Sunday، January 23، 2011

چند مقاله

در اين پست چند مقاله اخير را نقل مي كنم. اميدوارم مورد پسندتان باشد:

عقدا - شاه شكار- انار

ياد دادن و ياد گرفتن

پوتين و خيام

نورمن ويزدوم كمديني از جنس مردم

تاريخ خبر: پنجشنبه22مهر 1389 -6 ذی القعده 1431 - 14اکتبر 2010 - شماره 24872

و اما بعد ...

عقدا- شاه شكار- انار

علي اكبر عبدالرشيدي


چند روز پيش با تعدادي از دوستان راهي سفري به يزد بودم. سر راه به عَقدا رسيديم. عَقدا يکي از توابع شهرستان اردکان در استان يزد است كه با حدود پنج هزار نفر جمعيت به داشتن يكي از نادرترين و بهترين رقم‌هاي انار جهان شهرت دارد. انار عقدا شيرين، با رنگ گل بهي، با پوستي نازك و - در آن كوير خشك و سوزان- پر آب است. با دوستان تصميم گرفتيم براي خريد مقداري انار سري به عقدا بزنيم. سر ماشين را - به قول معروف - كج كرديم و وارد عقدا شديم.‏

عقدا مثل شهرهاي سوت و كور فيلم‌هاي وسترن مي‌مانست. از ساكنان شهر در خيابان‌ها كوتاه و باريك چندان خبري نبود. رانديم و گشتيم اما از انار فروش و انار شيرين عقدا اثري نيافتيم. پير مردي كه مغازه كوچك ميوه فروشي داشت خبرداد كه مقداري انار براي فروش دارد اما آن انار وارداتي است و به عقدا تعلق ندارد. ‏

نمي‌دانم چرا؟ اما بلافاصله به ياد اين سخن رئيس اتاق بازرگاني مشهد افتادم كه در تيرماه امسال با ارائه گزارشي از وضعيت کنوني انار ايران در تجارت جهاني اعلام كرد كه در حالي که روزگاري بيش از 90 درصد بازار انار کشوري مانند کره جنوبي در اختيار ايران بوده، امروز انار آمريکا جاي انار ايران را در اين بازار گرفته است. وي افزود كه به مسئولان گوشزد کرده است که کشور آمريکا با تعيين 40 سنت يارانه براي صادرات هر کيلوگرم انار درصدد است انار ايران را در بازارهاي جهاني از سكه بيندازد. وي اضافه كرد كه اگر همين امروز حمايت‌هاي لازم از اين محصول انجام نشود چهارسال ديگر شاهد ريشه‌کن شدن درختان انار و کشت محصولات ديگر به جاي آن خواهيم بود.

با دوستان همسفر در اين فكر بوديم كه اگر به توسعه كاشت انار در اين شهر اقدام شود چه منبع درآمد سرشاري براي مردم عقدا و كشور ايجاد خواهيم كرد زيرا انار در اقتصاد جهاني كم از خرما، زعفران، پسته، آلو و گردويي نيست كه ما در جهان مقام اول توليدشان را داريم. ‏

هنوز از عقدا خارج نشده بوديم كه به محله‌اي برخورديم كه مسجد جامع عقدا در آن قرار داشت. ترجيح داديم به جاي خريد انار به ديدار آثار معماري سنتي عقدا بپردازيم كه شيرين‌تر و لطيف‌تر است. محله اطراف مسجد جامع عقدا چه زيبا بود. محله‌اي نيمه بازسازي شده و انباشته از بناهاي قديمي و سنتي كويري كه انسان را به ياد بهترين دكورهايي مي‌انداخت كه براي ساخت فيلم‌هاي سينمايي مي‌سازند.‏

به فكر افتاديم كه حالا كه بازار انار كمي كساد است اي كاش فيلمسازان و سريال سازهاي ما به عقدا مي‌آمدند و فيلم‌هاي تاريخي خود را در اين شهر كوچك مي‌ساختند كه صرفه جويي زيادي در هزينه براي ساخت دكور و درآمدي براي ساكنان محروم آن داشت. در اطراف اين محله هم از ساكنان معدود عقدا خبر چنداني نبود.

پياده شديم و وارد بافت سنتي شديم. چه زيبا، چه باشكوه، بخش بازسازي شده چه چشم نواز و بخش مخروبه و فراموش شده چه دلخراش. به بازارچه‌اي رسيديم كه متروكه بود. از دكان و فروشنده و طبعاً از خريدار هيچ اثري نبود. سري به زير طاقي بلند بازار فراموش شده فروبرديم.

از انتهاي بازار مخروبه صدايي برخاست. صداي آشناي مرد مهربان و خجول كوير كه به غريبه‌ها سلام مي‌داد. چه گرم و چه صادقانه. صدا نزديك‌تر شد و ميزبان چهره‏ آشنا سراسيمه خود را به ما رساند.

بي‌درنگ و بدون درخواست براي گردش ما در عقدا ابراز آمادگي كرد. با صدايي كه از شدت هيجان مي‌لرزيد گفت پرسيد «ميرزا رضا؟ آمده‌ايد خانه ميرزا رضا را ببينيد؟»‏

كدام ميرزا رضا؟ نكند منظورش همان ميرزا رضاي كرماني بود؟ همان مردي كه ابهت دربار فاسد قاجار را چون پوست تخم مرغ گنديده شكست و زير پا له كرد؟ همان مردي كه در دفاع از عفت و ناموس همسرش ريشه استبداد قجري را هدف قرار داد؟

سال‌هاي سال بود كه ميرزا رضاي كرماني را كرماني مي‌دانستيم. در حقيقت ميرزا محمدرضاي کرماني فرزند ملاحسين عقدايي معروف به ملاحسين پدر در کرمان زاده شد. پدرش ملاحسين در زمان حکومت طولاني محمد اسماعيل خان وکيل‌الملک در کرمان، به دليل ظلم و ستمي که بر او رفته بود به عقداي يزد مهاجرت کرد. ما اينك به خانه‌اي رسيده بوديم كه در و ديوار گواه غصه‌هاي آن مرد بود.

ميرزا رضا کرماني از شاگردان سيد جمال الدين اسدآبادي بود. او پس از آنکه در دفاع از ناموس خود به دستور کامران ميرزا فرزند ناصرالدين شاه و حاکم کرمان هفت ماه ونيم در زندان قجري به سر برد با تن شكنجه شده و مجروح به خارج از کشور رفت و در آنجا تحت مراقبت سيد جمال الدين اسد آبادي قرار گرفت. مي‌گويند توصيه آقا سيد جمال به ميرزا اين بوده است كه به جاي شكايت از فرزند چشم ناپاك شاه ريشه استبداد قجري را هدف بگيرد و جان فرتوت خود را نثار ايران كند.‏

وي كه طلبه خالصي بود فرمان مراد خود را حقيقتا به جان خريد. در بيست و ششم رجب 1313 هجري قمري با هدف زدن ريشه استبداد قجري به ايران بازگشت. در دوم شوال همان سال وارد شهر ري شد و به ديدار شيخ‌هادي نجم آبادي شتافت. ناصرالدين شاه مشغول تدارک برگزاري جشن‌هاي پنجاهمين سال سلطنت خود بود كه به مرقد حضرت عبدالعظيم رفت. ميرزا رضاي کرماني از فرصت استفاده كرد و شاه را در حرم حضرت عبدالعظيم به ضرب پنج گلوله از پاي در آورد و در دوم ربيع الاول 1314 هجري قمري در ميدان مشق توپخانه تهران به دار آويخته شد. ‏

ناظم‌الاسلام کرماني در کتاب تاريخ بيداري ايرانيان مي‌نويسد: «مظفرالدين شاه خيال کشتن ميرزا رضا و قصاص او را نداشت و کراراً گفته بود قصاص و کشتن ميرزا رضا، تشفي قلب من نيست، من اگر بخواهم انتقام بکشم، بايد تمامي اهل کرمان را از دم تيغ بگذرانم.»‏

ميرزا رضا قبل از اعدام وصيت کرده بود روي سنگ قبرش بنويسند: محب آل محمد(ص)، غلام هشت و چهار (ع)، فداي مردم ايران، رضاي شاه شکار!

ميزبان عقدايي بدون شنيدن پاسخ رضايت ما جلو افتاد و ما هم در پي او. به وسط محله متروكه و خاك آلوده رسيديم. به راست پيچيد و در برابر در چوبي كوتاهي كه با يك پله از كف بازار بالاتر بود ايستاد. با نگاهي سرشار از غرور و احساس كه به چشم ما انداخت با دست در خانه متروكه‏اي را نشان داد. در آن خانه باز بود. در همه خانه‌هاي متروكه آن محله باز بود. انگار بر آن محله زيبا خاك مرگ پاشيده بودند. زمان در اين محله ده‌ها سال پيش متوقف شده بود. احساس مي‌كرديم كه به دويست سال پيش رفته‌ايم. اما محله، آن خانه و دَرِ آن به قرن‌ها قبل از آن شباهت داشت.‏

از در خانه ميرزا كه وارد شديم يك آشپزخانه و انباري به وسعت سه متر مربع در كنار اتاقي به وسعت چهار متر مربع ديده مي‌شد. خانه همين بود و همين. از پله‌اي كه در كنار مطبخ قرار داشت به بالاي بام رفتيم. بر پشت بام هيچ نبود جز خاك و كاهگل خشكيده و سوخته. باد نرمي هم مي‌وزيد و برصورت متحير ما نرم نرمك سيلي مي‌نواخت. ‏

خانه ميرزا رضاي كرماني از نظر تاريخي اهميت دارد. ديدن اين خانه و مسكن متواضع مردي كه با سربلندي در برابر جريان ظالمانه استبداد قجري تاريخ كشورش ايستاد و درس ايمان، از خود گذشتگي و وفاداري را براي نسل‌هاي بعد به يادگار گذاشت بسيار جالب است.‏

وقتي خانه ميرزا رضاي كرماني را، بازارچه متروك را، محله قديمي فراموش شده را و انارستان‌هاي محقر و غبار گرفته عقدا را ترك مي‌كرديم احساس مي‌كردم بغضي خفته در گلويم انباشته شده است. به اين اميد بودم كه اين خاطره شيرين را براي ديگران هم نقل كنم.

راستي اگر محله‌هاي قديمي متروكه و مخروبه عقدا و عقداهاي ديگر اين مرز و بوم بازسازي شود، اگر اين بازارچه فرو رفته در زيرزمين تاريخ احيا شود، ‌اگر انارستان‌هاي عقدا رونق يافته و توسعه يابند، اگر ايرانگردان، نه الزاما خارجيان، كه ايرانيان، حتي اهالي اردكان و يزد به ديدن اين شهر بروند و اگر ما ياد بگيريم تاريخ را نه در دور دست‌ها كه در همين نزديكي‌ها جست و جو كنيم دل تاريخ حتماً شاد خواهد شد. تاريخ هر چه باشد حتماً از انار عقدا شيرين‌تر است.‏

تاريخ خبر: سه شنبه 25آبان 1389 -9ذی الحجه 1431 -16نوامبر 2010 - شماره 24900

و اما بعد ...

ياددادن يا يادگرفتن؟

علي اكبر عبدالرشيدي


كارشناسان امر آموزش معتقدند كه سالهاست آموزش به معناي «ياد دادن» و ارائه يك سويه دانش از سوي استاد و دانشگاه به دانشجويان و حتي دانش آموزان جاي خود را به فراگيري از سوي دانشجو و دانش آموز داده است. يعني «فرايند ياد دادن» محض1 تبديل به فرايند متعامل يادگرفتن2 شده است. شايد درك تفاوت اين دو عبارت براي امثال من دشوار باشد. اما نگاهي به تفاوت معنايي ياد دادن و فراگرفتن اهميت موضوع را برملا مي‌كند.

در «فرايند ياد دادن» معلم يا استاد آن چه را كه مي‌داند يا مي‌تواند معرفي كند به دانش آموز يا دانشجو مي‌آموزد. به عبارت ديگر حد اكثر سقف پرواز دانش‌آموز يا دانشجو حدي است كه معلم يا استاد در آن جا ايستاده است. اگر دانشجو خيلي موفق باشد مي‌تواند جاي استادش را بگيرد. اگر هم خيلي نابغه باشد كمي بيشتر از استاد مطالعه كند و بس.

اشكالي كه در «فرايند ياد دادن» وجود دارد اين است كه دانش آموز يا دانشجو به يادگرفتن چيزي عادت مي‌كند كه در اختيار او قرار مي‌گيرد. لذا هدف ياددادن استادان واقع مي‌شود بي آنكه بداند مي‌تواند به صورت مستقل به فكر يادگرفتن هم بيفتد و در حقيقت به دنبال يادگرفتن برود.

در «فرايند يادگيري» اين دانش آموز يا دانشجو است كه به جاي استاد قرار مي‌گيرد و به جاي اين كه منتظر باشد تا چيزي را به آن‌ها ياد بدهند خود در پي چيزي مي‌رود كه بايد يادبگيرد و خود چيزي را كه بايد ياد بگيرد انتخاب مي‌كند.در «فرايند ياد دادن» دانشجو يا دانش آموز به جز موضوعاتي كه استاد ارائه مي‌كند يا موضوعاتي كه در برنامه درسي دانشگاه قرار داده شده موضوعي براي شناخت نمي‌يابد. اگر سوالي در برابرش وجود دارد تنها به گوش دادن به سوال استاد بسنده مي‌كند و ضرورتي براي حل آن مساله نمي‌يابد. اما در «فرايند يادگيري» دانش آموز و دانشجو به جاي گوش دادن محض به سخنراني‌ها و بيانات استاد به پيدا كردن راه حل براي سوالات خود هم مي‌افتد. يعني مشكلاتي را كه در برابرش قرار مي‌گيرند مي‌بينند، آن‌ها را شناسايي كرده به پيدا كردن راه حل براي آن‌ها اقدام مي‌كند.

از سوي ديگر به جاي امتحان دادن و ثابت كردن اين موضوع كه چقدر از سخنان استاد را فراگرفته است به آزمايش كردن در آزمايشگاه‌ها و كارگاه‌ها و حتي در جهان پيرامون مي‌پردازد و از اين ممر خلاقيت و توان عملي خود را در حل مشكلات بالا مي‌برد.نتيجه «فرايند ياد دادن»، گرفتن نمره و مدرك است. دانشجويي كه نمره خوب گرفته و به مدرك دست پيدا كرده است به دنبال كار مي‌افتد بي آن كه قدرت عملي و تجربي حل مشكل و مساله‌اي را داشته باشد صرف قابليت انتقال همان اطلاعاتي را دارد كه خود آموخته است. در حالي كه دانشجويي كه از روش فراگيري پيروي كرده است دانش و خرد خود را افزايش داده و با خلاقيتي كه در خود پرورانده قدرت حل مشكل و مساله‌ها را يافته و روش يافتن راه حل براي مساله را هم تجربه كرده است.امروزه اغلب دانشگاه‌هاي جهان روش تدريس خود را از اتكاي محض به سخنراني‌ها و يا درس دادن اساتيد به سمت تقويت قابليت‌هاي دانشجو براي حل مساله سوق داده اند. اين دانشگاه‌ها دانشجويان را در موقعيت دشوار كشف مساله، يافتن راه حل و البته بهترين راه حل براي آن مساله و در نهايت حل عملي و تجربي آن مساله قرار مي‌دهند. در حقيقت دانشجو بي آن كه نمره بد بگيرد فرصت آزمون و خطا را مي‌يابد و در نهايت به بهترين راه حل ممكن به منظور حل مساله دست مي‌يابد.

با وجود مقاومت رواني و محافظه كارانه اكثر دانشجويان در برابر تغيير از «روش ياد دادن» به «روش يادگرفتن» تحقيقات روي نظام آموزشي دانشگاه‌هاي جهان نشان مي‌دهد كه «روش يادگرفتن» دست كم در 1400 دانشگاه جهان تا كنون به صورت عملي به اجرا در آمده است.

لازم است بدانيم كه بسياري از استادان دانشگاه‌ها هم «روش ياد دادن» را بر «روش يادگرفتن» از سوي دانشجويان ترجيح مي‌دهند. استادان با «روش ياد دادن» بيشتر آشنا هستند. در حالي كه براي رو آوردن به «روش فراگرفتن» بايد تغيير روش بدهند كه اين نيز كار دشواري است. اما تجربه سال‌هاي اخير نشان داده است كه رو آوردن به روش‌هاي فراگيري تنها راه موفقيت‌هاي علمي است. از سوي ديگر نتيجه نهايي «روش يادگيري» بالابردن قدرت تحقيق و پژوهش در دانشجويان و در نهايت توليد علم است.



1-
Teaching

2-
Learning

تاريخ خبر: پنجشنبه 8مهر 1389 ـ 21شوال1431 ـ 30سپتامبر 2010 ـ شماره 24861

و اما بعد ...

پوتين و خيام

علي اكبر عبدالرشيدي


در خبرها و روزنامه‌ها خوانديم كه ولاديمير پوتين رئيس‌جمهور سابق و نخست وزير فعلي روسيه سخت به رباعيات عمرخيام علاقمند شده است. البته رباعيات كه چه عرض كنم. حتماً به مفاهيم ذهني و انديشه‌هاي حكيم نيشابور شيفته شده است. ‏

توجه و علاقمندي به انديشه‌هاي خيام اتفاق جديدي نيست. به خاطر داريم كه وقتي در 15 ژانويه 1859 يعني حدود 150 سال پيش ادوارد فيتزجرالد بهترين ترجمه از رباعيات حكيم عمرخيام را به زبان انگليسي ارائه كرد يك باره جهان با خيام و انديشه‌هايش آشنايي عميقي يافت. ‏

بعد ترجمه پشت ترجمه از رباعيات خيام به زبان‌هاي مختلف منتشرشد به طوري كه در دهه 1960 و 1970 خيام مشهورترين انديشمند شرق در جهان غرب به شمار مي‌رفت. در آن سال‌ها شهرت عمومي خيام حتي از مولانا و حافظ هم بيشتر بود.‏

در مورد علت شهرت خيام در غرب نظريه‌هاي مختلفي عنوان شده است. عده‌اي اشارات خيام به خوشگذراني، جام، ابريق و اين گونه واژه‌ها را دليل استقبال غربي‌ها از رباعيات او دانسته اند. اما مخالفان مي‌گويند در غرب شاعران بيشتري يافت مي‌شود كه از اين اشارات داشته و دارند. دليلي وجود ندارد كه غربي‌ها اين اشارت را در اشعار يك انديشمند شرقي بجويند كه تعداد رباعياتش گاه 24 و حداكثر كم‌تر از صد رباعي ذكر شده است.‏

عده ديگري هم گفته‌اند كه علاقمندان رباعيات و انديشه‌هاي خيام در دهه 1960 عمدتاً جوانان مايوس آمريكايي خسته از جنگ ويتنام و جنگ كره بودند و خيام را بازگو‌كننده سرخوردگي‌هاي تلخ احساسي و عقلاني روشنفكرانه خود تلقي مي‌كردند. مسئوليت اين تعليل‌ها بماند گردن آن‌هايي كه آن را سر زبان‌ها انداخته‌اند و پاسخگويي هم باشد براي كارشناسان امر.‏

اما خواندن اين خبر كه ولاديمير پوتين در سال 2010 ميلادي به انديشه‌هاي خيام علاقمند شده باشد و «مصراع‌هايي از اين رباعيات را - آن هم به زبان روسي - زير لب زمزمه كند» علاوه بر اين كه براي يك فارسي زبان خوشحال‌كننده است كمي خواننده را به تعجب وا مي‌دارد. ‏

اما سوال جدي اين است كه چرا بايد پوتين كه يك ورزشكار تمام عيار و يك سياستمدار كاركشته عملي است و اثري از ياس فلسفي و سرخوردگي روشنفكرانه در وجودش مشاهده نمي‌شود به انديشه‌هاي خيام علاقمند شده باشد؟ پوتيني كه در چچن و ابخازيا با قدرت وارد عمل مي‌شود و در فصل تفريحات و تعطيلات با خرس مي‌جنگد و گاه با اتوموبيل روسي لادا از آن سوي آسيا به اين سوي اروپا و از جنوب آسيا به قطب شمال سفر مي‌كند و هر جا حريفي ببيند انواع فنون جودو، كاراته، تكواندو و هر چه ورزش رزمي سخت است به نمايش مي‌گذارد چرا بايد از خيام نيشابوري ما خوشش آمده باشد؟

اما از آن جالب‌تر اين كه منشا اين خبر «خبرگزاري جهان» تركيه بوده است. جالب بودن اين رابطه از آن جا مشخص مي‌شود كه ترك‌هاي تركيه سال‌هاي سال است كه مولانا جلال الدين بلخي را به دليل زندگي و فوت در آناتولي از آن خود دانسته و نه تنها در گوشه و كنار شهرهاي تركيه مراسم مثنوي خواني و سماع به راه انداخته‌اند كه سال مولانا را هم در سطح جهاني با آبرومندي جشن گرفتند و در همان سال يك نسخه ترجمه انگليسي از اشعار مولانا را هم به همسر جرج بوش رئيس‌جمهور سابق آمريكا هديه دادند. ‏

البته اين اقدام اخير بدان دليل صورت گرفت كه ترجمه مثنوي به لطف آقاي كلمن باركس چند سالي است كه در آمريكا پرفروش‌ترين كتاب است و آمريكائيان ترجمه مثنوي مولوي را بيشتر از اشعار شكسپير مي‌خرند و مي‌خوانند.‏

داستان ترجمه مثنوي آقاي كلمن باركس هم جالب است. چند سال پيش كه آقاي باركس به ايران آمد و به خاطر همان ترجمه‌ها مدرك دكتراي افتخاري از يكي از دانشگاه‌هاي ايران دريافت كرد در مصاحبه‌اي به نويسنده اين مقاله توضيح داد كه او در ترجمه مثنوي آن چه را كه خود از انديشه‌هاي مولانا مي‌فهمد ترجمه مي‌كند نه آن چه را كه مولانا گفته است. ايشان مي‌گفت مردم آمريكا مولانايي را شناخته‌اند كه من به آن‌ها معرفي كرده ام و آن مولانا با خود مولانا خيلي فرق مي‌كند.‏

ايشان خيلي نامربوط هم سخن نمي‌گفت. چون درست است كه ترجمه ايشان از مثنوي معنوي پر فروش‌ترين كتاب آمريكا در ده يا پانزده سال اخير بوده است اما ترجمه اصيل، معتبر و مشهور رينولد نيكلسون كه طي پانزده سال از 1925 تا 1940 به زبان انگليسي انجام شد خريدار چنداني ندارد. ‏

ترجمه آقاي كلمن باركس اصولا يك مثنوي جديد است كه ربط چنداني به خود مولانا و انديشه‌هاي او ندارد. مثلا وقتي از آقاي باركس در مورد مفهوم «نيستان» در نظر مولانا سوال كردم ايشان اصلا خبر نداشت كه نيستان چه معنايي مي‌دهد. چون ايشان اصلا زبان فارسي را نمي‌داند. تعريف مي‌كرد كه بعد ازظهرها به كافه‌اي نزديكي خانه اش مي‌رود. چيزي مي‌نوشد و شعري از اشعار مولانا را كه قبلا به انگليسي ترجمه شده مي‌خواند و بعد آن شعر ترجمه شده را دوباره به زبان دل خود مي‌سرايد. در حقيقت باركس فقط نام مولانا را بر نوشته‌هاي خود گذاشته و از اين راه آنقدر پولدار شده است كه هنوز به سن بازنشستگي نرسيده خود را بازنشسته كرده و زندگي مرفهي براي خود درست كرده است. ‏

شايد آقاي باركس در اين قضيه بي تقصير باشد. به قول آقاي ويليام چيتيك دانشمند معتبر مولانا شناس آمريكايي وقتي مطالعه و تلاش همه چيز علمي و گسترده‌اي در باب انديشه‌هاي مولانا از سوي داعيه‌داران انديشه‌هاي مولانا در كار نباشد آقاي باركس مشغول ترجمه دلبخواهي از مثنوي، كشور تركيه مشغول جلب توريست و خيلي افراد ديگر مشغول خيلي كارهاي ديگر به نام مولانا مي‌شوند.‏

اين داستان به مولانا محدود نبوده و نيست. وقتي ابن‌سينا را عرب معرفي مي‌كنند و همين حكيم عمرخيام نيشابوري را رياضيدان عرب ثبت مي‌كنند، هويت ايراني خيلي از دانشمندان ديگر هم نفي مي‌شود. حالا مترجم رباعيات خيامي كه آقاي پوتين مي‌خواند چه كسي بوده و آن ترجمه چقدر معتبر و اصيل است خود حكايت ديگري است. شايد يك مترجم روسي به تبعيت از آقاي كلمن باركس به فكر ترجمه رباعيات خيام به زبان روسي افتاده و همين روزها است كه خبر فروش بي سابقه ترجمه رباعيات خيام در روسيه به گوش برسد و بعد بفهميم كه وا اسفا! كه آن مترجم بر سر رباعيات خيام چه آورده است.‏

پاسداري از فرهنگ كشور ما يك پاسداري همه جانبه است. هم بايد بناهاي باستاني حفاظت، مرمت و معرفي شوند، هم بايد متون آثار دانشمندان ايراني حفاظت، تنقيح و منتشر شوند و هم هويت اين دانشمندان، هنرمندان، نويسندگان، شاعران و همه بزرگان تاريخ ايران حفظ گردد. اين وظيفه فقط بر دوش ما ايرانيان است. شايد هيچ كس ديگري در دنيا علاقه‌اي به حفظ شان فرهنگ و فرهنگ سازان تاريخ ايران نداشته باشد.‏

اين ما ايرانيان هستيم كه بايد به صورت سازمان يافته و مديريت شده دائرة المعارف‌هاي جهان را از وجود اطلاعات غلط و انحرافي در مورد ايران و ايرانيان پاك نگهداريم و از سوي ديگر اطلاعات درست و جامعي در همين زمينه به آن بيفزائيم. ما بايد دانشگاه‌هاي جهان، رسانه‌هاي جهان، كتاب‌ها و كتابخانه‌هاي جهان را از اطلاعات و اسنادي كه معرف ايرانيت مردان و زنان بزرگ اين سرزمين و انعكاس دهنده اصالت انديشه‌هاي آنان است پر كنيم.‏

البته ايرانيان خارج از كشور هم از نام خيام استفاده‌هاي زيادي به عمل آوردند. مثلا اگر به كشورهاي خارجي پا بگذاريم و به يك چلوكبابي ايراني برخورد كنيم حتما نام، نشان يا يكي از رباعيات عمر خيام را بر در ورودي يا داخل آن چلوكبابي مي‌بينيم. اين توجه ايرانيان محترم خارج از كشور به اين علت است كه با نام خيام مشتريان خارجي را به سمت چلوكبابي خود جلب كنند و الا حتما قصد بدي ندارند. ‏

تاريخ خبر: پنج شنبه 15 مهر 1389 - 28 شوال 1431 - 7 اکتبر 2010 - شماره 24866

و اما بعد

نورمن ويزدوم كمديني از جنس مردم

علي‌اكبر عبدالرشيدي


نورمن ويزدوم کمدين مشهور انگليسي در سن نود و پنج سالگي مرد. نورمن شخصيتي بود که در طول دهه‌هاي اخير کودکان زيادي را در سراسر جهان سرگرم کرد به طوري که امروز بخش مهمي از مردم جهان شادماني کودکي خود را مديون شخصيت او مي‌دانند.

من نورمن ويزدوم را در اواخر دهه 1980 در لندن ديدم. روزي از خيابان آکسفورد مي‌گذشتم که او را در گوشه پياده‌رو ديدم. ابتدا باور نمي‌کردم يکي از مشهور‌ترين کمدين‌هاي معاصر که شهرتش جهاني است اين چنين ساده و بي‌پيرايه در بين مردم عادي در خيابان راه برود. نه اثري از جلال و شکوه ديگر ستارگان سينما را داشت و نه تمايلي به متفاوت کردن خود از ديگران.

قدم جلو گذاشتم. خود را به او رساندم. براي معرفي کردن خود سلامي و احوالپرسي کافي بود که بايستد و با خوشرويي مرا مورد محبت قرار دهد. وقتي فهميد خبرنگارم و ايراني به مصاحبه با من تمايل زيادي نشان داد. با هم نشستيم و يک ساعتي صحبت کرديم. صحبت ما به صورت تلويزيوني ضبط شد و بارها از شبکه‌هاي سيما پخش شد. به گمانم همين‌الان هم آن مصاحبه در جايي در آرشيو صدا و سيما بايگاني است.

با خوشرويي مي‌گفت از ايران و ايرانيان خاطره‌هاي خوش و شيرين دارد؛ دوستان ايراني زياد دارد و چلو کباب را هم خيلي دوست دارد. با خوشحالي از ايرانياني ياد مي‌کرد که فيلم‌هاي او را ديده و نسبت به او ابراز محبت کرده‌اند.

بعد توضيح مي‌داد که خنداندن مردم برايش يک شادماني هميشگي بوده و از اين که پا به اين عرصه گذاشته راضي است. حتي مي‌گفت اگر دوباره به دنيا بيايد باز هم همين شغل را انتخاب مي‌کند.

پرسيدم چند فيلم بازي کرده است. جواب داد شانزده فيلم. من که عادت داشتم هنرمندان ايراني را با ده‌ها فيلم به ياد بياورم تعجب کردم. وقتي تعجب مرا ديد افزود شانزده فيلم براي يک کمدين بسيار زياد است. بعد افزود که براي ماندگار شدن بايد تا آن جا بازي کرد که نوآوري داشته باشي و تن به تکرار ندهي.

در مورد موفقيتش در کمال مهرباني و تواضع توضيح مي‌داد که همه موفقيتش به کمي شانس و لطف مردم بستگي داشته است. شانس از اين بابت که يک روز در تئاتري که او مشغول کار بوده هنرپيشه اصلي يک نمايشنامه سر کار حاضر نشده و او به جاي آن بازيگر غايب به صحنه رفته و چون مورد لطف تماشاگران قرار گرفته وارد کار بازي در تئاتر و بعد سينما شده است. اگر خوب دقت کنيم بسياري از مضمون‌هاي کمدين‌هاي بعد از نورمن در حقيقت تکرار مضمون‌هايي است که نورمن در فيلم‌هاي خود آفريده است. وقتي پرسيدم که کدام کمدين را بيشتر از ديگران دوست دارد با قاطعيت گفت «فقط چارلي چاپلين». بعد توضيح داد که کمدي در سينما و تئاتر بايد در قالب بازي ارائه شود نه در قالب بيان کلمه و جمله خنده‌آور. او سينماي متکي به بيان هنرپيشه را ضعيف‌تر از سينماي متکي به بازي و خلق صحنه‌هاي ديدني مي‌دانست و به همين دليل هيچ کمدين ديگري بهتر از چارلي را سراغ نداشت.

جالب اين است که چارلي چاپلين هم بارها از نورمن ويزدوم به عنوان بهترين «دلقک» محبوب خود نام برده بود. انگار اين دو شخصيت دلبستگي حرفه‌اي خوبي به هم داشتند.

رمز موفقيت نورمن در خنداندن مردمي بود که در سال‌هاي بعد از جنگ جهاني دوم به خنديدن نياز مبرم داشتند. او معتقد بود که پس از سال‌ها خدمت نظامي در دوران جنگ جهاني دوم رسالت خود را در خنداندن مردم و شاد کردن دل کودکان ايفا کرده است. در يک کلام نورمن از جنس مردمي بود که او آن‌ها را دوست مي‌داشت و شايد به همين دليل هم مردم او را دوست مي‌داشتند. زندگي متواضعانه و عادي او الگو و درس بزرگي براي همه هنرمنداني است که مايلند همچون او شهرت جهاني داشته و ماندگار شوند.