مورد تاييد سازمان ملل متحد قرار نگرفته است. برخي از كشور‌هاي غربي عليرغم شيطنت‌هاي مغرضانه در مكاتبات رسمي‌ و ديپلماتيك خود هنوز از نام خليج‌فارس استفاده مي‌كنند. در محافل علمي‌ كه وزن علمي‌ و پژوهشي بالايي دارند هرگز به جز خليج فارس استفاده نشده است. اين همه، پشتوانه خوبي براي تحركات فرهنگي ما است.‌‌
‌چندي پيش اساتيد بخش مطالعات عربي و ايراني دانشگاه اگسيتر در انگلستان گله مي‌كردند كه به شدت دچار كمبود كتاب‌هاي مرجع و به خصوص نقشه‌هاي ايراني هستند. نسبت كتاب‌ها و نقشه‌هاي اهدايي برخي كشور‌هاي عربي به اين دانشگاه بسيار بيشتر از آن است كه از منبع ايراني خريده باشند. اين عدم‌تناسب را گاهگاهي در مراكز ايرانشناسي ديگر اروپا هم مي‌بينيم. ما مي‌توانيم با هديه دادن كتب مرجع و معتبر اين موازنه را به نفع تاريخ و فرهنگ ايراني تغيير دهيم و هزينه‌هاي بعدي خود را كاهش دهيم.‌
ما كتاب، نقشه و مستندات تاريخي كم نداريم. مشكل ما اين است كه انتظار داريم جهانيان خود براي كشف حقيقت پيشقدم شوند و با پرداخت هزينه اين آثار را تهيه كنند و به حقيقت پي ببرند. برخي از اين آثار منحصر به فرد است. بايد نسبت به چاپ گسترده آن اقدام كرد.‌‌
‌اين همان نگاهي است كه در گردشگري هم داريم. در چنين موضوع مهمي‌وظيفه ما پر كردن كتابخانه‌هاي جهان با مستندات تاريخي معتبراست. مسئولان فرهنگي ما كه در خارج از كشور شاغلند با داشتن دغدغه اي به نام اهميت دادن به ميراث و هويت تاريخي ايران بايد در اين زمينه تلاش كنند. نياز پژوهندگان و كتابخانه‌هاي جهان را شناسايي كنند و اين نياز را مرتفع سازند.‌
مگر هديه دادن مجموعه‌هايي از اين نوع كتب مرجع به كتابخانه‌ها و مراكز پژوهشي جهان چقدر هزينه در بر خواهد داشت؟ ‌‌

--------------------------------

برنامه هاي صبحگاهي از آغاز تا امروز
پنج شنبه، 29 بهمن 1388 - شماره 2177
روزنامه اعتماد

بي اعتنا به عنصر شادي
علي اکبر عبدالرشيدياواسط دهه 60، يعني زماني که ماموريت خارج از کشور در لندن داشتم، سمينار بزرگي در اين کشور و با حضور بيش از 50 شبکه تلويزيوني دنيا که در آن زمان برنامه صبحگاهي اجرا مي کردند، برگزار شد. در آن سال ها برنامه هاي صبحگاهي در اروپا بسيار مورد توجه قرار گرفته بود، اگرچه سابقه آن در امريکا بسيار بيش از اروپا بود. براي من بسيار جذاب بود که در اين سمينار شرکت کنم و نگاه تهيه کنندگان و مديران شبکه هاي تلويزيوني دنيا را به اين برنامه ها بدانم. چون آن زمان در کشور ما نه تنها برنامه صبحگاهي وجود نداشت، بلکه برنامه هاي ديگر هم معمولاً از ساعت 4-3 بعدازظهر آغاز مي شد و تا 12-11 شب ادامه مي يافت. من مايل بودم اين اطلاعات را به تلويزيون خودمان منتقل کنم و به همين خاطر نتيجه تجربيات چندين دهه برخي از تهيه کنندگان کشورهاي مختلف را در اين سمينار جمع آوري کردم که آن طرح عملاً در زماني که قرار بود برنامه صبحگاهي در کشور ما آغاز به کار کند مورد استفاده قرار گرفت. در واقع ماحصل آن جلسات و مذاکرات به برنامه صبحگاهي تبديل شد که آغاز بسيار خوبي در کشور داشت و خوشبختانه نزديک به همان برداشتي بود که در تجربيات من از آن جلسات وجود داشت. استقبال بسيار خوبي از اين برنامه ها در جامعه به وجود آمد و من حتي صف مقامات طراز اول کشور را براي حضور در برنامه در آن سال ها به خاطر دارم. اما رفته رفته سيماي صبحگاهي تلويزيون هويت خودش را تغيير داد و به شکلي درآمد که امروز شاهد آن هستيم. در واقع با توجه به تغيير مولفه هاي ديگري در جامعه از جمله ذائقه مردم، هويت فرهنگي جامعه و مسائل ديگر مي توان گفت در حال حاضر برنامه هاي صبحگاهي تلويزيون از استاندارد برنامه هاي تلويزيوني صبحگاهي که در برخي کشورهاي صاحب نام وجود دارد، پايين تر است. در آن بررسي ها دنيا به اين نتيجه رسيده بود که براي شکل گيري يک برنامه صبحگاهي بايد در چند حوزه مطالعه جدي صورت بگيرد؛ اول اينکه ما بايد يک تقسيم بندي از ساعات بيداري مردم داشته باشيم که اين مساله رابطه مستقيم با شروع کار در جامعه دارد.مثلاً در کشور ما اگر فرض کنيم مردم از ساعت 5 يا 6 صبح از خواب بيدار مي شوند، در هر لحظه ترکيب متفاوتي از نظر جنس و نوع مخاطب ايجاد مي کنند. در يک ساعاتي کودکان و نوجوانان، در يک ساعتي کارمندان و در ساعتي ديگر تجار و کسبه مخاطب اين برنامه ها هستند و در ساعاتي ديگر فقط خانم هاي خانه دار در منزل باقي مي مانند. نکته بسيار مهم ديگري که در روانشناسي برنامه هاي صبحگاهي وجود دارد اين است که هر کس در هر کجاي دنيا وقتي صبح از خواب بيدار مي شود، اين نگراني را دارد که در ساعاتي که خواب بوده، در دنياي پيرامونش چه اتفاقي افتاده است. بنابراين برنامه صبحگاهي بايد با اطلاع رساني سريع و نافذ بتواند مخاطب خودش را از اتفاقاتي که در دنيا و پيرامون او افتاده است، مطلع کند. سومين موضوعي که بايد در نظر گرفته شود اين است که در خيلي از جوامع اروپايي يا حتي در امريکا، برنامه صبحگاهي را موتور حرکت جامعه تعريف مي کنند. به اين مفهوم که مخاطب در آن ساعت با ديدن برنامه هاي صبحگاهي بايد با انگيزه مضاعف و نيروي فزاينده و با اميد به زندگي و عزم بهره وري بالا، خانه را ترک کند و وارد جامعه شود. در عين حال بحث کودکان و نوجوانان خيلي مهم است و بايد بدانيم آنها هم مثل بزرگسالان قبل از ترک خانه بايد روحيه شاد، سالم و اقناع شده يي داشته باشند که عملاً عاري از نگراني يا احساسات مخرب باشد و بتوانند روز خوبي را آغاز کنند. نکته بسيار مهم ديگر در برنامه هاي تلويزيوني صبحگاهي بخش اطلاعات اقتصادي است چون بخش مهمي از افرادي که در آن ساعات برنامه را مي بينند، تجار، کسبه و دست اندرکاران امور اقتصادي هستند که مايلند بدانند در ساعاتي که خواب بوده اند چه اتفاقاتي در حوزه اقتصادي دنيا افتاده است. به طور مثال با توجه به موقعيت جغرافيايي ما مي خواهند بدانند بورس توکيو چگونه آغاز شده است يا تحليل هاي مربوط به عملکرد ساعات پاياني شب گذشته در بورس کشورهاي ديگر چگونه بوده است تا بتوانند از اين اتفاقات به يک جمع بندي رسيده و در مسير راه، برنامه ريزي هاي خودشان را متناسب با اين تحولات انجام بدهند. متاسفانه ارزيابي که در حال حاضر مي شود از برنامه هاي صبحگاهي انجام داد اين است که بعد فرهنگي اين برنامه ها بسيار بالاتر و غليظ تر از ابعاد ديگر است. در بعد اطلاع رساني هاي اقتصادي، در بعد ايجاد انگيزه و بالا بردن خلاقيت و حتي در انتخاب نوع خبر براي صبح نوعي بي اعتنايي به اين مولفه ها ديده مي شود و اگر تهيه کنندگان و مديران اين برنامه ها توجه داشته باشند که چه وظيفه مهمي بر دوش دارند طبعاً از ذکر برخي مسائل ملال آور و نااميد کننده و خبرهاي مايوس کننده و حتي کش و قوس هايي که گاه در صفحه تلويزيون بين مجريان بامدادي مشاهده مي شود، خودداري مي کنند و نسبت به همه مسائل حتي نوع نشستن مجري ها، نوع دکور، لباس و رفتار آنها دقت متفاوتي خواهند داشت. اگر به عملکرد رسانه ها در کشورهايي مثل سوئيس، فرانسه، آلمان و حتي اتريش نگاهي بيندازيم خواهيم ديد رسانه تلويزيون در اين کشورها به خصوص برنامه هاي صبحگاهي براي تحرک بخشيدن به افراد جامعه و بالا بردن بهره وري است. اين مساله به آن معنا نيست که در تلويزيون اصلاً برنامه انتقادي نداشته باشيم. اما ساعت انتقاد در فاصله بين 8 تا 12 شب است همان طور که صبح ساعت آموزش، بعدازظهر ساعت استراحت و ابتداي شب ساعت اطلاع رساني است. گاهي اوقات در برنامه هاي صبحگاهي آنقدر خبرهاي نااميد کننده از آلودگي آب، کمبود باران و ديگر مسائل مطرح مي شود که مخاطب با روحيه تخريب شده يي وارد جامعه مي شود و آن روز عملاً تحت تاثير انرژي هاي منفي قرار مي گيرد. امروز بحث دادن انرژي منفي و مثبت يکي از ابزارهاي اصلي بالا بردن بهره وري در سطوح مختلف اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي است. چه انرژي منفي بالاتر از اينکه شما فردي را که با نشاط از خواب بيدار شده، آنقدر با انتقادات و خبرهاي منفي بمباران کنيد که مايوس و سرخورده وارد جامعه شود و تمام روز نگران آب و برق و مسکن و... باشد. بگذاريد يک مثالي بزنم. در کشور هاي اروپايي مثل سوئيس شهرداري از بخشودگي عوارض به مردم يارانه مي دهد تا با آن پول لبه پنجره هايشان گل بگذارند و اين گونه برآورد مي کنند که اين گل در خيابان موجب افزايش روحيه افراد جامعه و در نهايت بالا بردن بهره وري مي شود.يک برنامه صبحگاهي هم در نخستين ساعات روز ماموريت بسيج کردن اراده، احساسات، نيرو و تصميم و توان افراد جامعه به منظور افزايش بهره وري و ايجاد فضاي آرام و شاد را برعهده دارد. نتيجه اين توجه را بدون شک در برطرف شدن بسياري از مشکلات در جامعه از جمله در کم شدن تصادفات رانندگي مشاهده خواهيم کرد.
-----------------------------

روزنامه جام جم
قاب کوچک
شنبه 13 بهمن 1386 - ساعت 14:10
شماره خبر: 100929632477

برنامه‌هاي مناسبتي
تكرار يا خلاقيت؟

همه كشورها مناسبت‌هاي مختلف تقويمي شامل مناسبت‌هاي ملي و مذهبي دارند. هر چه قدمت فرهنگي و تاريخي آن جامعه بيشتر باشد طبعا مناسبت‌هاي آن جامعه نيز افزون‌تر است. رسانه‌هاي همه اين كشورها از جمله تلويزيون هم در اين ايام مناسبتي برنامه‌هاي ويژه خود را در طول تاريخي بيشتر از تاريخ حيات تلويزيون در كشور ما ساخته و ارائه كرده‌اند.
رسانه فراگير تلويزيون در كشور ما براي ساخت برنامه‌هاي مناسبتي در دايره‌اي تكراري قرار گرفته. اين نقص يك رسانه است كه مخاطبش انتظار هيچ غافلگيري و هيجاني را از سوي آن رسانه نداشته باشد. اصولا تلويزيون قرار است با همين غافلگيري‌ها و پخش برنامه‌هاي جذاب پيش‌بيني نشده بينندگان خود را جلب كند، نگاه دارد و رو‌ي آنها فرهنگ‌سازي و همگن‌سازي فرهنگي صورت دهد.مثلا در طول تاريخ ما هميشه نوروز وجود داشته است و از زماني كه تلويزيون در كشور ما ساخت برنامه‌هاي مناسبتي را آغاز كرده است هميشه در ايام نوروز هم برنامه‌هاي مناسبتي تهيه و پخش كرده است. اما آيا كسي هست كه مثلا براي نوروز امسال انتظار برنامه تلويزيوني خاص و غيرقابل پيش‌بيني را داشته باشد كه با برنامه‌هاي سال قبل يا سال‌هاي قبل تفاوت داشته باشد؟ لاجرم مي‌توان از هم‌اكنون منتظر بود كه در برنامه‌هاي مناسبتي نوروز امسال هم چند برنامه شعرخواني، تعدادي برنامه‌هاي نمايشي با مضمون‌هاي سرگرم‌كننده و احيانا طنز با هنرمندي همان طنز پردازان هميشگي و همان موضوع‌هاي تكراري خيلي شبيه به آن‌چه سال‌هاي پيش ديده شده است پخش ‌شود.جالب اين كه مثلا مي‌توان زمان پخش هر يك از اين برنامه‌ها را هم پيش‌بيني كرد. مثلا گفت كه برنامه طنز ساعت 21 و برنامه شعر خواني هم بعد از آن پخش خواهد شد. محتواي مجموعه‌هاي تلويزيوني هم معمولا قابل پيش بيني است. يعني چون نوروز است آخر و عاقبت همه مجموعه‌ها ختم به خير خواهد شد و همه به مراد دلشان خواهند رسيد.در مناسب‌هاي غير شاد هم تقريبا وضع به همين منوال است. چند سخنراني، چند برنامه شعر خواني، يك مسابقه تلويزيوني متعلق به چند سال پيش و انبوهي ميزگرد و گفتگو و چند مجموعه تلويزيوني در هر مناسبت پخش مي‌شود كه در آن‌جا هم مي‌توان پيش بيني كرد كه چه حرف‌ها و از سوي چه كساني زده خواهد شد و چه نتيجه‌ها گرفته خواهد شد.در مناسب‌هاي تاريخي حتي مي‌توان انتظار داشت چه سروده‌هايي و در چه ساعت‌هايي پخش شود. كما اين كه در مناسبت‌هاي شاد و غير شاد هم‌ مي‌توان همين انتظار را داشت.وضع برنامه‌هاي مناسبتي به گونه‌اي است كه بيننده با ديدن سكانس شروع برنامه، مجري صحنه يا ميهمان و شنيدن موسيقي آغازين برنامه مي‌تواند حدس بزند كه آن برنامه براي چه مناسبتي تهيه شده، در آن چه سنخ سخناني ارائه خواهد شد، چه نتيجه‌گيري‌هايي به عمل خواهد آمد و روال برنامه چگونه خواهد بود، بي‌آن كه بين اين برنامه با برنامه مشابه آن در مناسبات گذشته تفاوتي وجود داشته باشد.عده‌اي معتقدند كه مسووليت تلويزيون همين است، كار ديگري از تلويزيون بر نمي‌آيد و برنامه مناسبتي يعني همين كه آن حادثه و آن مناسبت تكرار و باز هم تكرار شود، خوبي‌هاي آن گفته شود و اگر مناسبت ناميموني هم هست كه بدي‌هاي آن گفته شود هر چند تكراري، در نظر اين صاحبنظران عامل تكرار يك اهرم تخصصي تبليغاتي براي جا انداختن يك مقوله فرهنگي است حتي اگر بيننده تلويزيون از آن تكرار خسته هم بشود.اما عده ديگري هم هستند كه اين منطق را قبول ندارند. در نظر آنها ساخت برنامه‌ تلويزيوني و مديريت برنامه‌ريزي تلويزيوني يك تخصص بسيار پيچيده است و در سايه اين تخصص فراگير و بهره‌گيري از هنر خلاق و مولف مي‌توان داستان و روايت آن مناسبت را هر بار از منظري و با تعريف و قالب تازه‌اي بيان كرد.مگر نه اين كه داستان عشق، حسد، هجران، فراق، خدمت، مهرباني، دشمني و امثال آن يكي بيش نيست. اما چه شده است كه اين هزاران، اگر نه ميليون‌ها، نويسنده و شاعر قرن‌‌ها است كه به اين مقوله‌ها مي‌پردازند و هر بار نگاهي نو، جذاب و تازه به ‌آن مي‌‌اندازند. همين‌گونه است موضوع‌هاي ديگري كه در تاريخ ادبيات و به طور كلي هنر جهان بارها و بارها از منظر و زاويه‌اي تكرار شده است بي‌آن‌كه خواننده و شنونده آن اثر هنري احساس كند كه اثر تكراري گذشته را تحويل او ارائه داده‌اند. به همين دليل بوده است كه گفته‌اند.يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب‌كز هر زبان كه مي‌شنوم نامكرر است‌تلويزيون قبل از هر چيز مثل هر رسانه فراگير ديگر بايد هنرمند محور و خلاقيت محور باشد. اگر چنين باشد هنرمند خلاق خود مي‌داند كه چگونه يك موضوع تكراري را از منظر تازه بيان كند كه هم دلچسب باشد،‌ هم پيام با ارزش و هميشگي آن مناسبت را دوباره گوشزد كند و هم ميليون‌ها بيننده را دوباره پاي اين جعبه جادويي بكشاند.درخواست اين مقاله معطوف به افزايش سهم اين هنرمندي و خلاقيت و كاستن از حجم برنامه‌هاي پيش پا افتاده تكراري وكسالت‌بار مناسبتي است. اما اين بدان معنا نيست كه تلويزيون‌ ما هرگز از هنرمندان خلاق استفاده نكرده و نمي‌‌كند. نمونه‌هاي موفق در تلويزيون ما گاه مشاهده مي‌شود. اشاره به مجموعه تلويزيوني به ياد ماندني «شب دهم» به عنوان يك نمونه مي‌‌تواند مويد بحثي باشد كه در اين مقاله مورد نظر قرار گرفته است.مجموعه «شب دهم» براي مناسبت عاشورايي تهيه شد. اما آنچنان بديع و هنرمندانه تهيه شده بود كه هيچ تكراري در آن مشاهده نمي‌شد و علاوه بر پيام عاشورايي و مناسبتي محرم ده‌ها پيام انساني ديگر را هم القاء و ميليون‌ها بيننده را راضي كرد. «شب دهم» داستان عشقي را بيان كرد كه در بياني نامكرر مولفه هاي جذاب فراواني را در خود داشت و از سطحي زميني به سطوحي رباني دست ارتقا يافت.مشكل ديگر در برنامه‌هاي مناسبتي سيما، همزماني برخي از اين برنامه‌هاي مشابه در شبكه‌‌هاي موازي است كه بيننده را براي انتخاب يكي از آنها مستاصل مي‌كند. بله! قبول داريم كه بيننده بايد از بين برنامه‌هايي كه در شبكه‌‌هاي مختلفي پخش مي‌شود يكي را انتخاب كند و اگر در دو يا چند شبكه به طور همزمان برنامه‌هاي مشابه پخش مي‌شود براساس مطالعه و بينش خود يكي را از بين آثار مشابه انتخاب كند.در مناسبت‌ها گاه مشاهده مي‌شود كه يك شبكه تلويزيوني در طول روز و شب چند برنامه مشابه پخش مي‌كند. برنامه اول كه تمام شود برنامه دوم و سوم با كمي تفاوت و تقريبا عين همان برنامه اول پخش مي‌شود. ساده‌ترين قالبي هم كه براي برنامه‌هاي مناسبتي در نظر گرفته مي‌شود ميزگرد با حضور يك ميهماني آشنا است كه بنشيند و ساعت‌ها سخنان خود در شبكه بغلي يا گفته ميهمانان ديگر را در شبكه قبلي بيان كند.تلويزيون هر چقدر در برابر بينندگان ميانسال و سالخورده خود مسوول و موظف به تامين نيازهاي فرهنگي و سرگرم‌كننده آنان باشد، مسووليتش در برابر نسل جوان به مراتب بيشتر و غليظ‌تر است.جوان ايراني بايد در مناسبت‌ها بهترين بهره را در درك آن مناسبت ببرد و بالاترين ميزان تاثيرگذاري را از برنامه‌هاي مناسبتي در جهت شناخت آن مناسبت بپذيرد. آيا مجموعه برنامه‌هاي مناسبتي تلويزيوني ما در حد و قواره‌اي هست كه بتواند جوان ايراني را با تاريخ، سنت، فرهنگ، ادبيات و سياست ملحوظ در آن مناسبت آشنا كند؟برنامه‌سازان تلويزيوني نبايد از ساده‌ترين قالب براي ساخت برنامه مناسبتي استفاده كنند چون اين كاري است كه از هر فرد عادي و غيرمتخصص هم برمي‌آيد. فرض بر اين است كه برنامه‌ساز تلويزيوني مثل هر عنصر تلويزيوني ديگر از بين 70 ميليون نفر انتخاب شده و داراي آن ويژگي‌هاي خلاق و هنرمندانه‌اي است كه در هر كسي يافت نمي‌شود و بايد برنامه‌اي ارائه دهدكه يك حرف تكراري را در قالبي نو و «بسيار جذاب» ارائه دهد.تعداد برنامه‌هاي مناسب و ديدني تلويزيوني هم بايد آنقدر باشد كه كسي نتواند از پاي تلويزيون برخيزد. ساخت يك يا دو مجموعه تلويزيوني در يك مناسبت و رها كردن بقيه برنامه‌ها به روال تكرار نيز كار فني و تخصصي تلويزيوني نيست. رقابت بين رسانه‌هاي ديداري و شنيداري جهان زماني روزانه بود، اما اين رقابت ديرگاهي است كه لحظه‌اي شده است. رسانه‌اي كه نتواند بيننده و شنونده خود را براي چند لحظه حفظ كند، او را دودستي تحويل رسانه رقيبي مي‌دهد كه الزاما بومي و ملي نيست و الزاما مفيد و موثر هم نيست.در عصر رقابت رسانه‌اي مسووليت رسانه ما تنها انجام وظيفه نيست. وظيفه اولي بالفعل كردن مخاطب بالقوه و دور نگاه داشتن او از تشعشعات امواج رسانه‌هاي مخربي است كه هزاران عارضه فكري و فرهنگي براي نسل جوان ما در آستين دارند.
علي‌اكبر عبدالرشيدي‌
------------------------
جام جم
قاب کوچک

شنبه 01 تير 1387 - ساعت 18:38
شماره خبر: 100941744133
تلويزيون و مادر
بعد از آن‌كه تلويزيون توانست تك‌تك اعضاي خانواده‌ها را به خود مجذوب كند و پس از آن‌كه علماي تعليم و تربيت دريافتند كه كودكان بيشتر از آن‌كه با پدر و مادر خود باشند، چشم به تلويزيون مي‌دوزند و از اين رسانه فراگير تاثير مي‌پذيرند، زنگ خطرهايي در اين‌سو و آن‌‌سوي جهان به صدا درآمد. نقطه مركزي نگراني اين علما و پس از آن خانواده‌ها دور شدن عاطفي، رفتاري، ارزشي و فرهنگي كودك از خانواده بود. كودكان رفته رفته تلويزيون را بر خانواده و بخصوص بر پدر و از همه مهم‌تر بر مادر ترجيح دادند. خشونت‌هاي روزافزون در روابط كودكان و خانواده، ناسازگاري نسل جديد با قديم بعضا ريشه در نقشي دارد كه تلويزيون در جوامع مختلف بازي كرده است.
امروزه انجمن‌ها و سازمان‌هاي زيادي در دنيا علم برچيدن تلويزيون را بر دوش مي‌كشند و با صرف هزينه‌هاي زياد و نوشتن و گفتن‌هاي فراوان مي‌كوشند خانواده‌ها را متوجه تخريب عميق و هنگفتي كنند كه از ناحيه تلويزيون متوجه فرزندان و رابطه آنها با خانواده‌ها مي‌شود. شعار اين انجمن‌ها و سازمان‌ها شعار ساده‌اي است:«تلويزيون فرزندان شما را از شما مي‌گيرد، آن را خاموش نگاه داريد.»پس از اين، سوالات زيادي در جهان مطرح شده و كارشناسان ارتباطات و بخصوص دست‌اندركاران تلويزيون اين سوالات مهم را مطرح مي‌كنند كه: آيا تلويزيون ما را از فرزندانمان دور مي‌كند؟ آيا راهي براي اين وجود دارد كه هم تلويزيون را در اختيار كودكان قرار دهيم و هم مانع از تاثير مخرب تلويزيون بر كودكان باشيم. اخيرا پاسخ به هر دو سوال مثبت اعلام شده است. يعني هم بايد باور كنيم تلويزيون با وقتي كه از كودكان مي‌گيرد آنها را از خانواده‌ها دور و دورتر مي‌كند و هم بايد تلاش كنيم راهي براي كاستن از آثار مخرب فرهنگي، رفتاري و ارزشي تلويزيون كه متضاد با معيارهاي خانوادگي باشد بر كودكان بيابيم. خوشبختانه تلويزيون در كشور ما به ابعاد فرهنگي كار خود توجه دارد. بسياري از تلاش‌ها در اين رسانه معطوف به نزديك كردن اعضاي خانواده به يكديگر هست. نگاهي به مجموعه‌هاي تلويزيوني و انواع برنامه‌هاي سرگرم‌كننده ديگر نشان مي‌دهد كه خانواده محور مهمي در اين برنامه‌هاست.اما فراموش نكنيم كه گروهي از بينندگان برنامه‌هاي تلويزيوني در ايران هنوز ياد نگرفته‌اند برنامه‌هاي دلخواه خود را از بين انبوه برنامه تلويزيوني و در يكي از چند شبكه انتخاب كنند و پس از ديدن آن به سراغ بقيه برنامه‌هاي روزانه زندگي خود بروند. گاه مشكل، خود اعضاي بزرگتر خانواده‌اند كه بدون توجه به نياز كودكان خود پاي تلويزيون مي‌نشينند و با تغيير مكرر كانال از اين شبكه به آن شبكه سعي مي‌كنند همه برنامه‌ها را ببينند بي‌آن‌كه متوجه باشند كودكان هم در كنار آنها مشغول تماشاي اين برنامه‌‌ها هستند و اگر آن برنامه‌ها را نپسندند طبعا از جمع خانواده مي‌گريزند.متاسفانه كودكان ما بهترين وقت روزانه خود را صرف تماشاي برنامه تلويزيون مي‌كنند. به زودي و تا چشم به هم زدني ديگر از قصه‌گويي پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها خبري نيست. از مهرباني قدم زدن با مادر به سمت ديدار از همسايه و دوستان خانوادگي هم اثري نخواهد بود. آن وقت است كه بايد شعر:دستم بگرفت و پا به پا برد...الفاظ نهاد بر لب من...را به گونه‌اي ديگر تعبير و تفسير كرد. در آن صورت كودكان ما از اين به بعد شيوه راه رفتن، الفاظ، سخن گفتن، در گاهواره خفتن و شكفتن گل را تنها از تلويزيون خواهد آموخت و نه از مادران خود.دنياي امروز با توجه به اين امكان گرفتن تلويزيون از كودك و خانواده را ندارد، مصرانه بر آن است كه تلويزيون و خانواده و در راس آن تلويزيون و مادر را با هم در اختيار كودك قرار دهد. اين مضمون موضوع بسياري از كنفرانس‌ها و سمينارهاي مهم بين‌المللي در ارتباط با تلويزيون است.ما هم بايد كمي سريع‌تر بجنبيم. ساخت برنامه مخصوص كودك و نوجوان خوب است، اما بقيه برنامه‌هاي تلويزيوني هم بايد با عنايت به اين مهم ساخته شود كه كودك و نوجوان هم بتواند در كنار خانواده به تماشاي آن بنشيند.در كشورهاي غربي برنامه‌هاي خاص بزرگسالان كه به دليل سكس و خشونت براي كودكان مضر تشخيص داده مي‌شود معمولا در ساعاتي پخش مي‌شود كه كودكان به خواب رفته باشند. اين ساعات در برخي كشورها باتوجه به الگوي رفتاري كودكان، بعد از ساعت 6 و در برخي موارد بعد از 8 ، 10 شب و مانند آن تعيين شده است.حال كه در تلويزيون ما الحمد الله سكس و خشونت محل اعراب خود را از دست داده است بايد همه برنامه‌ها را با رعايت احتمال تماشاي آن به وسيله كودكان و نوجوانان ساخت كه اگر كودكي در ساعات آخرين شب هم دركنار مادر نشسته، يا سر بر زانوي مادر گذاشته بتواند در اثر آن برنامه پيوند خود را با مادر تقويت كند. فراموش نكنيم كه بسياري از كودكان ايراني زماني به رختخواب مي‌روند كه چراغ خانه خاموش شده و بقيه هم به بستر رفته باشند.من مصرانه از طرح مسائلي از قبيل چند همسري مردان، خيانت مردان به همسران، دزدي‌ها و اختلاس‌ها در برنامه‌هاي تلويزيوني در برابر چشم كودكان نگرانم. اين مضمون‌ها به نوعي جايگزين جذابي براي سكس و خشونت ديده شده است و در برنامه‌هاي تلويزيوني ما در حال تزايد است. اما آيا فكر كرده‌ايم كه تلويزيون مي‌تواند بدون اين مسائل هم تلويزيون بماند؟يكي از نكاتي كه تلويزيون بايد به كودكان و نوجوانان و به طور كلي به جامعه بياموزد توجه و علاقه‌مندي به بزرگترها از جمله پدر و مادر است. از سوي ديگر مادران و پدران و بقيه بزرگتر‌ها هم بايد بياموزند كه به كودكان عشق بورزند، به آنها احترام بگذارند، آنها را تحقير نكنند و آنها را در كنار خود بخواهند.استفاده از مهدكودك از سنين بسيار پايين، ثبت‌نام كودكان در كلاس‌هاي مختلف موسيقي، زبان، كامپيوتر و امثال آن براي كودكان دبستاني به خصوص در فصل تابستان كه متاسفانه در كشور ما مد شده و هرگز نتيجه قابل اعتنايي هم نداشته همه از مواردي است كه كودك را از خانواده دورتر مي‌كند. اين كودك در بازگشت به خانه، خسته و تنها به سراغ تلويزيون مي‌رود و در آنجا به جستجوي علايق عاطفي گمشده خود مي‌پردازد.تلويزيون بايد به اين علايق گمشده و موردنياز كودك و خانواده توجه كند. ما با خاطراتي زندگي مي‌كنيم كه در كودكي در كنار خانواده اندوخته‌ايم. خاطراتي كه شخصيت و ذهن ما را ساخته است. آيا كودكان با خاطراتي كه از تلويزيون مي‌اندوزند و با تنهايي و انزوايي كه بر آنها تحميل مي‌شود چه آينده شيريني خواهد يافت؟
علي‌اكبر عبدالرشيدي‌
------------------
جام جم
راديو و تلويزيون

يكشنبه 08 شهريور 1388 - ساعت 00:03
شماره خبر: 100915989491
اهميت دين براي رسانه
آيا رابطه‌اي ميان رسانه و دين وجود دارد؟ آيا ضرورتي براي وجود رابطه بين دين و رسانه وجود دارد؟ اينها پرسش‌هايي است كه اين روزها بحثي جدي و عميق را در ميان روشنفكران بسياري از جوامع پيشرفته و صنعتي به‌وجود آورده است. بحث در مورد رابطه بين رسانه و دين در جوامع با حكومت‌هاي غيرمذهبي به رابطه بين رسانه و اخلاق نيز امتداد پيدا كرده است. طرفداران اين مبحث نگرانند كه رسانه در غياب گفتمان‌هاي ديني يا بدون طعم و مزه دين از يك سو جامعه را به بي‌بند و باري و گسيختگي‌هاي فرهنگي سوق دهد و از سوي ديگر موجبات ترويج عارضه‌هاي فراواني را مانند تروريسم، جنايت، دزدي، همجنس بازي، نژادپرستي، خودكشي، نفرت‌هاي قومي، ازدواج گريزي، سقط جنين، تشتت در مباني حقوقي و قضايي و مانند آن فراهم كند.
اين بحث تا آنجا پيش رفته است كه مراكز تربيتي در برخي كشورهاي صنعتي مهاجرپذير مانند ايالات متحده آمريكا، كانادا، استراليا و حتي آلمان، فرانسه و انگليس كوشيده‌اند علي‌رغم مقاومت‌ها و مخالفت‌هاي شديد، با پرداخت يارانه‌هاي سنگين مباحث ديني را به عرصه رسانه باز گردانند و وزن دين را در زندگي روزمره افزايش دهند.
اين مراكز مي‌كوشند با بالابردن تفاهم‌هاي اجتماعي حول محور دين، جلوي رشد نفرت‌هاي قومي و نژادي را در جوامع مهاجرپذير خود بگيرند.
ترديدي نيست كه نقش رسانه در ترويج انديشه‌هاي كيفي و اخلاقي بخصوص در حوزه دين نقشي اساسي است. به همين دليل است كه اين كشورها رسانه و از ميان رسانه‌ها تلويزيون را براي تبليغ سريع و گسترده گفتمان‌هاي مورد نظر خود برگزيده‌اند.
اما قبل از آن تربيت نيروهاي كارآمدي مورد نياز است كه بتوانند با عنايت به دين و ارزش‌هاي ديني در رسانه بنويسند، بگويند و برنامه‌سازي كنند. معناي تلفيق دين و رسانه فقط آن نيست كه افراد صاحب تخصص ديني جلوي ميكروفن راديو، دوربين تلويزيون ظاهر شوند يا مقالاتي را در باب دين در روزنامه‌ها انتشار دهند. مفهوم حقيقي بحث آن است كه دست‌اندركاران تخصصي رسانه بتوانند دين و اخلاق ديني را جوهر رسالت خود ببينند و آن را در قالب همه فعاليت‌هاي رسانه‌اي خود اشاعه دهند.
پس از نهضت تنوير و روشنفكري در اروپا در پايان قرون وسطي و در آغاز دوران رنسانس، اين فرضيه كه دين (مشخصا كليساي كاتوليك در دوران قرون وسطي) در نابساماني‌هاي سياسي دوران قرون وسطي نقش اساسي داشته، نظر مراجع اجتماعي و پژوهشي علمي را به خود جلب كرد. اين فرضيه پيش از آن كه مباني عقلاني كافي پيدا كند بسرعت به عرصه علم و پس از آن به ديگر عرصه‌هاي رسانه‌اي راه يافت. سردمداران اين نوع تفكر به عناصر ضد دين تبديل شدند و در قرن 19 زمينه ايجاد انديشه‌هاي موسوم به چپ را فراهم كردند. در قرن بيستم، اين روشنفكران چپگراي اروپايي بودند كه پشتوانه تئوريك لازم را هم براي اين استدلال فراهم كردند.
اما از اواسط قرن 20 نهضت روشنفكري جديدي در جهان شكل گرفت كه دور شدن سريع انسان را از جرگه دين و اخلاق ديني اشتباه دانست و ريشه بسياري از نابساماني‌هاي نيمه اول قرن بيستم را در همين شتابزدگي جستجو كرد. اين نهضت بار ديگر دستاوردهاي فراموش شده فرهنگ ديني در همان قرون وسطي را در اروپا در حوزه‌هاي مختلف هنري، علمي و صنعتي به انسان قرن بيستمي گوشزد كرد و ياد آور شد كه پيشرفت‌هاي علمي در قرون بعد ريشه در زمينه‌هاي فكري مذهبي داشته است.
اما فرياد اين روشنفكران ديني در ميان انبوه صداهاي ضد ديني شنيده نشد. از آنجا كه در غرب رسانه‌ها نقش بسزايي در تبيين و ترويج انديشه‌هاي غالب اجتماعي دارند متفكران نهضت جديد سعي در ايجاد مراكز مطالعاتي دانشگاهي براي تربيت كساني كردند كه هم در حوزه رسانه و هم در حوزه دين و اخلاق ديني صاحب‌نظر باشند.
به گفته صاحب‌نظران اين عرصه مطالعاتي صرف‌نظر از انديشمندان حوزه مبارزه با دين در عرصه رسانه، يكي از مهم‌ترين موانع بر سر راه توسعه مطالعات در حوزه مشترك دين و رسانه صاحبنظران ديني بوده‌اند. دين شناسان گاه بي‌اطلاع از نقش و نفوذ رسانه در دنياي امروز دين را در حوزه سنتي و بسته‌اي ترويج مي‌كنند كه به قرون گذشته تعلق دارد در حالي كه روشنفكران جديد معتقدند دين بايد با مصداق‌هاي عملي و كاربردي بتواند در حوزه رسانه تعريف شود. دين شناساني كه ارزش و اهميت رسانه را درك نكرده باشند طبعا دين را با رسانه بيگانه فرض مي‌كنند.
به نظر بنياد فورد رابطه دين و سياست در آمريكا در ميزان حضور رئيس‌جمهور آمريكا در كليسا و مراسم مذهبي خلاصه شده است. در حالي كه تخلق ياستمداران آمريكايي به اخلاق ديني كمتر در كانون توجه رسانه‌ها قرار گرفته است
امروزه در بسياري از دانشگاه‌هاي معتبر مغرب زمين كرسي‌هاي دين‌شناسي در كنار كرسي‌هاي مطالعات رسانه ايجاد شده است. رشته‌هاي بين رشته‌اي براي مطالعه دين و رسانه نيز طرفداران فراوان دارد. شايد دانشگاه كلرادو در آمريكا از پيشقراولان تاسيس يك رشته ميان رشته‌اي بين رسانه و دين بوده است كه مي‌كوشد در زمينه تلفيق دين و رسانه مطالعات ريشه‌داري صورت دهد و آفت دور بودن انديشه‌هاي ديني را از حوزه رسانه تبيين كند. اين دانشگاه امروزه بخشي از يك شبكه گسترده تحقيقاتي بين‌المللي است كه نقش دين را در عصر ارتباطات و انفجار اطلاعات مطالعه مي‌كند. مركز مطالعات دين و رسانه در دانشگاه نيويورك نيز يكي از 10 مركز بزرگ مطالعاتي جهان در اين حوزه است كه روزنامه‌نگاران را به مطالعه تطبيقي اديان و كاربرد دين در زندگي جوامع متدين فرا مي‌خواند و معتقد است رسانه‌ها با بررسي و تبيين اين كاربرد‌ها مي‌توانند الگوهاي تازه‌اي را براي بشر سرگردان امروز فراهم كنند.
يكي از مهم‌ترين حوزه‌هاي مطالعاتي مشترك در عرصه دين و رسانه موضوع تكوين دين در زندگي امروز است. مفاهيمي از قبيل خانواده، هويت، معنويت، زندگي اجتماعي، عشق، رفاه و همزيستي جزو اين گفتمان‌هاست كه از مشكلات جهان امروز است.
از محور‌هاي مهم اين بررسي‌ها نقش مشترك دين و رسانه در تكوين و تكامل فرآيند «جهانمندي» يا به اصطلاح جهاني شدن است. جهانمندي فرآيندي است اجتناب‌ناپذير كه به كمك رسانه‌ها و برخورداري از ابزار فناوري ارتباطات و اطلاعات در حال تكامل است. خالي بودن رسانه‌ها از محتواي ديني و اخلاق ديني، شوك‌هاي مهلكي را ايجاد مي‌كند كه مي‌تواند موجب بروز اختلالات خطرناك ديگري مثل تروريسم شود.
در اين نگاه، در حقيقت رسانه عامل از ميان بردن سوءتفاهم‌ها تعريف مي‌شود. به گفته طرفداران اين نظريه، تروريسم فرزند سوءتفاهم تمدن‌ها در آغاز دوران جهانمندي بوده است. پس اگر قرار است جهانمندي با نتايج مثبت همراه باشد بايد نوعي تفاهم و تعامل اخلاقي و ديني بين فرهنگ‌ها، تمدن‌ها و جوامع ايجاد شود كه جلوي بروز چنين آثار مخرب و شومي گرفته شود.
به گفته بنياد فورد در ايالات متحده آمريكا كه تحقيقات وسيعي در عرصه دين و رسانه انجام داده است، اولين وظيفه‌اي كه اين‌گونه نهادهاي روشنفكري جديد براي خود تعريف كرده‌اند شناختن زمينه‌هاي تبليغ منفي دين در رسانه‌هاي غربي و بخصوص آمريكايي است. با شناخت است كه مي‌توان اين زمينه‌ها را از ميان برد و زمينه‌هاي تبليغ ارزش‌هاي معتبر ديني را جايگزين كرد. به نظر بنياد فورد رابطه دين و سياست در آمريكا در ميزان حضور رئيس‌جمهور آمريكا در كليسا و مراسم مذهبي خلاصه شده است. در حالي كه تخلق سياستمداران آمريكايي به اخلاق ديني كمتر در كانون توجه رسانه‌ها قرار گرفته است.بنياد فورد در مطالعات سال 2006 خود معتقد است صداي جرگه‌هاي ضدديني و غيرديني در رسانه‌هاي آمريكايي بيشتر از صداي طرفداران دين شنيده مي‌شود و همين مساله موجب كاهش سهم معنويت در اخلاق سياسي، اخلاق پزشكي، اخلاق خانوادگي و مانند آن شده است. در حالي كه اخلاق ديني مي‌تواند گره‌هاي كور زيادي را از زندگي مردم سردرگم امروز باز كند.
طرفداران دين در جهان زمينه‌هاي اشتراك و تفاهم فراواني دارند و مي توانند بسادگي تبديل به يك جبهه واحد طرفداران اخلاق ديني در زندگي امروزي شوند، در حالي كه مخالفان دين كوشيده‌اند با قطبي كردن اختلافات بين طرفداران اديان مختلف زمينه‌هاي تفاهم آنها را از ميان ببرند؛ بنابراين رسانه‌ها مي‌توانند با طرح زمينه‌هاي مشترك و تفاهم برانگيز بين ملت‌ها، كه دين يكي از آنهاست، عوامل اختلاف‌زا را از بين برده موجبات سوءتفاهم، جنگ و ناسازگاري‌هاي بين‌المللي را برچينند.
تحقيقات در كشورهاي صنعتي نشان مي‌دهد طرح مباحث ديني در رسانه‌هاي اين كشورها با نوعي خود سانسوري در ميان شاغلان عرصه رسانه همرا شده است.
حمله به دين و انتقاد از ارزش‌هاي ديني كمتر با مقاومت روبه‌رو مي‌شود، در حالي كه اگر رسانه‌اي در باب دفاع از دين و سازگاري ذات انسان با دين مطلب يا برنامه‌اي انتشار دهد با واكنش‌هاي تند لابي‌هاي ضد دين روبه‌رو مي‌شود.
تحقيقات روي تلويزيون كشورهاي اروپايي نشان مي‌دهد در سال 1990 تنها 5درصد از شخصيت‌هايي كه در فيلم‌ها و مجموعه‌هاي نمايشي تلويزيوني ظاهر شده‌اند شخصيت‌هاي مذهبي داشته‌اند و عمدتا شخصيت‌هاي مثبتي هم عرضه نكرده‌اند.
تحقيقات دانشگاهي نشان مي‌دهد در اغلب برنامه‌هاي تلويزيوني آمريكايي و اروپايي دين يك كنش احساسي در زمان‌هاي بحراني تعريف مي‌شود كه اصولا يك حس شخصي است و هيچ جنبه اجتماعي ندارد. تقريبا در هيچ برنامه تلويزيوني در اين كشورها دين و دين‌مداري موضوع اصلي يك فيلم يا يك مجموعه تلويزيوني نبوده است. شخصيت‌هاي مذهبي در اين‌گونه برنامه‌ها معمولا شخصيت‌هاي ضعيف و كم اثري معرفي شده‌اند.
طرفداران تقويت رابطه دين و رسانه گله‌مندند كه چرا بايد يك جوان از بدو تولد با مشاهده برنامه‌هاي تلويزيوني مختلف آموزه‌هاي ضدديني فراواني را شاهد باشد بي‌آن‌كه اثري از گرايش به مذهب در معرض ديد او قرار گيرد. چنين انساني در عمر خود شاهد هزاران قتل، سرقت، تجاوز جنسي، سقط جنين، بي‌اخلاقي، نفرت و نژادپرستي است و هر مورد را با جزئيات كامل مي‌بيند، در حالي كه كمتر شاهد برنامه‌هايي است كه در آن اخلاق ديني معتبر و سازگار با ذات و طبيعت انساني او ترويج شود. اين رفتار تلويزيوني كمابيش در رسانه‌هاي ديگر هم تكرار مي‌شود. به نظر اين صاحب‌نظران همين مشاهدات روزمره است كه تفكر جوان غربي را ساخته و موجبات بروز عارضه‌هاي امروزي را براي او و جامعه پيرامونش فراهم كرده است و اگر رسانه بتواند با استفاده از مباحث اصيل و معتبر ديني اين نگرش را تغيير دهد خيلي زود مي‌توان به جهاني دست يافت كه فارغ از عارضه‌هاي خطرناك امروزي باشد.
علي اكبر عبدالرشيدي
------------------

مصاحبه با حبرگزاري ميراث فرهنگي
30/11/85 عبدالرشيدي: باور مشترك راه را براي توسعه توريسم هموار مي‌كند علي‌اكبر عبدالرشيدي مي‌گويد براي موفقيت در گردشگري همه بايد باور کنيم كه مي‌خواهيم توانمنديهاي كشور را با فرمول‌هاي نو و با تقويت زيرساختها ارائه كنيم
خبرگزاري ميراث فرهنگي ـ گردشگري ـ علي‌اكبر عبدالرشيدي چهره‌اي آشنا در رسانه است. از گزارش‌هاي سياسي از دفاتر خبري ايران در خارج ازكشور تا برنامه‌هاي فرهنگي و اقتصادي‌ سيما. او بيشتر علاقمنداست خود را روزنامه نگاري بداند كه در 42 سال گذشته در رايو، تلويزيون و مطبوعات فعاليت داشته است. رشيدي در دوره‌هايي، پژوهشگر فرهنگ ايران زمين درگروه ايران زمين راديو در دهة 40 و در اوايل دهه 50 بوده است و در عرصه‌هاي سياسي، تاريخ و فرهنگ در ايران كتاب‌هاي زيادي منتشر كرده‌است. عبدالرشيدي همچنين به تناسب فعاليت‌هايش از حدود 40 كشور جهان ديدن كرده است.
او برخلاف عده اي که تقسيم بندي توريسم به اسلامي و غيراسلامي را نمي پذيرند، مخالفتي با اين مرزبندي ندارد و مي گويد:« قطعاً مخالفتي با اين كه توريسم نامش اسلامي بشود يا بخشي از توريسم ما اسلامي بشود نمي‌توانم داشته باشم. آنچنان كه اقتصاد را هم تقسيم‌بندي مي‌كنيم به مكاتب مختلف، يا سياست و يا فرهنگ را، توريسم را هم مي‌شود مرزبندي كرد و اصولا شايد اين تقسيم بندي، بهانه‌اي باشد براي اين كه توانمندي‌هاي كشورهاي اسلامي ازجمله توانمندي كشور خودمان، در اين قالب معرفي شود.»
- به نظر شما آيا برگزاري همايشي براي مطرح كردن اين نام و اينكه در ميان 58 كشور اسلامي، ما مي توانيم نوعي از گردشگري با عنوان گردشگري اسلامي داشته باشيم، بجاست؟
وقتي ما توريسم اسلامي را معني مي‌كنيم بايد مشخص كنيم كه اصالت اين اسلاميت را در توريسم داريم تعريف مي‌كنيم يا در محل مورد بازديد. آيا منظور ما اين است كه توريستي كه به كشورمان مي‌آيد بايد مسلمان باشد يا توريستي كه به ايران مي‌آيد حتماً بايد برود و از مكان‌ها و جاذبه‌هاي اسلامي بازديد بكند. من در اين بخش در هر دوشكل آن اشكال مي‌بينم. اينكه به توريستي بگوييم ايران بيايد كه فقط مسلمان باشد يا وقتي به ايران مي‌آيد فقط از جاذبه‌هاي اسلامي ديدن كند چندان قابل درك نيست. توريسم قاعدتاً معنايش خيلي جامع‌تر از اين است و از طرفي اگر اسلاميت را در مكان قراردهيم اين اسلاميت در سلسه‌اي از اتفاقات ديگر تعريف مي‌شود كه مي‌تواند ابعاد غيراسلامي مثل تاريخ پيش از اسلام هم داشته باشد. گردشگري كه به ايران مي‌آيد مي‌خواهد با همه موجوديت ايران روبرو شود مي‌تواند از آفتاب لذت ببرد. مي‌تواند از رفتن به كوير، كوه ، دريا كه هيچ كدامشان ويژگي‌هايي الزاماً و صرفاً اسلامي ندارند لذت ببرد. اگر مي‌خواهيم اين گونه تعريف كنيم به بيراهه مي‌رويم اما اگر مي‌خواهيم اين را تعريف كنيم كه خليج‌فارس، كوه، دماوند، درياي خزر يا كوير لوت در سرزمين اسلامي ايران قرار دادند به اين معنا اگر مي‌گوييم بله، درست است. اما حالا چرا اسلامي‌اش بكنيم؟
محدوديتي كه ايجاد مي‌شود باعث مي‌شود نگاه ما به توريسم دچار محدوديت و اشكال شود. الان ما يك تعبيري در جامعه به عنوان توريست زيارتي داريم با يكسري معايب و محاسن. از طرفي به اين گروه كه از شيعيان كشورهاي همسايه هستند و بيشتر در چارچوب روابط فرهنگي فرار مي‌گيرند نمي‌شود الزاما عبارت توريست را اطلاق كرد. نكته منفي ديگر اين است كه باعث مي‌شود خيلي از غيرمسلمانان نتوانند از همين توريسم زيارتي استفاده كنند چراكه ورود آن‌ها به برخي از اماكن‌ مذهبي ممنوع مي‌شود و اگر اين تعريف(توريسم اسلامي) دستاويزي نشود براي اينكه بعداً بخواهند در بازديد توريست‌ها از داخل فضاهاي اسلامي يا در پذيرش توريست‌ها موانعي ايجاد بكنند اشكالي در عنوان وجود ندارد.
- اساساً هدف ما اين است كه به اين تعريف برسيم. در واقع به دنبال اين هستيم که بدانيم اين تعداد كشور اسلامي چرا نتوانستند از اين همه امكانات بالقوه در كشورهاي خود به خوبي بهره ببرند؟
اين تعبيري كه ما در مورد خودمان به كار مي‌بريم كه ما مهمان‌نوازترين و بهترين مردم روي زمين هستيم، گاهي ما را دچار انحراف مي‌كند. در بحث توريسم، مهمان‌نوازي تعريف دارد و در خيلي از كشورهاي موفق از نظر توريسم، برخورد جامعه با توريست خيلي بهتر از برخورد در كشور ماست. ما هيچ وقت به اين موضوع نپرداختيم. متأسفانه راجع به هتل، رستوران، جاده، غذا، مهماندار، صحبت مي‌كنيم. كمبودهاي زيرساختي را مطرح مي‌كنيم اما به اعتقاد من يكي از مهم‌ترين كمبودهاي ما كمبود فرهنگي ما در پذيرش توريست است.
يكي از مهم‌ترين كمبودهاي ما كمبود فرهنگي در پذيرش توريست است.
من حتي معتقدم كه قبل از پيروزي انقلاب در سال‌هاي 40-50 هم ما فاقد اين عدم پذيرش فرهنگي در مورد توريست بوده‌ايم.
هر توريستي كه وارد ايران مي‌شود همه، تلاش مي كنند از راننده تاكسي گرفته تا ساير افراد مرتبط از او نفعي ببرند در حاليكه در كشورهاي موفق اينگونه نيست و كل‌ آن جامعه و اساس ساختاري اجتماعي، سياسي و اقتصادي و فرهنگي آن آمادة پذيرش توريست است. صرفنظر از اينكه ما خودمان با خودمان هم همين برخورد را داريم و از لحاظ فرهنگ اجتماعي به خودمان هم رحم چنداني نمي‌كنيم. به هر حال اين مشكل را در مكزيك، هند، ‌چين، ژاپن يا مالزي اصلاً نمي‌بينيد. آن‌ها در اين زمينه خيلي آمادگي دارند همچنين كشورهاي اروپايي كه قدمتشان در اين زمينه بيشتر است.
ما در جامعه با اين دو مسئله روبرو هستيم اول اينكه جامعه ما مقاومت عجيبي در برابر توريست دارد و دوم اينكه وقتي با توريست روبرو مي‌شود سعي مي‌كند از توريست بهره‌برداري شخصي بكند يعني اگر دستمان برسد سعي مي‌كنيم به او گران هم بفروشيم. در اين مورد خاطره جالبي دارم: در بازار مركز شهر كاتماندوي در نپال تمام صنايع دستي و هدايا و سوغاتي‌‌ها از همان كالاها در كمركش كوه هيماليا گرانتر بود در حالي كه من فكر مي‌كردم برعكس باشد. در ايران كه برعكس است شما وقتي مي‌رويد به جايي كه مقصدتان است اجناس گرانتر است.
همين اتفاق را در چين ديدم يعني پاي ديوار هر چه كه هست ارزانتر است از غذا تا صنايع دستي. يعني هم نظارت هست هم نوعي فرهنگ است كه مي‌پذيرد شما كه تا اينجا آمديد بخشي از هزينه را پرداختيد كه آمديد بنابراين بهتر است كه ارزانتر جنس‌ها را بخريد. مهمان‌نوازي به نظر من اين است. حالا مهمان‌نوازي ما در رستوران، در تاكسي، در فرودگاه و در فروشگاه همين‌طور در خيابان را ببينيد. پس در اين بخش ما مشكل داريم و بايد كمي از اغراق‌گويي در اين مورد پرهيز كنيم.
اما اينكه چرا نتوانستيم (از اين امكانات استفاده كنيم) آن هم نگاه ناشي از اشتباه ديگري است كه ما داريم. يك جمله از ژنرال دوگل است كه مي‌گويد: مصري‌ها به جهان، آفتاب و تاريخ مي‌فروشند. اين جمله روي من هم اثر عجيبي گذاشته است. فكر مي‌كنم توريستي كه به مصر مي‌رود در پي همين دو عنصر است در حاليكه ما در ايران گاهي نگاه ديگري داريم. فكر مي‌كنيم اگر توريستي آمد به بم و كرمان آمده بايد چمن ببيند يا استيك و همبرگر بخورد، بنابراين تمام تمهيداتمان به سمت اين است كه در‌آنجا آب بپاشيم، چمن بكاريم، ‌گل‌هايي كه در اروپاست را داشته باشيم،. گلايل روي ميز بگذاريم و غذايي به او بدهيم كه در كشور خودش هم مي‌خورد. در حاليكه توريستي كه از هامبورگ مي‌آيد نمي‌آيد چمن ببينيد او مي‌آيد همان خشكي داغ سوزان كوير ما را ببيند، بم را ببيند، خشت را ببيند و گل را ببيند.
اين اشتباه ماست كه در معرفي آثارمان كمي اشتباه كرده‌ايم. در بيان تصويري آنچه كه خودمان خوشمان آمده به توريست معرفي كرديم نه آنچه كه توريست انتظار دارد
اين اشتباه ماست كه در معرفي آثارمان كمي اشتباه كرده‌ايم. در بيان تصويري آنچه كه خودمان خوشمان آمده به توريست معرفي كرديم نه آنچه كه توريست انتظار دارد.
ما آن مولفه‌اي را كه مي‌تواند توريست را ميخكوب و متوجه كند، ارائه نمي‌دهيم. آن اطلاعاتي را كه بايد به او بدهيم نمي‌دهيم. توريست تشنه اطلاعات است. ما اين اطلاعات را نداده‌ايم كه هيچ وقتي هم مي‌خواهيم ارائه بدهيم توسط افرادي كه چندان صلاحيت ندارند ارائه مي‌شود.
تهيه بروشورها، كتاب‌ها، تيزرهاي تلويزيوني، معطوف به يك فرمت‌هايي است كه اينها را ما تعريف نكرديم، سعي كرديم از جايي بگيريم. ما ذائقه مخاطب را نمي‌دانيم.
نكته ديگر اينكه ما اصلاً در مجامع بين‌المللي كه معرفي‌كننده ويژگي‌هاي توريستي ايران هست سالها غايب بوديم. عجيب است كه كشوري مثل اسپانيا براي جلب توريست از كشوري مثل انگلستان كه هم همسايه‌اند، هم منعي براي سفر به يكديگر ندارند و هم آب و هواي گرم اسپانيا خودش جاذبه توريستي كافي براي انگليسي‌ها دارد، مقامات جهانگردي‌اش هر سال 2 تا 3 نمايشگاه عظيم فقظ در شهر لندن برگزار مي‌كنند چه برسد در شهرهاي ديگر. چه دليلي دارد كه فرانسوي‌‌ها سالي حداقل 2 تا 3 نمايشگاه بزرگ در انگليس برپا مي‌كنند و برعكس در حالي كه هر دو آنها سوابق تاريخي نزديكي دارند.
كمبود اطلاعات، غيبت طولاني در محافل بين‌المللي توريستي و عدم توانايي كافي براي پذيرش توريست از مشكلات عمده گردشگري
آنها ايجاد ظرفيت مي‌كنند و ظرفيت‌ها و انتظارات را بالا مي‌برند. ما هميشه در خبر يك شعار داريم كه هميشه به خبر امروز ما كسي گوش مي‌كند كه براي اولين بار دارد به خبر گوش مي‌كند. در توريسم هم همينگونه است. هميشه شما توريستي داريد كه امروز و براي اولين بارتصميم مي‌گيرد كاري را انجام دهد بنابراين بايد به او انگيزه داد.
مورد ديگر اينكه ما بعد از انجام اقدامات در جهت پذيرش توريست اعم از چاپ بروشور، ارائه اطلاعات و برگزاري نمايشگاه نمي‌دانيم با توريست چگونه بايد رفتار بكنيم. ما هرگونه كه با او رفتا كنيم همانگونه عمل مي‌كند. مثلا توريست وقتي وارد تونس كه مهد تمدن كارتاژ، دروازه ورود اسلام به آفريقا بوده و داراي خيلي ويژگيهاي ديگر است، مي‌شود رهايش نمي‌كنند يعني احساس مي‌كند در يك كريدوري قرار گرفته كه الزاما بايد از آن عبور كند و وقتي به انتها مي‌رسد خودش را در فرودگاه پاي هواپيما مي‌بيند.
اين برنامه‌ريزي‌ها باعث مي‌شود كه توريست الزاما خودش راه نيافتد برود در بيابان دنبال چيزي بگردد و پيدا كند من فكر مي‌كنم بايد توريست را در فرودگاه تحويل بگيريم و مسيري برايش مشخص كنيم كه جذاب باشد نه اينكه فقط او را مثلا به موزه ايران باستان ببريم و فكر كنيم حتما توريست مي‌آيد فقط موزه ببنيد.
چه اشكالي دارد اگر يك تور هزار و يك شب در كوير داشته باشيم كه توريست سوار شتر شود، حركت با شتر، كاروان، عبور از كوير ، زندگي در چادر و خوردن غذا‌هاي محلي و دوغ را تجربه كند البته طوري كه فكر نكند كه بايد شب را روي خاك بخوابد. البته بايد در كنارش رفاه هم برايش فراهم كنيم. خيلي از توريست‌ها حاضرند تن به اين تور بدهند و مشروب هم نخورند، لباس مناسب هم نپوشند و اتفاقا بيايند با همين لباس پوشيده ما تجربه جديدي داشته باشند. من در مصر، سودان و بسياري از كشورهاي ديگر ديده‌ام كه آنها علاقمندند اين نوع زندگي را تجربه ‌كنند و نمونه‌اش عكس‌ها و گزارش‌ها و فيلم‌هايي است كه در رسانه‌ها انتشار مي‌بابد.
_ حضور در كاروانسراها هم تجربه بسيار جالبي است .
بله همينطور اين كه برخي از حمام‌ها را تبديل به رستوران كردند بسيار تجربه مفيدي است كه توريست در فضايي كه واقعا ايراني است قرار مي‌گيرد. اين‌هاست كه توريسم را تقويت مي‌كند.
توريست احتياج به چيزهايي دارد كه با خود برگرداند مثلا وقتي برگرددد بگويد من در سومين ميدان بزرگ جهان بودم آنوقت برايش جالب است.
معرفي توانمندي‌هاي توريسم كشور از طريق تئوريزه و فرموله‌كردن مزيت‌هاي جهانگردي ما بايد با يك نگاه نو انجام شود.
اين ويژگي‌ها در حقيقت تئوريزه و فرموله‌كردن مزيت‌هاي جهانگردي ماست كه بايد معرفي كنيم. اولين‌ها، ترين‌ها، ويژگي‌هاي جهانگردي ما. اينكه مثلا بگوييم كرمان شهري‌است كه موزه معماري اسلامي است. يا براي توريست تور قنات بگذاريم كه با پله و حفاظت شده برود و داخل قنات را ببينيد كه برايش خيلي جالب است.
در خيلي از كشورها اين كار را انجام مي‌دهند. مثلا در فيليپين، جزيره‌اي است كه در دوران جنگ نقش بسيار مهم و موثري را باز مي‌كرده بخصوص در دفاع از نيروهاي متفقين و بعد دفاع از نيروهاي ژاپني. زير اين جزيره يك تونل زده‌اند كه كليه وقايع جنگ جهاني دوم در اينجا بازسازي شده با نور و تصوير. ميليونها توريست از سراسر جهان دارند مي‌روند در اين تونل يك كيلومتري تا تجربه جنگ را ببينند و از آنجا كه بيرون مي‌آيند ديگر كاري ندارند و ما از اين موارد ما بسيار زياد داريم. معرفي‌هاي توانمندي‌هايمان تئوريزه نيست و برايش فرمولي نداريم. فرمولهايي كه قبل از انقلاب بود مي‌خواهيم برايش ارائه بدهيم و محتوايش را عوض كنيم. بايد نگاه تازه‌اي داشته باشيم كه آن نگاه هم برخاسته از همين تعاريف ملي ما از توريسم بايد باشد كه متاسفانه فكر مي‌كنم چنين ديدگاهي نداريم.
_ در واقع شما معتقديد ما مي‌توانيم با تبليغات، همان توريستي را ارائه دهيم كه ويژه خودمان باشد يعني ويژگي‌هاي مذهبي و اعتقاديمان را هم داشته باشد؟
بله، توريستي كه به ايران مي آيد در واقع مي‌خواهد ايران را ببيند. ما بايد بگوييم ايران چيست و كجاست؟ ايران سه بخش دارد: ايران باستاني كه ايراني است كه به ساسانيان ختم مي‌شود، تاريخ تمدن ايران بعد از اسلام است كه البته مي‌تواند بخشي‌اش متعلق به قبل از اسلام باشد و تاريخ تمدن كه ختم مي‌شود به پيروزي انقلاب اسلامي.
خيلي‌ها هستند كه ايران را در اينجا متوقف مي‌بينند و به ايران نمي‌آيند. من معتقدم خيلي از توريست‌ها هستند كه ايران امروز را مي‌خواهند ببيند و ما بايد همين ايران را به آن‌ها معرفي كنيم كه چگونه ايراني است. اما اين كه ايران امروز چيست را خودمان هم هنوز شناخته‌ايم كه بگوييم ايران اين ويژگي‌ها را دارد و حالا بياييد ايران را ببينيد. براي معرفي ايران نياز هست به زير ساخت‌ها توجه كنيم به نوع برخورد توجه بكنيم.
_ علاوه بر اينها چه چيز ديگري بايد مورد توجه قرار گيرد؟
بايد به بررسي فني توريسم بپردازيم. در حقيقت توريست وقتي به كشوري مي‌آيد احتياج به زير ساخت‌هايي دارد كه به صورت زنجيره‌اي بايد عمل كند. ما نمي‌توانيم بگوييم با 4 تا هتل 5 ستاره كه از نظر استانداردهاي جهاني 2 ستاره هم محسوب نمي‌شوند بخواهيم توريست جذب كنيم و با او جدل هم بكنيم كه اين ها 5 ستاره هستند، از او پول زيادي هم بگيريم و بگوييم همين است كه هست و بعد برخورد با آن‌ها را هم ندانيم. در جزيره بالي كه جزيره كوچكي در اندونزي است، در حدود 600 هتل كه تعداد زيادي از آنها 5 ستاره هستند وجود دارد. هتل‌هايي در حد آنچه كه يك نفر از يك جزيره منطقه پاسيفيك انتظار دارد. خوب وقتي يك جزيره كوچك مي‌تواند 600 تا هتل داشته باشد شما فكر مي‌كنيد ما كلاً چه تعداد هتل داريم و با اين ظرفيت هتل چقدر انتظار داريم تا توريست بيايد. در فرودگاه تونس هر 45 ثانيه يك هواپيما مي‌نشيند و هر 45 ثانيه يك هواپيما بلند مي‌شود آيا ما در اينجا، ظرفيت پذيرش اين همه توريست را در فرودگاه‌هايمان داريم؟ الان مسير صدور ويزا براي يك ايرانشناس خيلي طولاني‌تر از مدتي است كه او مي‌خواهد در ايران بماند. پس بايد از‌آغاز شروع كنيم: فرآيند صدور ويزا، ورود به ايران، تاكسي، هتل، محل اقامت، استراحت تا الي آخر.
بايد از‌آغاز شروع كنيم: فرآيند صدور ويزا، ورود به ايران، تاكسي، هتل، محل اقامت، استراحت تا الي آخر.
مثلاً توريست آمده اينجا 3 روز مانده و نتوانسته بخواند چون در همسايگي هتل دريل‌كاري مي‌كردند و براي هتل هم اصلاً مهم نبود كه توريست نتوانسته بخواهد اين نگاه هتل‌داري در ايران اصلاً با توريسم سازگار نيست در صورتي كه مثلاً در كشورهايي كه مي‌گويند 50 ميليارد درآمد از طريق توريسم دارد چنين چيزي در كار نيست حتي اگر شده هتل را تعطيل كند.
نكته جالبي بود اين كه در يك رستوراني در يكي از هتل‌ها ميهمان خارجي از آن‌ها مي‌خواست كه برايش دوغ بياورد و گارسن مي‌گفت نداريم در صورتيكه روي ميز آن رستوران ماست وجود داشت من به گارسن گفتم نگو دوغ نداريم همين ماست را ببر و دوغ درست كن چون وقتي گفته مي‌شود دوغ نداريم اين توريست احساس مي‌كند نقصي در نظام و استاندارد رستوران‌داري كشوري كه دوغ نوشيدني خاص آن است وجود دارد و اين براي توريست تلخ است.
بنابراين مهماندار ما، هتلدار، و رستوران دار، اين نگاه را ندارد كه به توريست تمام و كمال خدمت كند. من در زاهدان توريستي را ديدم كه خرماخواسته بود در هتل تا 3 روز به او خرما نداده بودند يعني حتي نرفته بودند كه از بيرون برايش خرما تهيه كنند و حتي چند برابر از او پول بگيرند.
بنابراين اين زنجيره‌ كه مي‌آيد ادامه پيدا مي‌كند و به بقيه موارد مي‌رسد گسسته است. موانع توسعه توريسم بحث حجاب يا مشروب خوردن توريست نيست، ما فرافكني مي‌كنيم و همه مسايل را به اين‌ها ربط مي‌دهيم. در صورتي كه اگر آن زنجيره درست عمل كند همة توريست‌هايي كه به جاهاي ديگر دنيا مي‌روند حاضرند بياييد ايران را ببينند، مشروب هم نخورند، لباس مناسب هم بپوشند و به دريا هم نروند (البته آن‌ها مي‌دانند كه درياي خزر ما چقدر هم آلوده است) شما سفر از تهران به چالوس را در نظر بگيريد در طول اين مسير شما چند رستوران سر راهي خوب استاندارد با يك دستشويي مناسب پيدا بكنيد. اين زنجيره اگر خوب عمل كند درست مي‌شود. هتل‌هاي ما از نظر استاندارد خدمات و آموزش پرسنل پايين هستند و از نظر قيمت هم بالا هستند. خيلي از توريست‌ها و حتي بازرگاناني كه به ايران مي‌آيند از گراني هتل‌ها شاكي‌اند.
اين همان نگاه به توريست است كه حالا اين يك نفر كه آمده از او حداكثر استفاده را بكنيم تا بعدي. در صورتي كه اگر خدمات مناسب ارائه بدهيم هر يك نفر كه مي‌آيد خودش تبديل به ده نفر مي‌شود.
_ با توجه به اينكه حوزه فعاليت شما در رسانه است، نقش رسانه‌ و كاري كه در ايجاد فرهنگ‌سازي انجام مي دهد، تأثيري كه در سياستگذاران اين عرصه مي‌گذارد و كار تبليغي كه بايد در اين حوزه انجام شود را چگونه مي‌توان بررسي كرد؟
بحث تبليغ جدا از مباحث اقتصادي و سياسي و اجتماعي نيست. يك حركت در جامعه ما كافي است سال‌ها ما را از توريست محروم بكند. كافي است در يكي از فرودگاه‌هاي ما يك توريست چند ساعته منتظر بماند يا چمدانش گم شود. همين كافي است كه در حول و حوش او كساني كه اين خبر را مي‌شنوند پا به ايران نگذارند.
پيش از تبليغات همه بايد به يك باور مشترك در زمينه توريسم برسند كه مي خواهند در اين زمينه اقدامي صورت گيرد.
ما بايد قبل از اينكه به تبليغات در زمينه توريسم بپردازيم همه سياستمداران ما، محافل اقتصادي و محافل فرهنگي به اين باور مشترك در زمينه توريسم برسيم كه قبول داريم انجام شود. اگر بايد انجام شود نگاه ما هم نسبت به توريست بايد عوض‌شود.
نگاهي كه الان به توريست است اين است كه بخشي مي‌آيند براي جاسوسي، بخشي مي‌آيند براي لهو و لعب و خوشگذاراني و اشاعه فساد، بخشي براي قاچاق آثار فرهنگي و ميراث فرهنگي و دزديدن عتقيقه‌جات، تعدادي هم زائر اماكن مذهبي مي‌بينيم و تعداد كمي هم براي ديدن آثار فرهنگي تاريخي آمده‌اند كه با ديدن آن‌ها خودمان هم تعجب مي‌كنيم كه اين آدم حتماً بيكار است و چطور كسي مثلاً از يك كشور اروپايي براي ديدن موزه به ايران مي آيد؟!
بايد اين باور در ما ايجاد شود كه خيلي از توريست‌ها هستند كه دوست دارند بياييد اين جا فقط آفتاب بخورند و شما اگر در سوئد زندگي كنيد مي‌فهميد اين آفتاب چه ارزشي دارد. وقتي بداند در جنوب ايران، در كيش، آفتاب تابان، تميز خوب وجود دارد چرا نيايد؟ و اين باور را ما چون نداريم به همين جهت در قبول خودمان مشكل داريم و نمي‌دانيم چرا توريست اينجا مي‌آيد پس نمي‌توانيم خدمات را خوب بدهيم. بنابراين فكر مي‌كنم اركان سياسي، فرهنگي، اقتصادي ما بايد مشتركاً به اين باور برسند و وقتي به اين باور رسيدند به صورت مشترك عمل كنند. اگر رسانه‌ها فقط انعكاسي دهنده نظر اين گونه افراد باشند كافي است. يعني ما با انعكاس نظر سياستمداران و اقتصادانان بتوانيم جلب توريست بكنيم. اما در كنارش يك نكته را بايد در نظر بگيريم. ايران كشوري در حال جنگ است. درست است زماني درگير جنگ ايران و عراق بوده و تأثير زيادي بر تبليغات داشته اما هنوز هم اين جنگ ادامه دارد. ما در دنيا دشمناني داريم كه اهرم‌هاي بسيار قوي‌ تبليغاتي در دست دارند، آمريكايي‌ها كافي است در خبرشان يك نكته منفي بياورند و وحشت ايجاد بكنند. موانع رواني فراواني براي ما وجود دارد كه از طرف خيلي‌ها ايجاد مي‌شود.
سؤال اين است كه مثلاً آمريكايي‌ها تبليغ مي‌كنند چرا چيني‌ها نمي‌آيند؟ بايد گفت تبليغات زنجيره‌اي است كه در تمام دنيا گسترده است. شما به هر كوره‌‌دهي در نپال و زامبيا برويد همان حرف‌هايي را مي‌زنند كه نيوزويك و نيويورك‌تايمز مي‌زنند. بنابراين اين زنجيره مي‌رود به سراسر دنيا. يعني 6 ميليارد نفر در دنيا يك حرف را مي‌زنند. به هر حال فرآيند جهاني شدن را قبول داريم و بايد در‌آن فرآيند كار كنيم و در مقابل اين هجوم گسترده تبليغي كه دارد صورت مي‌گيرد اقدامي صورت بدهيم كه نمي‌دهيم. هم بودجه‌اش را نداريم هم باورش را هم اراده‌اش را و هم طرحش را. يعني همه عوامل را براي مقابله ‌نكردن با اين هجوم داريم.
آن‌ها فقط يك انگيزه دارند كه ما را در يك حصار بگذارند كه دارند مي‌گذارند. حالا خروج از اين حصار براي ما سنگين‌تر است. مثلاً جزيره ساموا اگر بيايد تبليغ كند كه من يك جزيره‌اي هستم كه اين امكانات را دارم خوب است اما اگر قبلش در ذهن ما حالت منفي بر عليه اين جزيره ايجاد شده باشد هزينه بالاتري بايد براي ايجاد ذهنيت مثبت پرداخت. ما هزينه‌مان خيلي بالاتر است. باورتان مي‌شود امروز يك خريدار يك قوطي كنسرو ايراني از اين كه قوطي‌ را باز كند وحشت دارد. به خاطر تبليغات منفي و از همين سو ما بازار خاويار، خرما و... را از دست داديم.
يعني نام ايران را كه بايد يك معرفه مثبت باشد تبديل كردند به يك معرفه منفي الان قالي ما، پسته و زعفران‌ ما، در دنيا به اسم ايران فروخته نمي‌شود. اين نكته را ما در توريسم هم داريم.
حالا شما برگرديد ببينيد در مالزي توريست مي‌رود و در برج‌هاي معروف‌ آن آينه كاري ايراني به او نشان مي‌دهند و اين گونه از ايران استفاده مي‌كنند و مي‌گويند ايران اين گونه آينه‌كاري مي‌كند.
پس ما خودمان هم در اين مسئله سهم داشتيم. نبايد همه تقصير را به گردن ديگران بيندازيم و در ايجاد اين گونه موانع رواني ما نقش داشتيم چراكه مقابله نكرديم، طرح نداشتيم، تلاش نكرديم و نرفتيم در دنيا كار بكنيم و آن‌ها را جذب كنيم.
اگر شما بگوييد كه ما در آخرين نمايشگاهي كه شركت كرديم چه زماني بوده و غرفه باچه متراژي داشتيم. آن وقت من به شما مي‌گويم كه وقتي ايران را با جزيره ساموا كه جزيره‌اي است كه فقط آب و افتاب دارد مقايسه كنيم مي‌بينيم چقدر عقب مانده‌ايم. آنجا فقط توريست مي‌رود كه به دريا برود و بعد ببنيد چه سهمي از توريست را اين جزيره كوچك پاسيفيك به خود اختصاص داده‌است.
_ خوشبختانه در سالهاي اخير مسئولان تلاش دارند كه ايران در نمايشگاه‌هاي گردشگري شركت كند.
من فكر نمي‌كنم چند سالي بيشتر باشد كه شركت مي‌كند و شما به هر غرفه‌اي كه مي‌رويد از انواع اقلام تبليغي شما را اشباع مي‌كند اما در غرفه‌هاي ايران اين طور نيست. در هتل‌هاي ما براي توريست يك بروشور نيست. ممكن است كه اين جريان شروع شده باشد كه خيلي هم خوب است اما بايد بدانيم كه اين تأخيري كه در اين مسئله داشتيم خيلي مسائل به دنبال دارد.
پارسال تابستان در غرفه‌اي در لندن براي معرفي جاذبه‌هاي توريستي اسپانيا، يك برنامه كامل گاوبازي را گذاشته‌بودند و در اطراف آن تمام هتل‌ها و رستوران‌‌هاي معروف اسپانيا غرفه گذاشته بودند و شما دور كه مي‌زديد احساس مي‌كرديد كه در فضاي اسپانيا هستيد و آن‌قدر به شما هديه داده مي‌شد از انواع خوراكي و هدايا و بعد اين احساس شما را ترغيب مي‌كرد كه برويد اسپانيا را از نزديك ببينيد.
در نمايشگاه مردادماه كه با موضوع صادرات ايران بود كه غرفه‌هاي متعددي بود فقط 700 غرفه از چين آمده بود و از ايران تنها يك غرفه براي معرفي گياهان دارويي بود كه همه در گوني ارائه شده بودند فكر مي‌كردند كه زيباست. يك مشت پسته هم وسط بود كه عوامل مي‌خوردند و چيزي براي بازديدكننده نبود.
در اين نمايشگاه اين قدر امكانات صادراتي كشورهاي مختلف را مي‌ديديد كه علاقمند مي‌شديد. خوب اين ايران در اين نمايشگاه در بدترين جاي نمايشگاه در يك غرفه ارزان و با بدترين شكل ارائه چگونه معرفي مي‌شود و در بخشي از اين بازديدكنندگان كه بعداً توريست مي‌شوند چه انگيزه‌اي براي ديدار از ايران ايجاد مي‌كند. اين معنايش اين است كه چيزي را كه ما فكر مي‌كنيم خيلي خوب است داريم ارائه مي‌دهيم در صورتي كه بايد با زبان مردم آن كشور ارائه را انجام دهيم. خرماي ما الان با اين بسته‌بندي ذليل است در صورتي كه خرماي بدتر از اين از كشورهاي ديگر با چه بسته‌بندي‌ها و با قيمت بالا ارائه مي‌شود و بقية موارد هم عين حالت را دارد.
در مورد توريسم هم همين است. مهم است كه در آن غرفه چه كار كنيم؟ شركت در اين نمايشگاه به عنوان يك مأموريتي بزرگ براي جذب گردشگر است. در مورد ارائه غذا، رفتار و لباس هم همينگونه است. ما نسبت به آن بي تفاوت مانده‌ايم. ما در غذاهايمان هم يكنواختي داريم. در مجموع نياز به ساماندهي در تمام امور مربوط به توريست داريم اما ما كنار نشسته‌ايم و به توريست مي‌گوئيم بيا اينجا پول خرج كن تا ما با آن هتل بسازيم يا ساير زيرساختهايمان را تقويت كنيم!
--------------------------------
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران سرويس: تلويزيون و راديو
به گفته‌ي علي‌اكبر عبدالرشيدي، تقسيم‌بندي آثار سينمايي بر اساس ژانر و برگزاري جشنواره آثار كارگردانان مطرح سينما به كيفيت بالاي برنامه‌هاي سينمايي تلويزيون مي‌انجامد.
توجه به مخاطبان و انتخاب فيلم
اين كارشناسان رسانه در گفت‌وگو با خبرنگار سرويس تلويزيون و راديو ايسنا، هدف از توليد و پخش برنامه‌هاي سينمايي تلويزيون را نامشخص خواند و افزود: مخاطبان اين برنامه‌ها يا مخاطبان عام يا دست‌اندركاران سينما و تلويزيون يا علاقمندان سينما و يا منتقدان هستند. از آن جا كه اغلب اين فيلم‌ها قديمي است منتقدان و علاقمندان سينما آن‌ها را پيش از پخش از تلويزيون ديده‌اند.
ضمن اين كه نقد اين فيلم‌هاي قديمي و كهنه، بارها و شايد جامع‌تر ازاين در مطبوعات صورت گرفته است. افكار عمومي و بينندگان عام نيز شايد خيلي علاقمند به اين تحليل‌هاي تخصصي نباشند و آمارها نشان داده كه در نهايت مجموعه‌ي «نرگس» است كه آنان را راضي كرده و بيشترين مخاطب را دارد.
* نقدهاي برنامه‌هاي سينمايي تلويزيون
وي با بيان اين كه نقدهاي برنامه‌هاي سينمايي تلويزيون، عمدتا معطوف به قصه و محتواست، ادامه داد: در بسياري از اين بحث‌هاي كارشناسي، يك كارگردان يا نويسنده، داستان‌ فيلم را از اول دوره مي‌كند كه طبعا از خاطره يا حافظه‌ي خود بهره‌ نمي‌گيرد و مجددا فيلم را از ابتدا ديده است. كارشناسان اين برنامه اغلب به دنبال معنا و تحليل‌هاي سمبوليك هستند. اين در حاليست كه آثار سينمايي و تلويزيوني، به ارايه تحليل‌هايي در بعد تكنيكي و بصري احتياج دارند.
به اعتقاد علي‌اكبر عبدالرشيدي، آن چه كمتر از همه مورد توجه كارشناسان برنامه‌هاي سينمايي قرار مي‌گيرد، قدرت تاليف كارگردان است.
وي در عين حال گفت: تمامي برنامه‌هاي سينمايي تلويزيون را رد نمي‌كنم. نگاه‌هاي صحيح كارشناسي نيز در اين برنامه‌ها ديده شده، اما اندك بوده است.
* لزوم تقسيم‌بندي آثار سينمايي بر اساس ژانر
كارشناس ـ مجري برنامه‌ي «شما و سيما»، با اشاره به لزوم تقسيم‌بندي آثار سينمايي بر اساس ژانر در اين قبيل برنامه‌ها، خاطرنشان كرد: در اين برنامه‌ها مي‌توان ژانرهاي سينمايي را لحاظ كرده و آثار متعددي را در هر ژانر به نمايش گذاشت و تحليل كرد.
بحث و گفت‌وگوهايي كه هم‌اينك در برنامه‌هاي سينمايي ارايه مي‌شود، چه كمكي به مخاطب مي‌كند، جز اين كه وي را به معنا و داستان نزديك‌تر مي‌كند؟! بايد به مخاطب جهت داد كه از طريق، ژانربندي فيلم‌ها تحقق اين امر امكان‌پذير است.
عبدالرشيدي ادامه داد: با تقسيم‌بندي برنامه‌هاي سينمايي تلويزيون بر اساس ژانر، به جاي يك فيلم، چند فيلم در هر ژانر به نمايش درمي‌آيد و اين مساله باعث مي‌شود تا علاقمندان سينما بدانند براي ساخت هر ژانر سينمايي، از چه مولفه‌هاي بصري بايد استفاده كرد.
*برگزاري جشنواره‌هاي سينمايي در شبكه‌هاي تلويزيون
اين كارشناس رسانه، برگزاري جشنواره‌هاي سينمايي در شبكه‌هاي تلويزيوني را نيز موثر دانست و افزود: برگزاري جشنواره‌هاي سينمايي از آثار كارگردانان صاحب سبك، در شبكه‌هاي دنيا مرسوم است. اين جشنواره‌ها سعي دارند در ابتدا و انتها، عملكرد يك كارگردان را تحليل كرده و بيننده را با شيوه‌ي كاري وي آشنا كنند.
وي متذكرشد: ممكن است پخش يك فيلم از يك كارگردان در آموزش مخاطب موثر باشد. اما هدف بلند‌تري كه برنامه‌هاي سينمايي مي‌توانند دنبال كنند برگزاري جشنواره‌هايي از آثار كارگردان مطرح جهان است كه در تمام دنيا مرسوم است.
*دلايل استفاده از كارشناسان ناآشنا به هنر سينما
عبدالرشيدي با انتقاد از نقد آثار سينمايي توسط كارشناسي از حوزه‌هاي مختلف كه به سينما آشنايي چندان ندارند، گفت: نگاه ماه به سينما براي رسيدن به نقطه مطلوب و ديده شدن بايد سينمايي باشد.
وي يكي از دلايل استفاده از كارشناسان ناآشنا به هنر سينما در برنامه‌هاي سينمايي تلويزيون را كمبود منتقد مستقل فيلم دانست و افزود: اصولا در تاريخ سينماي ما منتقد فيلم كم بوده است. ضمن اين كه فيلم‌هاي روز جهان به ندرت به تماشاي عموم درمي‌آيند. در چنين شرايطي منتقد بايد نقدش را چگونه منتشر كند. به همين دليل است كه بسياري از نقدهاي فيلم در كشورما در تاريكي منتشر مي‌شوند.
* بهتر است كارگردانان ايراني درباره‌ي آثار خودشان حرف بزنند
اين كارشناسان رسانه، درباره‌ي حضور كارگردانان سينما براي نقد فيلم‌ها در تلويزيون، خاطرنشان كرد: حضور يك كارگردان براي نقد آثار كارگردان ديگر چندان صحيح به نظر نمي‌رسد. ضمن اين كه بايد به نحوه انتخاب كارگران ايراني كه قرار است درباره‌ي فيلمي نظر بدهد دقت شود. آيا حضور وي به علت نزديك شيوه كاري‌اش با كارگرداني كه قرار است اثرش نقد شود، بوده است و يا تنها به جهت در دسترس بودن اين كارگردان است كه به برنامه‌ دعوت شده است و برايمان فرقي نمي‌كند چه كسي درباره‌ي فيلم حرف بزند.
عبدالرشيدي تصريح كرد: بهتر است كارگردانان ايراني درباره‌ي آثار خودشان حرف بزنند و نقد فيلم‌ها به منتقد سپرده شود. در نقد تكنيكي است كه مشخص مي‌شود كارگردان مورد بحث چه كارهايي براي پيشبرد سينما انجام داده يا ابتكارات و ابدعاتش خلق كرده است. نقد محتوايي كه هم‌اينك در اغلب برنامه‌هاي سينمايي تلويزيون انجام مي‌شود بسيار ابتدايي و اوليه است.
جلوه‌هاي ويژه تصويري، كاربردهاي ابزار، نگاه دوربين و بسياري از ديگر مولفه‌هايي كه به علاقمندان سينما براي شناخت از اين هنر كمك مي‌كند، بايد در برنامه‌هاي سينمايي لحاظ شود، از اين طريق حتي مي‌توان منتقداني را در جامعه پرورش دهيم كه در مدت كوتاهي نقدهاي برنامه‌هاي سينمايي را برعهده بگيرند.
*لطمه به فيلم در اثر تغيير محتواي دوبله‌ي سينمايي
مجري ـ كارشناس برنامه‌ي «شما و سيما» در پاسخ به پرسش خبرنگار ايسنا درباره‌ي تغييرات محتواي فيلم‌هاي سينمايي كه از طريق دوبله به اجرا درمي‌آيد، با يادآوري اين كه در يك اثر سينمايي قطعا نمي‌توان دخل و تصرف كرد، ادامه داد: در هنر معتقد به تماميت هستيم. يك هنر با نمايش گذاشتن تمام ابعادش موثر خواهد بود. اگر تنها نمايشي قسمتي از اثر را بپسنديم به تماميت آن لطمه زده‌ايم.
وي ادامه داد. تغيير محتوا و داستان فيلم‌ها در شرايطي كه در حال حاضر فيلم‌هاي روز دنيا در خيابان‌ها به فروش مي‌رسد، بيننده را به رسانه‌ بي‌اعتماد كرده و باعث مي‌شود كه مخاطب نتواند به نتيجه دلخواه كارگردان نزديك شود.
*ابتكار كشور مالزي براي عدم نمايش صحنه‌ها و حرف‌هاي غيراخلاقي
عبدالرشيدي در ادامه با اشاره به ابتكاري كه كشور مالزي براي عدم نمايش صحنه‌ها و حرف‌هاي غيراخلاقي از تلويزيون به كار گرفته است، گفت: كشور مالزي هم‌اينك براي پخش نكردن برخي صداها يا صحنه‌هاي فيلم‌ها از سوت يا شطرنجي‌كردن صفحه استفاده مي‌كند. اتفاقي كه در پخش اخير سينمايي «ارتفاع پست» نيز به وقوع پيوست، استفاده از سوت يا بوق براي برخي جملات به مخاطب نشان مي‌دهد كه در اين بخش فيلم كلمه‌اي بوده كه نخواسته‌ايم پخش كنيم. اما اگر به جاي كلمه «من» در دهان بازيگر كلمه «تو» بگذاريم، طبعا اثر لطمه خواهد خورد.
البته به كارگيري اين ابتكارات در شرايطي است كه هدف نمايش فيلم است و اگر هدف صرف سرگرمي باشد، بحث ديگري است.
* استفاده از جلوه‌هاي ويژه بصري براي بحث‌هاي كارشناسي
اين كارشناس رسانه در پاسخ به پرسش ديگري درباره‌ي استفاده از جلوه‌هاي ويژه بصري براي بحث‌هاي كارشناسي برنامه‌هاي سينمايي تلويزيون، خاطرنشان كرد: صحنه آرايي تلويزيون همانند سينما، امري بسيار تخصصي است. اگر قرار است بيننده به صحبت منتقد توجه كند، ترجيح مي‌دهد تنها صورت و حتي دهان او را ببينند. وقتي مخاطب به حرف منتقد توجه نمي‌كند. حتما حرفي نمي‌زند كه به دل او بنشيند. وگرنه نقدهاي بسياري داشتيم كه زمينه تصوير سيا و سفيد بوده، اما مخاطبان ساعت‌هاي متمادي پس از نمايش فيلم پاي حرف‌هاي كارشناس نشسته‌اند.
علي‌اكبر عبدالرشيدي در پايان تاكيد كرد: در صحنه‌هاي مربوطه به بحث‌هاي كارشناسي و نقد فيلم‌ها، نبايد از عواملي استفاده كرد كه فكر مخاطب را به جاي ديگر معطوف كند
-------------------------------
فاشيسم؛ از شکل‌گيري تا انهدام2 اسفند 1388 ساعت 15:59مترجم کتاب «ظهور و سقوط فاشيسم» گفت: نام اصلي اين اثر «ايتاليا در دوران موسوليني» است و درباره کشور ايتاليا طي سال‌هاي 1915 تا 1945، به تعبيري از آغاز فاشيسم تا کشته شدن موسوليني، نگاشته شده است.\
علي اکبر عبدالرشيدي در گفت‌وگو با خبرگزاري کتاب ايران(ايبنا)، با اشاره به اين که اين کتاب توسط «ريچارد جيمز بون بوز ورث» پروفسور تاريخ، نگاشته شده است، عنوان کرد: اين نويسنده 30 سال روي تاريخ ايتاليا مطالعه و آثار متعددي در شرح حال موسوليني و تحولات سياسي ايتاليا تاليف کرده است. وي افزود: پروفسور «بوز ورث» در مقدمه اين کتاب مي‌نويسد که پس از نوشتن کتاب‌ها به اين فکر افتاد تا درباره علل ايجاد، شکل‌گيري و انهدام فاشيسم با استفاده از اسناد و مدارک تاريخي باقي‌مانده پس از موسوليني مطالبي بنويسد. عبدالرشيدي با بيان اين که «اين کتاب در 708 صفحه و 18 فصل نوشته شده است» توضيح داد: اين اثر شامل اسناد و مدارک دولتي موجود در ايتاليا، بازديدهاي ميداني و مصاحبه‌هاي شخصي با افراد مختلف است. وي يکي از خصوصيات اين کتاب را تشريح وضعيت ايتاليا قبل از سال 1914 دانست و توضيح داد: نويسنده همچنين شکست‌ها و ناکامي‌هاي ايتاليا در اين سال‌ها و علت به وجود آمدن فاشيسم در ايتاليا را تشريح کرده و نقش مردم در جنبش‌هاي سياسي و اجتماعي، تحريک‌هاي ايتاليا از طرف آلمان‌ها و ديگر کشورهاي اروپايي را بررسي و همه اين موضوعات را زمينه‌ساز جنبش مردمي در ايتاليا دانسته است. مترجم کتاب «در چشم طوفان» نهضت فاشيسم در ايتاليا را يک نهضت مردمي دانست و اظهار داشت: اين نهضت در ابتدا با نيت متحد کردن ايتاليا به عرصه سياست وارد شد و در شرايطي که در ايتاليا و صحنه بين‌المللي به وجود آمد، عامل ايجاد جنبش ملي و احياگر هويت ايتاليايي شد. البته اين نهضت پس از مدتي به سمت افراط کشيده شد و به سمت خشونت سوق پيدا کرد. وي افزود: اين اثر تمامي افراد مهم در تاريخ فاشيسم اعم از موسوليني، مخالفان وي، شخصيت‌هاي سياسي و روزنامه‌نگاران برجسته از آغاز تا مرحله ورود به صحنه مبارزه فاشيسم و مجموعه افرادي که عامل ايجاد اين نهضت شده‌اند را معرفي مي‌کند. عبدالرشيدي با تاکيد بر اين که سياست خارجي و فرهنگي فاشيسم در اين کتاب تشريح مي‌شود، يادآور شد: همچنين تاثير تحولات بين‌المللي از جمله جنگ جهاني دوم و ورود ايتاليا به جنگ، اتحاد با آلمان نازي و روش‌هاي جنگ را در اين کتاب توضيح داده است. نکته مهم اين بخش، واکنش‌هاي رسانه‌اي و مطالب مندرج در آنها درباره فاشيست است. وي با اشاره به اين که نقد اطرافيان موسوليني را از درون جنبش با مخالفت رو به رو کرد، توضيح داد: بخش آخر کتاب نيز به ميراث فاشيسم پس از موسوليني و پايان جنگ جهاني دوم پرداخته است. جريان فکري فاشيسم هنوز هم در ايتاليا و بخش‌هايي از اروپا وجود دارد. مترجم کتاب «ظهور و سقوط فاشيسم» با بيان اين که «از طريق اين مجموعه به افکار و اعتقادات نازي ها نيز پي خواهيم برد» بيان داشت: مجموعه مباحثي درباره عملکرد ايتاليا درباره کشورهاي تحت اشغال وي نظير ليبي و يونان، تقابل فاشيسم و کمونيسم و مخالفت کمونيست‌ها در تمامي جنبه‌ها با فاشيست، در کنار عکس‌هايي از ايتاليا در زمان فاشيسم در اين نوشتار آورده شده‌اند. وي در تشريح مفهوم فاشيسم توضيح داد: «فاش» در زبان ايتاليايي به معناي بندي است که دسته تبر را به تيغه آن متصل مي‌کند. ايتاليا قبل از 1915 دچار انحطاط فکري شد، به طوري که شيرازه‌هاي اجتماعي آن از هم پاشيد، بنابراين فاشيست‌ها از اين فرصت استفاده کرده، پلي ميان سياستمداران و مردم ايتاليا شدند. وي با تاکيد بر اين که انديشه فاشيسم در ابتدا مقدس بود، يادآور شد: فاشيسم براي مبارزه با سوسياليسم و کمونيسم به وجود آمد، اما بر اساس شرايط سياسي داخلي دست به قتل، جنايت، تجاوز و دزدي زد و در نهايت ايتاليا را به دچار عقب‌ماندگي سياسي كرد و سوءظن مردم را در پي داشت. نويسنده کتاب «گفتني‌ها» افزود: برخي از مردم ايتاليا که قربانيان فاشيسم بودند، به آمريکا پناهنده شدند و گروه مافيا را تشکيل دادند. با توجه به اين که فاشيسم‌ها داراي گرايشات مذهبي و با مسايلي نظيري سقط جنين و بي‌بند و باري مخالف بودند، داراي مخالفان آمريکايي که از اين ويژگي ها تبعيد نمي‌کردند، بودند و از درون مخالفان فاشيسم هسته مافيا شکل گرفت. وي با اشاره به اين که «اين کتاب در سال 2000 ميلادي به عنوان برجسته‌ترين کتاب پژوهشي و دانشگاهي اروپا انتخاب شد» تصريح کرد: در همين سال اين اثر توسط مجله اکونوميست انگلستان به عنوان معتبرترين و خواندني‌ترين کتاب پژوهشي جهان شناخته شد. وي خوانندگان اصلي اين اثر را علاقه‌مندان و دانشجويان تاريخ، مطالعات اروپا و رشته علوم سياسي و جريان‌شناسي دانست و افزود: اين نوشتار به استناد پژوهشي و علمي بودن و بر اساس اسناد باقي مانده از فاشيست در اروپا نگاشته شده که شايد تنها نقطه ضعف آن، ارايه اطلاعات کم درباره شخص موسوليني بوده است.کد مطلب : 62422
---------------
جام جم
قاب کوچک

شنبه 26 مرداد 1387 - ساعت 17:39
شماره خبر: 100946579148
تلويزيون و مهدويت‌
مهدويت از مقوله‌هاي بسيار مهم اعتقادي، فكري و فلسفي است. مهدويت به اشكال مختلف در اغلب جوامع بشري مطرح است و اقوام و طوايف گوناگون شايد به دليل ذهنيت ذاتي و فطري خود به مهدويت اعتقاد داشته در انتظار ظهور يك منجي بزرگ براي تحقق همه اهداف و آرمان‌هاي الهي هستند.
طبعا بحث در مورد مهدويت نه در صلاحيت و نه در تخصص نويسنده است، اما شايد بتوان عملكرد رسانه فراگير ملي را در باب مهدويت كنكاش كرد.تلويزيون به عنوان رسانه فراگير خود را متعهد به طرح همه مسائل مهم اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اعتقادي مردم جامعه مي‌داند. مي‌بينيم كه در مورد پيش پا افتاده‌ترين مسائل اجتماعي برنامه مي‌سازد، مجموعه تلويزيوني تدارك مي‌بيند و بحث‌هاي كارشناسي سازمان مي‌دهد. اما در مورد مهدويت چه؟ آيا تلويزيون توانسته است به اندازه كافي در باب مهدويت برنامه بسازد؟آيا از همه قالب‌هاي متداول در ساخت برنامه تلويزيوني براي تبيين مقوله مهدويت استفاده كرده است؟آيا برنامه‌هاي تلويزيون در مورد مهدويت توانسته است به تقويت اين بنيان اعتقادي و فلسفي مردم جامعه ما كمك كند؟آيا اين گونه برنامه‌ها در خارج از مرز‌هاي ما هم بيننده‌اي داشته است؟ به نظر مي‌رسد تلويزيون گاه در مورد موضوعات و مقوله‌هاي بنيادي و اعتقادي مردم كمتر برنامه‌سازي كرده است. يعني فرض را بر اين گذاشته كه مردم خود به خود اعتقاد لازم را در مورد آن موضوع دارند پس نيازي به ساخت برنامه در مورد آن نيست. تلويزيون تصور كرده است كه مردم چنان اعتقاد راسخ و باور عميق دارند كه نيازي به ساخت برنامه درباره آن موضوع ندارند.درست است كه آموزش‌هاي مذهبي، اعتقادي و رفتاري بايد از خانواده شروع شود. خانواده در جامعه ما سهم بسزائي در ايجاد زمينه‌هاي اعتقادي و آييني در ذهن كودكان داشته و دارد و از اين جهت وظيفه تلويزيون كمي سبك‌تر مي‌شود. اما به هر حال بايد از تلويزيون هم انتظار داشت كه با ساخت برنامه‌هاي مناسب اين آموزش‌هاي بنيادين خانوادگي را تحكيم بخشد و از آن مهم‌تر نسل‌هاي جديد را به مفاهيم عميق مسلح كند.با اين وجود اين گونه به نظر مي‌رسد كه طرح مباحث مهدويت در تلويزيون به طرح چند قالب خاص محدود شده است. يكي از اين قالب‌ها بحث‌هاي تلويزيوني و شايد سخنراني دانشمندان روحاني در باب مهدويت بوده است. گاه تلويزيون پاي خود را از اين نيز فراتر گذاشته و در مسابقات تلويزيوني و نماهنگ‌ها به سراغ اين موضوع مهم رفته و اشاراتي به مهدويت داشته است. اين رنگ و بو در روز‌هاي جمعه و ماه شعبان كمي غليظ‌تر هم شده است. اما آيا براي طرح مهدويت همين مقدار برنامه، شعر، نماهنگ، سرود و سخنراني كافي است؟به نظر نويسنده مهدويت بابي بسيار مهم در فلسفه، ساختار فكري و جهان‌بيني جامعه ما است. مهدويت در جامعه ما شاكله و اسكلت بودن، ماندن، چگونه زيستن و ماموريت‌هاي دنيوي و اخروي انسان را تعريف مي‌كند.اهالي جامعه ما در متن مهدويت به انتظار مي‌انديشند اما نه يك انتظار بيهوده. انتظار در گفتمان مهدويت براي تحقق عدالت، برابري، برادري، آزادي، معنويت و بسياري از ناكامي‌هاي بشر امروزي است. در نظر معتقد به مهدويت اين انتظار به انسان توان و نيروي ايستادن، مقاومت كردن و مبارزه كردن را به منظور بودن و جاودانگي مي‌بخشد. همه اين موضوع‌ها و مضامين ديگر براي ساخت برنامه‌هاي تلويزيوني مناسب است.بسياري از متفكران تاريخ انتظار و ايمان را دو بال دوام و تعالي انساني دانسته‌اند. اين متفكران معتقدند كه پوچ‌گرايي ريشه همه پسرفت‌ها و زوالي است كه انسان قرن بيستمي به آن گرفتار شد. در حالي كه انتظار در مهدويت جوهر حركت انساني را به سمت تعالي رنگ مي‌بخشد. شايد بتوان از اين منظر مهدويت را نقطه مقابل و درمان پوچ گرايي انسان قرن بيستمي و بيست و يكمي فرض كرد.از رسانه انتظار مي‌رفته و مي‌رود كه مهدويت را نه‌تنها در قالب انتظار براي ظهور كه در قالب ماموريت‌هاي آن غايب بزرگ و ماموريت‌هاي انسان معتقد به مهدويت بيشتر از اين مطرح كند. ما بايد بدانيم كه آن غايب منجي عدل و داد است، منادي انسانيت و معنويت است و در سايه انتظار براي ظهور چنان غايبي است كه مي‌توانيم خود را بسازيم و براي آن فرداي موعود آماده كنيم.طرح عريان و صريح اين مفاهيم اگرچه خوب و پسنديده است اما طرح آن در قالب برنامه‌هاي نمايشي اعم از فيلم، سريال و حتي پويانمايي موثرتر است، رضايت بيننده را بيشتر جلب مي‌كند و طبعا تاثيرگذارتر است. بسياري از جوامع ديگر هم همين نوع برنامه‌ها را در همين قالب‌ها مي‌سازند و مثلا انديشه‌هاي مذهبي و فلسفي خود را غيرمستقيم مطرح مي‌كنند.متاسفانه ما مصرف‌كننده برخي از همين دست آثار بيگانه هستيم كه غيرمستقيم باور‌هاي نامانوس جوامع ديگر را در لفاف‌هاي پيچيده دراماتيك و هنرمندانه به ما القا مي‌كند. اما شايد نتوانسته‌ايم با ساخت برنامه‌هاي خودي موازنه لازم را در برابر آن حركت‌ها برقرار كنيم.علاقه به مبحث مهدويت و ساخت برنامه پيرامون آن قطعا در ذهن همه برنامه‌سازان و مديران تلويزيون وجود دارد. اما بحث بر سر چگونگي تبديل كردن اين باور و آرزو به يك برنامه تلويزيوني است. انتخاب قالب درست، پيدا كردن محمل مناسب براي طرح موضوع، پردازش موضوع در قالب يك فيلم يا مجموعه تلويزيوني جذاب و گيرا از هنرهاي تلويزيوني است كه بايد در اين حيطه به كار ببنديم و اين هنر فقط از دست اندركاران تلويزيوني برمي‌آيد و بس.گاه ساده‌ترين راه براي اداي تكليف انتخاب مي‌شود. در حالي كه ساده‌ترين راه الزاما موثرترين راه نيست. روش‌هاي پيچيده و هنرمندانه نه‌تنها بيننده ما را در اعتقاد و باور خود راسخ‌تر مي‌كند كه بينندگان جوامع ديگر را هم با مفاهيم فكري، مذهبي، فلسفي، اعتقادي و مبنايي ما آشنا مي‌كند.طرح هنرمندانه موضوع مهدويت قبل از هر چيز مي‌تواند به همسو كردن باور جوامع ديگر حول محور مهدويت واحد كمك كند. تلويزيون‌هاي ديگر در زمينه باور‌هاي خود چنين كرده‌اند و كوشيده‌اند ديگران را با خود هم‌داستان كنند. پس چرا ما از آن غافل باشيم و انديشه ناب خود را با برنامه‌هاي تلويزيوني جذاب به ديگران هديه نكنيم؟
علي‌اكبر عبدالرشيدي‌
----------------

برنامه‌های صبحگاهی از آغاز تا امروز
تعداد بازدید: 73
چه انرژی منفی بالاتر از اینکه شما فردی را که با نشاط از خواب بیدار شده، آنقدر با انتقادات و خبرهای منفی بمباران کنید که مایوس و سرخورده وارد جامعه شود و تمام روز نگران آب و برق و مسکن و... باشد. بگذارید یک مثالی بزنم...
بی اعتنا به عنصر شادی
اواسط دهه 60، یعنی زمانی که ماموریت خارج از کشور در لندن داشتم، سمینار بزرگی در این کشور و با حضور بیش از 50 شبکه تلویزیونی دنیا که در آن زمان برنامه صبحگاهی اجرا می‌کردند، برگزار شد. در آن سال‌ها برنامه‌های صبحگاهی در اروپا بسیار مورد توجه قرار گرفته بود، اگرچه سابقه آن در امریکا بسیار بیش از اروپا بود. برای من بسیار جذاب بود که در این سمینار شرکت کنم و نگاه تهیه کنندگان و مدیران شبکه‌های تلویزیونی دنیا را به این برنامه‌ها بدانم. چون آن زمان در کشور ما نه تنها برنامه صبحگاهی وجود نداشت، بلکه برنامه‌های دیگر هم معمولاً از ساعت 4-3 بعدازظهر آغاز می‌شد و تا 12-11 شب ادامه می‌یافت. من مایل بودم این اطلاعات را به تلویزیون خودمان منتقل کنم و به همین خاطر نتیجه تجربیات چندین دهه برخی از تهیه کنندگان کشورهای مختلف را در این سمینار جمع آوری کردم که آن طرح عملاً در زمانی که قرار بود برنامه صبحگاهی در کشور ما آغاز به کار کند مورد استفاده قرار گرفت. در واقع ماحصل آن جلسات و مذاکرات به برنامه صبحگاهی تبدیل شد که آغاز بسیار خوبی در کشور داشت و خوشبختانه نزدیک به همان برداشتی بود که در تجربیات من از آن جلسات وجود داشت. استقبال بسیار خوبی از این برنامه‌ها در جامعه به وجود آمد و من حتی صف مقامات طراز اول کشور را برای حضور در برنامه در آن سال‌ها به خاطر دارم. اما رفته رفته سیمای صبحگاهی تلویزیون هویت خودش را تغییر داد و به شکلی درآمد که امروز شاهد آن هستیم. در واقع با توجه به تغییر مولفه‌های دیگری در جامعه از جمله ذائقه مردم، هویت فرهنگی جامعه و مسائل دیگر می‌توان گفت در حال حاضر برنامه‌های صبحگاهی تلویزیون از استاندارد برنامه‌های تلویزیونی صبحگاهی که در برخی کشورهای صاحب نام وجود دارد، پایین تر است. در آن بررسی‌ها دنیا به این نتیجه رسیده بود که برای شکل گیری یک برنامه صبحگاهی باید در چند حوزه مطالعه جدی صورت بگیرد؛ اول اینکه ما باید یک تقسیم بندی از ساعات بیداری مردم داشته باشیم که این مساله رابطه مستقیم با شروع کار در جامعه دارد.

مثلاً در کشور ما اگر فرض کنیم مردم از ساعت 5 یا 6 صبح از خواب بیدار می‌شوند، در هر لحظه ترکیب متفاوتی از نظر جنس و نوع مخاطب ایجاد می‌کنند. در یک ساعاتی کودکان و نوجوانان، در یک ساعتی کارمندان و در ساعتی دیگر تجار و کسبه مخاطب این برنامه‌ها هستند و در ساعاتی دیگر فقط خانم‌های خانه دار در منزل باقی می‌مانند. نکته بسیار مهم دیگری که در روانشناسی برنامه‌های صبحگاهی وجود دارد این است که هر کس در هر کجای دنیا وقتی صبح از خواب بیدار می‌شود، این نگرانی را دارد که در ساعاتی که خواب بوده، در دنیای پیرامونش چه اتفاقی افتاده است. بنابراین برنامه صبحگاهی باید با اطلاع رسانی سریع و نافذ بتواند مخاطب خودش را از اتفاقاتی که در دنیا و پیرامون او افتاده است، مطلع کند. سومین موضوعی که باید در نظر گرفته شود این است که در خیلی از جوامع اروپایی یا حتی در امریکا، برنامه صبحگاهی را موتور حرکت جامعه تعریف می‌کنند. به این مفهوم که مخاطب در آن ساعت با دیدن برنامه‌های صبحگاهی باید با انگیزه مضاعف و نیروی فزاینده و با امید به زندگی و عزم بهره وری بالا، خانه را ترک کند و وارد جامعه شود. در عین حال بحث کودکان و نوجوانان خیلی مهم است و باید بدانیم آنها هم مثل بزرگسالان قبل از ترک خانه باید روحیه شاد، سالم و اقناع شده‌یی داشته باشند که عملاً عاری از نگرانی یا احساسات مخرب باشد و بتوانند روز خوبی را آغاز کنند. نکته بسیار مهم دیگر در برنامه‌های تلویزیونی صبحگاهی بخش اطلاعات اقتصادی است چون بخش مهمی ‌از افرادی که در آن ساعات برنامه را می‌بینند، تجار، کسبه و دست اندرکاران امور اقتصادی هستند که مایلند بدانند در ساعاتی که خواب بوده اند چه اتفاقاتی در حوزه اقتصادی دنیا افتاده است. به طور مثال با توجه به موقعیت جغرافیایی ما می‌خواهند بدانند بورس توکیو چگونه آغاز شده است یا تحلیل‌های مربوط به عملکرد ساعات پایانی شب گذشته در بورس کشورهای دیگر چگونه بوده است تا بتوانند از این اتفاقات به یک جمع بندی رسیده و در مسیر راه، برنامه ریزی‌های خودشان را متناسب با این تحولات انجام بدهند. متاسفانه ارزیابی که در حال حاضر می‌شود از برنامه‌های صبحگاهی انجام داد این است که بعد فرهنگی این برنامه‌ها بسیار بالاتر و غلیظ تر از ابعاد دیگر است. در بعد اطلاع رسانی‌های اقتصادی، در بعد ایجاد انگیزه و بالا بردن خلاقیت و حتی در انتخاب نوع خبر برای صبح نوعی بی اعتنایی به این مولفه‌ها دیده می‌شود و اگر تهیه کنندگان و مدیران این برنامه‌ها توجه داشته باشند که چه وظیفه مهمی‌بر دوش دارند طبعاً از ذکر برخی مسائل ملال آور و ناامید کننده و خبرهای مایوس کننده و حتی کش و قوس‌هایی که گاه در صفحه تلویزیون بین مجریان بامدادی مشاهده می‌شود، خودداری می‌کنند و نسبت به همه مسائل حتی نوع نشستن مجری‌ها، نوع دکور، لباس و رفتار آنها دقت متفاوتی خواهند داشت. اگر به عملکرد رسانه‌ها در کشورهایی مثل سوئیس، فرانسه، آلمان و حتی اتریش نگاهی بیندازیم خواهیم دید رسانه تلویزیون در این کشورها به خصوص برنامه‌های صبحگاهی برای تحرک بخشیدن به افراد جامعه و بالا بردن بهره وری است. این مساله به آن معنا نیست که در تلویزیون اصلاً برنامه انتقادی نداشته باشیم. اما ساعت انتقاد در فاصله بین 8 تا 12 شب است همان طور که صبح ساعت آموزش، بعدازظهر ساعت استراحت و ابتدای شب ساعت اطلاع رسانی است.

گاهی اوقات در برنامه‌های صبحگاهی آنقدر خبرهای ناامید کننده از آلودگی آب، کمبود باران و دیگر مسائل مطرح می‌شود که مخاطب با روحیه تخریب شده‌یی وارد جامعه می‌شود و آن روز عملاً تحت تاثیر انرژی‌های منفی قرار می‌گیرد. امروز بحث دادن انرژی منفی و مثبت یکی از ابزارهای اصلی بالا بردن بهره وری در سطوح مختلف اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است. چه انرژی منفی بالاتر از اینکه شما فردی را که با نشاط از خواب بیدار شده، آنقدر با انتقادات و خبرهای منفی بمباران کنید که مایوس و سرخورده وارد جامعه شود و تمام روز نگران آب و برق و مسکن و... باشد. بگذارید یک مثالی بزنم. در کشور‌های اروپایی مثل سوئیس شهرداری از بخشودگی عوارض به مردم یارانه می‌دهد تا با آن پول لبه پنجره‌هایشان گل بگذارند و این گونه برآورد می‌کنند که این گل در خیابان موجب افزایش روحیه افراد جامعه و در نهایت بالا بردن بهره وری می‌شود.

یک برنامه صبحگاهی هم در نخستین ساعات روز ماموریت بسیج کردن اراده، احساسات، نیرو و تصمیم و توان افراد جامعه به منظور افزایش بهره وری و ایجاد فضای آرام و شاد را برعهده دارد. نتیجه این توجه را بدون شک در برطرف شدن بسیاری از مشکلات در جامعه از جمله در کم شدن تصادفات رانندگی مشاهده خواهیم کرد.

منبع: etemaad.ir/ علی اکبر عبدالرشیدی
---------------
جام جم: شنبه 07 ارديبهشت 1387 - ساعت 17:06شماره خبر: 100936900632
تلويزيون و معلم‌
در مناسبت‌‌ها و روزهاي مهم سال معمولا هر كس به فراخور ارتباط خود با‌ آن روز سخني مي‌گويد. وقتي هم «روز معلم» فرا مي‌رسد طبعا همه در مورد‌ آن مي‌انديشند و سخن مي‌‌گويند. معلم شايد مهم‌ترين شخصيت در زندگي همه انسان‌ها بعد از پدر و مادر باشد. همه ما معلم‌هايي داشته‌ايم كه در پردازش بي‌چون و چراي شخصيت ما تاثيرگذار بوده‌اند. كداميك از ما توانسته‌ايم معلم كلاس اول يا اولين كسي را كه كلمه‌اي را به ما آموخته است فراموش كنيم.شنيده‌ايم كه حضرت علي(ع)‌ رابطه بين شاگرد و معلمي را كه حرفي به او بياموزد رابطه برده و صاحب تعريف فرموده است. معناي اين حرف شايد اين باشدكه ما و فرزندان ما در ارتباط با معلم است كه خود را مي‌سازيم. تاثير معلم جزو آثار ماندگار زندگي‌ ما و معلم فرد مهمي در زندگي ما است.اما وقتي به تلويزيون و رابطه آن با معلم و شغل معلمي مي‌رسيم مساله از اين نيز فراتر مي‌رود. در برخي از تفاسير و اظهارنظرهاي كارشناسي رسانه‌اي تلويزيون خود يك معلم بزرگ است و در جامعه نقش معلمي بزرگ و همه‌جانبه را ايفا مي‌كند.برخلاف برداشت ساده‌انگارانه كه تلويزيون را يك وسيله سرگرم‌كننده محض مي‌پندارد، تلويزيون خواسته يا ناخواسته در تمام برنامه‌هاي خود اهداف آموزشي را دنبال مي‌كند. تلويزيون نه‌تنها يك وسيله آموزشي كه هماهنگ‌كننده و همسوكننده آموخته‌هاي افراد جامعه است.حتي تلويزيون‌هاي تجاري و آن دسته از تلويزيون‌هايي كه اهداف خاص صنفي را دنبال مي‌كنند و ظاهري غيرآموزشي دارند آموزش را دنبال مي‌كنند، حتي اگر آن آموزش متناسب با فرهنگ و ارزش‌هاي يك جامعه نباشد. آموزش براي مصرف، آموزش براي خريد اين يا آن كالا و آموزش‌هاي ديگر تجاري در اين شبكه‌ها در كنار آموزش‌هاي فرهنگي، سياسي، اقتصادي و اخلاقي مرسوم در تلويزيون‌هاي ملي ديده مي‌شود.حتي تلويزيون‌هايي كه به پخش برنامه‌هاي ضد اخلاقي شهرت دارند در نوع خود، كار آموزشي انجام مي‌‌دهند و آموزش‌هايي را با اهداف مورد نظر خود به جامعه تزريق مي‌كنند. پس در آموزشي بودن تلويزيون ترديد كمي وجود دارد.در اين ميان، برنامه‌هاي تلويزيوني بخصوص در قالب نمايشي سهم بسزايي در آموزش و فرهنگ‌سازي يك جامعه دارد. اين روزها هم كه تلويزيون‌‌هاي ماهواره‌اي و بين‌المللي فراوان شده است فرهنگ‌سازي‌ها اهدافي فراملي و فرامرزي دنبال مي‌كنند.آموزش‌هاي تلويزيوني گاه در جهت محوريت بخشيدن به برخي شخصيت‌ها يا مشاغل صورت مي‌گيرد. ساخت برنامه‌هاي نمايشي تاريخي در مورد رويدادهاي مهم گذشته در يك تلويزيون، گذشته از آن‌كه تاريخ را ‌آموزش مي‌‌دهد شخصيت‌‌هاي تاريخي را هم معرفي مي‌كند و ضمن تجليل از اين شخصيت‌ها سعي در فرهنگ‌سازي و قرار دادن آن شخصيت، به عنوان يك الگوي مناسب پيشنهادي براي جامعه، دارد.زماني اين برنامه‌سازي‌‌ها در قالب تاريخي نيست. مثلا موضوعات روز و شخصيت‌‌هاي معاصر يا زنده مورد توجه قرار مي‌گيرند. زماني در برنامه‌هاي نمايشي شخصيت‌ها از بين آدم‌هاي آشناي جامعه انتخاب مي‌شوند: پرستاران، پزشكان، كارمندان، كاسب‌ها، تجار و مانند آن. در انتخاب اين شخصيت‌ها، رفتارها و موضوعاتي مد نظر قرار مي‌گيرد كه با خصلت‌ها و شخصيت اين افراد سازگار باشد.معمولا پزشكان انسان‌‌هايي ازخودگذشته و مهربان معرفي مي‌شوند. اگر پزشكي در يك برنامه تلويزيوني انساني نادرست از آب درآيد، اين‌گونه گفته شود كه اين پزشك تحت القائات شيطاني بوده است وگرنه همه پزشكان بايد انسان‌‌هاي خوب و وارسته‌اي باشند. همين‌طور وكلا آدم‌هاي امين، كاسب‌ها آدم‌هاي منصف و كشاورزان انسان‌هاي زحمتكش و كم‌توقع معرفي مي‌شوند.انتظار مي‌رود برنامه‌سازان‌ و مديران شبكه‌هاي مختلف تلويزيون از شخصيت‌ معلم‌ در برنامه‌هاي نمايشي و مجموعه‌هاي تلويزيوني‌ بيشتر استفاده كننددر بين صاحبان مشاغل و حرف موجود در جامعه، معلم‌ها جايگاه مهمي دارند. وجود رابطه نزديك و صميمانه بين جامعه و معلم فوايد زيادي در بر دارد. اول اين كه خود معلم از شغل خود احساس رضايت مي‌كند و با اميد و نيروي بيشتري به كار خود ادامه مي‌‌دهد. به قول امروزي‌‌ها معلم از توجه جامعه به خود «انرژي مثبتي» مي‌گيرد كه در نهايت آن انرژي را به فرزندان تك‌تك ما و در نهايت به جامعه و آينده كشور تزريق مي كند. اگر معلم باور نكند كه جامعه او را محترم و عاشقانه مي‌شناسد چگونه مي‌‌تواند اين انرژي مثبت را كسب و منتقل كند؟اما از آن مهم‌تر اين‌كه توجه كردن به معلم و نقش موثر او در زندگي ما و جامعه، فرزندان ما را با معلم آشناتر مي‌كند. فرزند ما بايد در طول زندگي خود سال‌هاي مديد با معلم دمخور باشد. اگر او نتواند با معلم ارتباط فعال و متعاملي داشته باشد و او را «باور» نكند طبعا در دوران تحصيل و در نتيجه در زندگي موفقيت كمتري تحصيل خواهد كرد.چه وسيله ارتباط‌جمعي بهتر از تلويزيون مي‌تواند در ايجاد اين شناخت و برقراري اين تعامل موثرتر باشد. در ادبيات ما در مورد معلم بسيار سخن گفته شده است. سهمي كه متفكران ما، فلاسفه ما و شعراي بزرگ ما به تعريف معلم و جايگاه والاي او اختصاص داده‌‌اند، در خور توجه است. چه تعداد از ما با خواندن و باور كردن اين مصراع كه: «جور استاد به ز مهر پدر».حال كه تلويزيون جاي مكتب، كلاس آموزش‌هاي اجتماعي، حافظ‌خواني و بسياري از محافل آموزشي سنتي را گرفته است، طبعا بايد به‌جاي آن رسانه‌هاي موثر قديمي، به همه مقوله‌هاي فرهنگي و سنتي بومي كه در آن جلسات و نشست‌ها مورد توجه قرار مي‌گرفت توجه بيشتري داشته باشد.يكي از اين مقوله‌ها «تعريف و تبيين جايگاه معلم در جامعه و زندگي ما» است. به‌نظر مي‌رسد كه حتي در كتب درسي و آموزشي كلاسيك هم كمتر به نقش معلم توجه مي‌شود. اين مهم وظيفه تلويزيون را سنگين‌تر مي‌كند. امروزه نوعي انقطاع ارتباطي بين جامعه و معلم احساس مي‌شود. وضعيت اقتصادي خاص معلمان، مرتبه اجتماعي قابل بحث آنان، احترام و تكريم ضعيف‌شده اما ضروري آنها از مواردي است كه به بحث، تحليل و توجه نياز دارد. بدون اين‌ توجه جدي معلمان احساس مي‌كنند به گروه فراموش شده‌اي تبديل شده‌‌اند كه ديگر آن عزت و كرامت قديم را ندارند؛ در حالي كه چنين نيست و نبايد باشد. اين احساس نادرست قطعا بر بازدهي آموزشي و پرورشي معلمان و در نتيجه موفقيت علمي و رفتاري كودكان ما تاثير مخرب خواهد داشت. اين تاثير زماني مخرب‌‌تر خواهد بود كه معلم‌ها هم به دو دسته عاشق و تاجر تبديل شوند.متاسفانه آن عشق معلمي كه زماني ويژگي و خصلت شاخص معلمان بيان مي‌شد كمتر تبليغ مي‌شود. با رقابت‌هاي سخت سوداگرانه‌اي كه بين مدارس غيردولتي و پس از آن كلاس‌هاي كنكور به‌وجود آمده است، برخي از معلم‌ها خود را در موقعيت تاجر و كاسبي مي‌بينند كه مي‌توانند بدون توسل به عشق به ‌كار معلمي ادامه دهند.اين همان تحريفي است كه در برخي مشاغل ديگر مثل پرستاري، پزشكي، وكالت و امثال آن هم مي‌تواند رخ دهد. تصحيح اين باور خزنده مسموم در بين صاحبان اين‌گونه مشاغل از وظايف كيست؟انتظار مي‌رود برنامه‌سازان و مديران شبكه‌هاي مختلف تلويزيون از شخصيت‌ معلم در برنامه‌هاي نمايشي و مجموعه‌هاي تلويزيوني بيشتر استفاده كنند. طرح مشكلات و مشقات آنها و نقش موثر آنها در زندگي افراد جامعه مي‌تواند به اهداف فوق‌الذكر يعني نزديكي بيشتر معلم و جامعه كمك كند.علي‌اكبر عبدالرشيدي‌