Tuesday، December 07، 2010

اگر فردا خورشيد بي من طلوع كند؟

اگر فردا خورشيد بي من طلوع كند؟

اگر نسيم بي من بوزد؟

اگر گل ها بي من برويند؟

اگر پروانه ها بي من پرّان شوند؟

مپندار كه نيستم.

من در هر لحظه زمان،

در اميد شاپرك ها،

در خستگي بال پرنده ها،

در عطر نسيم خنك صبحگاهي،

در طلايه خورشيد،

جاري ام.

اگر فردا خورشيد بي من طلوع كند؟

مپندار كه نيستم.

من در گرماي همه قطره هاي اشك،

در سوزش همه ناله هاي جانكاه،

در خاطره همه جدائي ها،

در شيريني همه وصال ها،

در پويائي همه فكر ها،

جاري ام.

اگر فردا خورشيد بي من طلوع كند؟

مپندار كه نيستم.

من در كشش همه دست هاي نيازمند،

در خستگي همه پاهاي گريزان،

بر همه پيشاني هاي مغرور،

بر همه انگشت هاي لرزان،

جاري ام.

اگر فردا خورشيد بي من طلوع كند؟

مپندار كه نيستم.

من در خرد نورسته همه كودكان،

در سرخي گونه همه دختران،

در چشم هاي بي رمق همه پسران،

در نغمه دعاي همه آرزومندان،

جاري ام.

اگر فردا خورشيد بي من طلوع كند؟

مپندار كه نيستم.

من با عشق جاودانه ام.

من با مرگ بيگانه ام.

من با ابديت هم پيمانم.

من پوينده راه بهشتم.

من پايان همه خوشحالي ها،

انتهاي همه خواستن ها،

و شيريني همه شعرهايم.

اگر فردا خورشيد بي من طلوع كند؟

مپندار كه نيستم.

من در هر خنده اي جاري خواهم بود.

من در برق هر چشم منتظري خواهم درخشيد.

من در لطافت هر حبه انگور،

در سرخي هر دانه انار،

در حلاوت هر دانه انجير،

كام همه عاشقان را خواهم نواخت.

اگر فردا خورشيد بي من طلوع كند؟

مپندار كه نيستم.

مرا در ضربان هر قلب اميدواري،

در نغمه موزون هر بلبلي،

در رواني هر قطره سرد آب رودخانه اي،

بجوئيد.

من صداقت راستين هر نويدم.

من شفافيت پايدار هر حقيقتم.

من ماندگاري هر كوهم.

و بلندي آسمانم.

من جاودانه ترين عشق تاريخم.