دست هايم را به هم گره زده ام.
در هياهوي آرامش
در خروش سكوت،
منتظر نشسته ام.
از باد و توفان،
از موج و دريا،
از گذر سريع زمان،
هراسيم نيست.
تقدير با من است.
من با تندرانتظار
جلوي حركت زمان را خواهم گرفت.
شوق اشتياق را لگام خواهم زد.
انتظار شيرين و مهربان،
مرا بر چهارسوق ابديت آويزان كرده است؛
و سهم مرا از هستي،
جاودانه،
در باغچه سرنوشت من خواهد كاشت.
روز يا شب،
بيدار باشم يا خواب،
هيچ بادي،
مسير حركت سرنوشت مرا،
تغيير نخواهد داد.
هيچ موجي،
تقدير مرا دگرگون نخواهد كرد.
چه باك كه تنها باشم؟
چه باك كه پير و فرتوت باشم؟
من قرن ها،
در انتظار آن لحظه موعود خواهم ماند.
من براي هميشه،
در اقيانوس عشق خواهم راند.
من تا ابد،
در جاده آرامش گام خواهم زد.
من قانون جاودان حيات را،
بر اندامم دوخته ام.
من بر نقش هندسي فرش رستگاري نشسته ام.
هيچ چيز جز خلوص عشق،
هيچ چيز جز پاكيزگي روح،
در انتظار من نيست.
ستاره هائي كه،
شب ها در آسمان جولان مي دهند،
هر چه بالاتر از دسترس من باشند،
امواجي كه،
در توفان دريا سر به ساحل مي كوبند،
هر چقدر بلند باشند،
هرچه مهيب باشند،
هرچه هولناك باشند،
انتظار ساكت مرا،
از بين نخواهد برد.
من چله نشين تنهائي و انتظار ابدي ام.
20 اسفند 1389