Monday، February 07، 2011

خانه اي آن سوي پرچين خاطره

يكي از دوستان كه نشريه اي در باب ساختمان دارد از من خواست برايش مقاله اي بنويسم.

اين مقاله را نوشتم و تقديمش كردم"

وقتي صحبت از ساختمان و ساخت و ساز پيش مي آيد داغ دل من تازه مي شود. نمي دانم چرا. من قطعا از ساختمان و مهندسي ساختمان بي اطلاعم. اما با شنيدن اسم ساختمان ذهنم يكسره راهي آن روزهاي دور و آن كوچه هاي قديمي و آشنائي مي شود كه جاودانه در پشت كلوت (1) هاي كوير مخفي شده است. تنها ساختمان به ياد ماندني و زيبائي كه مي شناسم همان خانه قديمي پدري در بافت قديمي "محلۀ شهر" كرمان و جلوي پيشاني كوير است كه در آن بزرگ شدم. آن خانه در ذهن و ياد من زيبا تر از هر بناي با شكوه و هر آسمانخراشي است كه در طول سال هاي از دست رفته زندگيم در اين سو يا آن سوي دنيا ديده ام. آن خانه در خاطره من آشيانه عشق است. در آن خانه است كه همه خاطرات خوش روزهاي باز نيافتني كودكيم جا مانده است.

انگار همين پريروز بود. هوا كه رو به گرمي مي گذاشت، پشت بام هاي كاه گلي را آب و جارو مي كرديم، پشه بند ها را مي زديم و خواب شبانگاهي روي پشت بام و زير آسمان مخملين كوير را آغاز مي كرديم.

انگار همين ديروز بود. آفتاب كه به هره لب بام مي رسيد حياط را جارو مي كرديم و بعد آبي به كف آجري حياط و كمي هم به ديوارهاي كاه گلي مي پاشيديم. بوي خنك گاه گل كه به هوا برمي خاست فرش ها را لب حوض پهن مي كرديم، جمع مي شديم و منتظر مي مانديم. مادر بزرگ مي آمد و سماور برنجي نيكُلايش (2) را كه با خاكستر و كاهگل سائيده و برق انداخته بود با ذغال آتش مي كرد. بچه ها جمع مي شدند و به نوبت در تنوره سماور فوت مي كردند تا آتش داخل تنوره گداخته شود. آب داخل سماور كه مي جوشيد مادر بزرگ چائي را دم مي كرد. چائي گلابي كلكته هند كه در گل بيدمشك خوابانده بود تا معطر شود. بعد همه مي آمدند. گاهي همسايه ها هم حاضر مي شدند. مادر بزرگ چائي لب سوز، لب ريز و لب دوز توي استكان هاي كمر باريكش مي ريخت و همه را به نوشيدن آن دعوت مي كرد. موقعي كه پدر بزرگ زنده بود، او هم مي نشست و مثنوي مي خواند:

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگويم شرح درد اشتياق

هر کسی کو دور ماند از اصل خويش

بازجويد روزگار وصل خويش

گاهي هم شاهنامه مي خواند. با آواز بلند هم مي خواند كه صدايش چند خانه آن طرف تر مي رفت. قصه "زهره و منوچهر" را هم با صدائي محزون و گرفته زمزمه مي كرد. شايد ياد و خاطره چشم سياهي پنهان شده در گوشه دلش بود كه تارآواي صدايش را مي لرزاند و گوشه چشمش را خيس مي كرد:

آه چه غرقاب مهيبي است عشق

مهلکه‌ي پر ز نهيبي است عشق

غمزه‌ي خوبان دل عالم شکست

شيردل است آنکه از اين غمزه رست

شب هاي جمعه هم قصه مشكل گشا مي گفتيم و نخودچي كشمش پاك مي كرديم. نخودچي كشمش پاك شده را هم به اميد گشايش مشكلي كه آن روز نداشتيم مي خورديم. كو آن آجيل كه امروز بخوريم شايد گره از اين همه مشكلمان وا شود؟

شب هاي ماه مبارك با بقيه بچه ها دستجمعي فانوس به دست تا سحر در كوچه هاي تو در تو مي گشتيم و يا قاشق مي زديم و يا "الله رمضاني(3) " مي خوانديم. وقتي ميزباقر "پيش خواني" سحر را شروع مي كرد به خانه برمي گشتيم. ميزباقر تا دم دماي اذان صبح دعاي سحر مي خواند و ما هرگز نفهميديم كه او كي سحري مي خورد.
انگار همين ديروز بود كه قبل از بارش باران زمستاني كه خيلي دير هم آغاز مي شد پدرمان خاك رس و كاه مي خريد و به سراغ عمله و بنا مي رفت و پشت بام ها را اندود مي كرد كه زير برف و باران سنگين زمستاني مانع از چكيدن آب به داخل خانه شود. يك روز كارگرها مي آمدند و گِل درست مي كردند. گل‌رس را با كاه مخلوط مي كردند. آنقدر آن را لگد مي كردند تا چسبناك شود. بعد اندود را آغاز مي كردند.

خانه ها در نظر كودكانه ما چه بزرگ بود. نشيمن داشتيم، مهمانخانه داشتيم، پندري (4) بود، ارسي بود و اتاق هاي ديگر هريك براي منظوري و مقصودي. نمي دانم در معماري اين خانه ها چه اتفاقي افتاده بود كه بين بالاخانه، تنبل خانه، زيرزمين و بقيه اتاق ها اين همه اختلاف درجه حرارت، رطوبت و نور بود. يكي رو به شمال. يكي رو به جنوب. ديگري طرف يسار و آن يكي در سمت يمين. در چهار طرف حياط اتاق و پشت آن ها باز هم اتاق و انباري داشتيم.

گفتم تنبل خانه. بله! اتاقي داشتيم به نام تنبل خانه كه از همه طرف مسدود بود و پنجره اي نداشت. فقط يك در داشت. در اطراف اتاق انواع خمره ها و غرابه ها (5) براي نگهداري شيره انگور، آبغوره، ترشيجات، مرباجات، برنج، حبوبات و بقولات قرار داده شده بود. حلب هاي روغن را هم يك جا در تابستان مي خريدند و در همين تنبل خانه انبار مي كردند. در طول زمستان چند كماجدان بزرگ پر از گوشت قرمه شده هم در تنبل خانه نگهداري مي شد كه در زمان فراواني گوشت در تابستان آماده مي كردند و تا قوس(6) مي خورديم.
گوني هاي آرد را هم در همين جا نگهداري مي كردند. پدرم گندم را مي خريد، كَمدار(7) مي آمد و گندم ها را بعد از تميز كردن به آسياب مي برد. آرد در تنبل خانه انبار مي شد تا در طول سال نان تازه بخوريم. در وسط تنبل خانه سبد بزرگي هم آويزان بود كه نقش يخچال را بازي مي كرد. گوشت را داخل آن قرار مي دادند تا از گزند گربه در امان بماند. همين. نه برقي مصرف مي كرد و نه جائي مي گرفت.

كمي دور تر از تنبل خانه مطبخ بود. چند اجاق و كتّه(8) گلي در يك سو و تنور هم در سوي ديگر قرار داشت. نان را هفته اي يك بار مي پختيم. جمعه ها خميرگير مي آمد و از آرد انبار شده بر مي داشت و خمير مي كرد و نان مي پخت. نان خشكه، نان روغني و انواع كماچ آبي و روغني هم مي پخت. از گرماي پاياني تنور هم استفاده مي كرد و يك قابلمه آبگوشت يا كله پاچه بار مي گذاشت.

زير پندري، ارسي و ايوان جلوي اتاق ها چندين زير زمين بزرگ وجود داشت. در اين زير زمين ها هيزم و "اَغيچ (9)" نگهداري مي كردند. هيزم ها را هم در فصلش مي خريديم و انبار مي كرديم. قرار نبود هر روزي به دنبال اين يا آن جنس مورد نياز بگرديم. همه چيز يك جا و براي تامين مصرف يك ساله خريده مي شد و براي هر چيز هم جائي و اتاقي ساخته شده بود.

بالاخانه ها محل نگهداري سير، پياز، سيب زميني و خيلي از اين دست مواد غذائي بود. ميوه را هم به فصلش مي خورديم. تابستان ها هندوانه و خربوزه. پائيز كه فرا مي رسيد انار. زمستان ها پرتقال، نارنگي و ليمو. گاهي دارابي هم مي آوردند. در بالاخانه مي گذاشتند و كم كم مي خورديم. در ها و پنجره ها در هر اتاق يك اندازه خاص داشت. اين گونه نبود كه يك آهنگر يا نجار بيايد و چند تا در، دربچه(10) و پنجره هم اندازه و هم شكل بسازد و بي حساب و كتاب هر كدام را در يك اتاق نصب كند و برود. انگار معمار و نجار مي دانستند در هر اتاق و به هر سمت و سوئي چه پنجره، دربچه يا دريچه اي در چه اندازه اي بسازند و نصب كنند. يكي بايد هوا را خارج كند . ديگري بايد هواي آزاد را وارد ساختمان كند. همه اين ها جدا از بادگيرهاي كوچك و بزرگي بود كه روي اتاق ها نصب شده بود كه هم نورگير بودند و هم كار تهويه هوا را انجام مي دادند.

نور اتاق ها را همين دريچه ها، در بچه ها و پنجره ها تنظيم مي كردند. والا ما كه برق نداشتيم. تا آن روزي كه براي اولين بار سيم برقي به داخل خانه ما كشيده و لامپي روشن شد نور خانه با حد اكثر استفاده از اولين تلاش فلق تا آخرين رمق شفق تامين مي شد. وقتي كه خورشيد غروب مي كرد و تاريكي محض حاكم مي شد آنوقت شمع، لامپا و مَردَنگي(11) ها را مي آوردند و روشن مي كردند. آخ كه دود چراغ نفتي چه بو و طعمي داشت. من كه امروز از استشمام بوي ادوكلن ميگرنم فعال مي شود آن روز از اين دود چراغ نه سر درد مي شدم و نه حالت تهوع پيدا مي كردم.

در وسط خانه حوضي بود نه چندان بزرگ كه با شروع فصل بهار شسته و از آب چاه خانه آبگيري مي شد. هميشه چند تا ماهي قرمز و سياه هم در آن مي پلكيدند. صداي لب زدن ماهي ها وقتي كه روي آب شنا مي كردند در سكوت خانه شنيدني بود. حوض خود بخشي از زندگي ما بود. بچه ها همه تابستان را در حوض آب تني مي كردند. ظروف خانه لب حوض شسته مي شد. از آب حوض براي وضو گرفتن استفاه مي شد. هر روز هم پسر بزرگ خانه چند سطل آب از چاه مي كشيد و حوض را پر مي كرد تا حد كُر باقي بماند.

شب هاي مهتابي بي آن كه چراغي روشن كنيم روي ايوان روباز بزرگ جلوي پندري دراز مي كشيديم و به آسمان ها چشم مي دوختيم. آن همه ستاره در آن آسمان لاجوردي مخملي ما را با خود به عمق كهكشان ها مي بردند. شايد اولين چيزي كه هر بچه اي در عمر خود مي كاويد ستاره هاي آسمان شب بود. شايد اولين چيزي كه چشم ما مي ديد شهاب هائي بود كه شب ها در آسمان مي جهيدند. مي گفتند هر ستاره به انساني تعلق دارد و هر ستاره اي كه پاره مي شود و از اين سوي آسمان به آن سو مي جهد خبر از مرگ صاحب ستاره مي دهد. هر وقت ستاره اي پاره مي شد و شهاب گونه در آسمان مي جهيد بند دلمان پاره مي شد كه آن كدامين انسان در كدامين شهر و ديار بود كه مرد.
اگر آن ايوان هاي روباز بزرگ جلوي پندري نبود، اگر خوابيدن روي پشت بام هاي خنك نبود، اگر نشستن در سكوت حاشيه حوض وسط خانه در شب هاي تابستان نبود آيا من آسمان را شناخته بودم و آيا با دُبّ اكبر و خوشه پروين آشنا شده بودم؟

خانه هاي ما چه زيبا بود. ديوارهاي كاهگلي بلند با هره هاي آجري زيبائي كه خبر از هنرمندي معمار و استاد بناي آن خانه داشت. راستي معمار آن خانه كه بود؟ بنائي كه آن خانه را ساخته بود كه بود؟ نمي دانم. يعني هيچكس نمي دانست. آن خانه از پدر بزرگم به پدرم رسيده بود. پدربزرگم هم خانه را از پدرش به ارث برده بود.
مادر بزرگ مي گفت آن روزها معماران با وضو آجرها را روي آجرهاي ديگر مي گذاشتند تا مبادا نمازي كه در آن خانه خوانده مي شود اشكالي پيدا كند. هر دري را كه كار مي گذاشتند صلوات مي فرستادند و خوني مي كردند(12). يعني گوسفندي يا مرغي قرباني مي كردند و گوشتش را بين فقرا تقسيم مي كردند. ساخت خانه هم كه تمام مي شد همه اهل محل را دعوت مي كردند و سخاوتمندانه وليمه مي داند.

آن روزها خانه ها خيلي زود كلنگي نمي شدند. خانه را جوري مي ساختند كه نسل هاي متمادي مسكن نوه ها و نتيجه ها هم باشد. روي هر آجر و در قاب هر گچ بري خانه يادي و خاطره اي ماسيده بود. همه چيز خبر از خودكفائي مي داد. برق نبود. آب به اندازه كافي در چاه خانه بود. سوخت در دسترس و اجناس اوليه در زير بازارچه كنار خانه فروخته مي شد. چند مرغ در باغچه خانه مشغول نوك زدن به اين جا و آن جا بودند . تخم كه مي گذاشتند صبحانه آن روز بچه ها مشخص مي شد. هر وقت هم ميهماني سر زده مي رسيد يكي از آن جوجه ها و مرغ ها راهي ديگ و مطبخ مي شد.

چوپانان رهگذر اول بهار يكي دو بزغاله هديه مي آوردند. آن ها را در گوشه حياط مي بستيم. بچه هاي خانواده با آن ها بازي مي كردند. در طول تابستان پوست هندوانه و خربوزه و بقيه پس مانده هاي گياهي خوراكشان بود . خوب پروار مي شدند. اول ميزان كه مي رسيد سرشان را مي بريدند و گوشتشان را براي زمستان قرمه مي كردند.

نيازي به اصلاح الگوي مصرف نبود. آئين نامه هاي ناظر بر ساختمان براي ساخت خانه در كار نبود. مصالحي كه در ساخت خانه استفاده شده بود همه حساب شده بود. كامپوزيت مصرف نمي شد. آهن و آلومينيومي كار گذاشته نمي شد. جز چوب، كاه، خاك پخته و خام و كمي گچ چيز بيشتري استفاده نشده بود. به جاي ميلگرد از ني براي قالب بندي ها استفاده مي شد(13). اما هر چه بود خانه ها زيبا و به ياد ماندني بود.

صبح ها با صداي خروس و چهچه گنجشك ها از خواب بيدار مي شديم. هنوز خنكي رطوبت كاهگل ها در هوا بود كه چشم مي گشوديم. كُنارهاي بالاي درخت انار با اولين تابش نور بامدادي برافروخته مي شدند كه ما چشم باز مي كرديم. شاخه نسترن از پنجره به داخل اتاق مي تراويد و عطر مي افشاند. بعد از ظهرها شب پره ها و چلچله ها تمام حياط خانه را جولانگاه پروازهاي تند خود قرار مي دادند. شب ها هم زير نگاه ساكت و خاموش مارمولك ها به خواب مي رفتيم.

شب ها كه مي خوابيديم نگران زلزله نبوديم. مادر بزرگ با خواندن آيت الكرسي همه را "به حِصار(14)" مي كرد. نگران مار و عقرب هم نبوديم. وقتي ما در خواب بوديم مارها مي آمدند و بي آزار از كنار بالش ما مي گذشتند. مي گفتند مارهاي خانگي صاحب خانه را نمي زنند. عقرب ها هم از ما فراري بودند. رطيل ها و مارمولك ها هم انگار با ديدن ما راه خود را كج مي كردند.

آن خانه هاي زيبا و راحت كه هنرمندانه و از سر خلاقيت و دلسوزي ساخته شده بودند و با زندگي و طبع ما و با محيط زيست سازگار بودند امروز تنها به يك خاطره مي مانند. خاطره اي كه هنوز در ذهن بعضي از ما هست. اما فردا حتما از يادها خواهند رفت. آيا ممكن است روزي خانه هاي جديد و حتي برج ها و ساختمان هاي بزرگي كه در كلان شهرها ساخته مي شوند با همان حس و حال، با همان هنرمندي و دلسوزي بنا شوند؟ بي شك مهندسان امروزي هم دانشمند، هنرمند و دلسوزند اما يك فرق با معماران قديمي دارند. آن ها ارزش زندگي در آن خانه هاي زيبا و پر نظم و انتظام را از ياد برده اند. بد نيست يك بار ديگر از روي پرچين خاطره ها به آن خانه ها كه ماواي عشق و صداقت بودند نگاهي بيندازيم.
-----------------------
1- پشته هاي شني كوير
2- سماورهاي مفرغي كه از روسيه مي آوردند و مهر نيكلا بر آن بود.
3- خواندن شعر به وسيله بچه هاي كرماني براي دادن نويد ايام ماه رمضان
4- اتاق بزرگ خانه كه معمولا پنج در بزرگ و قدي رو به حياط داشت
5- ظروف شيشه اي بزرگ مانند دبه هاي پلاستيكي امروزي
6- آغاز دي ماه
7- كسي كه گندم را پاك و آماده آسياب مي كند
8- نوعي اجاق گلي
9- بوته هاي بياباني كويري
10- در بچه همان دريچه بسيار كوچك است كه در زواياي اتاق ها كار مي گذاشتند تا نقش تهويه كننده و نور گير را بازي كند.
11- محفظه استوانه اي شكل بزرگ شيشه اي كه دو سر آن باز بود و روي لامپا مي گذاشتند تا باد چراغ را خاموش نكند.
12- خون كردن مراد از قرباني كردن است
13- ني را مي خيساندند و سپس به شكل دلخواه در مي آوردند. آنگاه گچ را روي آن مي ريختند تا به صورت قالب در آيد. از آن براي نصب درگاهي، تاق و حتي لچكي هاي سقف ضربي استفاده مي كردند.
14- مراد دعا كردن براي در امان بودن است