Sunday، December 19، 2010

مادر بزرگ من!




دوست عزيزي دارم كه به تازگي غم مادر بزرگش را زياد مي خورد. آنقدر مادر بزرگش را دوست مي دارد كه اخيرا هروقت مرا ديده است و يا تلفني صحبت كرده است از او سخن گفته است. در عمق كلامش و در برق نگاهش به هنگام سخن گفتن از مادربزرگ غم سنگيني را احساس مي كنم. اين غم احتمالا غم مادربزرگ هم هست كه در احساسات دوست من حلول كرده است. آخرين بار كه از مادربزرگش سخن گفت سخت مرا تكان داد. سعي كردم واكنشي نشان ندهم. من هم اين احساس را به خوبي درك مي كنم. دو روز گرفتار حالتي بودم كه از آن آخرين ملاقات پيدا كردم. آنوقت نشستم و اين ها را نوشتم. اين نوشته ها را كه تجلي يك احساس عميق است به مادربزرگ دوستم و سپس به همه مادربزرگ هاي جهان تقديم مي كنم. اين تنها كاري است كه در پاسداشت دوست از دست من بر مي آيد.


============

من و مادر بزرگ با هم بزرگ شدیم:

در یک خانه،

در یک کوچه،

در یک شهر.

من روی زانویش می نشستم،

در آن بعدازظهر گرم تابستان.

زمزمه طپش قلبش را در گوش،

گرمی سینه اش را

با گونه آشنا می کردم.

او کنار بستر شبانه من زانو می فشرد.

برایم قصه می گفت.

من در قصه هایش.

فردای روشن را تعریف می کردم:

آن باد سحرآمیز،

آن اسب سفید،

آن شب آرام،

آن فردای تابناک،


او در افسانه هایش،

گذشته خسته پر خاطره اش را ندا می داد:

آن عشق رفته.

آن دوستی پریشان،

آن لحظه برباد رفته.

دستانم را می گرفت، می فشرد.

او در نرمی دستان کوچک من،

خاطره دیروز شیرینش را می جست.

من در چروک خشکیده انگشتانش،

رنج رویاروئی با زندگی را می نگریستم.

به من چشم می دوخت.

من در زلال نگاه مهربانش،

دل بستن را می آموختم:

چه لطیف!

چه ماندگار!

او برایم،

تلخی دل کندن را حکایت می کرد:

چه سوزناک!

چه سرد!

او در قصه هایش

رشته های گسسته دیروز را

به هم گره می زد.

من با هر کلمه اش

رشته ای از خط سیر فردا را

ترسیم می کردم.

گوش کم رمق او،

ندای رویش گرم مرا می شنید.

من از میان لرزش لب های داغمه بسته اش،

ترنم سرود ایستادن و بودن را می شنیدم.

من غبار کوچه دراز خاک آلود عمر را،

از جلوی چشم کم سوی او می زدودم.

او با قطره ای اشک،

راه اندک مانده تا افق ابدیت را،

آب و جارو می کرد.

من و مادر بزرگ،

ما با هم گام می زدیم:

من می آمدم

او می رفت.